قصه کاپیتان خرسی

کد خبر: ۲۲۵۲۹۶

در نزدیکی یک جزیره دورافتاده و قدیمی، خرسی که ناخدای یک کشتی است، در کشتی‌اش زندگی می‌کند. او حدود 5 یا 6 سال است که در کشتی‌اش با چند نفر دیگر که کارکنان کشتی هستند، زندگی ‌می‌کند. کاپیتان خرسی که می‌خواست به یک سفر برود، در راه گم شده است و سر از یک جزیره قدیمی درآورده است. بعید است که او بتواند پیش خانواده‌اش برگردد؛ اما بعضی وقت‌ها نامه‌هایی از طرف خانواده‌اش به دست او می‌رسد. نامه‌ها به وسیله یک بطری که درون آن نامه را قرار داده‌اند، به دست او می‌رسد و کاپیتان خرسی هم به وسیله همین روش به خانواده‌اش نامه می‌فرستد.

در یکی از این نامه‌ها که امروز خانواده‌اش برای او نوشته‌اند، آمده: سلام خرسی، حالت چطور است؟ دلمان برای تو خیلی تنگ شده است. بچه‌ها هم دلشان برای پدرشان خیلی تنگ شده است و بی‌تابی می‌کنند و بهانه تو را می‌گیرند. سعی کنید هرچه زودتر برگردید. خداحافظ، از طرف همسرت.

کاپیتان خرسی بعد از خواندن این نامه به گریه افتاد. رفت به عرشه کشتی و به جزیره قدیمی چشم دوخت. با دیدن جزیره، خانه خود را در درون جزیره تجسم کرد؛ چون خانه او هم در درون یک جزیره قرار داشت. او زود به پایین کشتی رفت و کاغذ و قلم را برداشت و به خانواده‌اش نوشت: سلام، حالتان خوب است؟ من هم دلم برای تو و هم برای بچه‌هایمان تنگ شده است. ای کاش من در خانه در کنار تو و بچه‌ها بودم. خودت که می‌دانی راهمان را گم کرده‌ایم؛ اما دعا کن هرچه زودتر راه را پیدا کنیم و به خانه برگردیم. اینجا ما حالمان خوب است. خداحافظ، از طرف همسرت خرسی.

بعد از نوشتن نامه آن را درون یک بطری گذاشت و به درون دریا انداخت. بعد رفت تا کمی استراحت کند. بچه‌ها شما هم دعا کنید که کاپیتان خرسی هرچه زودتر پیش بچه‌هایش برگردد.

‌ مهدی سکوتی  12 ساله از تبریز

به نام خداوند بزرگ و مهربان

کاپیتان خرس کوچولو من این نامه برایت از تمام ذره وجود کوچکم برایت نوشتم چون احساس عجیبی درباره نامه تو پیدا کردم و حس می‌کنم با اون سن بزرگت که یک خرس بزرگ شدی و کاپیتان هم که هستی می‌توانی با تنهایی تا اندازه‌ای کنار بیایی، اما من با این سن کوچکم که 9 سال دارم تنهایی مادرم را نمی‌توانم تحمل کنم.
دوست دارم مثل بچه‌ها که هر روز نمره املا خود را که 20 گرفته‌اند به مادرم می‌گفتم و سر به زانو مادرم می‌گذاشتم و برایش از ماجراهای مدرسه می‌گفتم. می‌گفتم که امروز پول توی جیبیم را گم کردم و تا زنگ آخر گرسنه ماندم تا مثل مادرهای دیگر که بچه‌هاشان پول توی جیبی را گم می‌کردند مادرشان برایشان پول می‌آ‌ورد و یا برایشان ساندویج درست می‌کرد؛ اما من و بچه‌های مثل من که هنوز احتیاج داریم که مادرمان پیش ما می‌مانند که تنها نباشیم. تنها تر که نیستی. گریه نکن با دست‌هایت اشکایت را پاک کن و خدا را برای تنهایی‌ات انتخاب کن من همیشه احساس می‌کنم که خدا با من حرف می‌زند و اشکایم را پاک می‌کند و مرا راهنمایی می‌کند و هر وقت حس می‌کنم تنها هستم تنهاییم را پر می‌کند. خرس کاپیتان من همیشه برایت نامه می‌نویسم تا شاید دوست‌های خوبی باشیم تو نیز مرا فراموش نکن و برایم نامه بده. می‌دانم نامه‌ات را با اون شیشه پست می‌کنی، اما من وقتی خاله نرگسم داشت روزنامه‌ات را می‌خواند عکست را دیدم و گفتم برایت نامه بنویسم و اصرار کردم که نامه‌ام را خاله نرگسم پست کند. می‌دانم برای چه در کشتی هستی به خاطر آن که یک کشتی بزرگ بگیری و به شهر برگردی مثل من که دوست دارم درس بخوانم تا دکتر بزرگ شوم تا مادرم همیشه پیش من بیاید و از تنهایی بیرون بیایم. ان‌شاءالله همه ما به آرزوهای خود می‌رسیم و این را حس می‌کنم و خدا به من می‌گوید.
وای چقدر نامه نوشتم. خرس کاپیتان من نامه‌ام را چاپ کنید تا مادرم بخواند.

معصومه 9  ساله / دوست خرس کاپیتان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها