در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
****
تو رو خدا آرومتر، امیر، خطرناکه، سرعت رو کم کن، امیر...
مرد مستانه میخندد. بوی تند الکل از دهانش میزند بیرون.
آرومه دلم، خانومی، ما رو دستکم گرفتیها! نترس بابا، ناسلامتی میریم ماه عسل.
توی خط مقابل، کامیونی به سرعت، با بوقی ممتد ظاهر میشود. او ترسیده نگاه میکند. مجالی نیست. دهان امیر از بهت باز مانده. بوق ممتد بعد تاریکی.
****
به لیوان نگاه میکند. صدای دکتر توی ذهنش تکرار میشود.
فقط روزی دو تا. بیشتر از دو تا خطرناکه. این یادتون باشه.
آلبوم را پرت میکند طرفی. با دست چرخ ویلچر را میچرخاند و میرود کنار تخت. لاستیک سیاه ویلچر از روی تکههای پاره شده عکس عبور میکند. میایستد جلوی آینه. به زن توی آینه نگاه میکند.... ابرو و صورتی نامرتب.
لبخند گمشده. دو خط کنار لب. ماتی نگاه ... دستش را میبرد طرف زن توی آینه. کف دستش میچسبد به کف دست او. به همدیگر نگاه میکنند، هر دو بغض میکنند. صدای زوزه باد شنیده میشود. باران میزند به شیشه. کلید میافتد توی قفل در و میچرخد. در باز میشود. مرد پا میگذارد توی هال. زن از داخل آینه نگاهش میکند و آرام چرخ ویلچر را میچرخاند و میرود طرف اتاق.
کجایی خانومی؟
آرامه با نگاهی سرد از او رو میگرداند. امیر به داخل اتاق میآید و تن خستهاش را ولو میکند روی راحتی کنار تخت. نگاهی به عکسهای تکه تکه شده میاندازد. خم میشود و تکه عکس آرامه را برمیدارد، توی عکس آرامه از کمر به بالاست. امیر به دندانهای سفیدش نگاه میکند که میان لبهای سرخش میدرخشد. خم میشود و دنبال پاهای کاغذی آرامه میگردد، پیدایش میکند، با حسرت به نیمه گمشده آرامه توی عکس نگاه میکند. انگشتش را میکشد روی پاهای عکس. اشک از گوشه چشمش سر میخورد و پایین میآید.
اونقدر این پلههای لعنتی اداره خرابشدهرو واسه خاطر مرخصی امشب بالا و پایین کردم که پادرد گرفتم. آخرسر هم مرخصی ندادن. چقدر تشنمه!
نیمنگاهی میکند به لیوان. صدای آواز بچهها از کوچه شنیده میشود.
بارون میاد جرجر، پشت خونه هاجر...
امیر لیوان را میگیرد دستش، به فنجان قهوه سردشده روی میز، نگاه میکند.
از صبح چیزی نخوردی؟
آرامه اشکهایش را پاک میکند. برمیگردد طرف میز. لیوان آب را برمیدارد و نگاه میکند. تلفن همراه زنگ میخورد و میرود روی پیغامگیر.
الو؟ امیر؟ سلام. میدونم نباید زنگ میزدم. اما دیگه نمیتونم تحمل کنم. این انتظار چیزی جز شکستن برای من نداره. تو حتی حاضر نشدی به من قول و وعده و وعید بدی. من دیگه نمیتونم ادامه بدم، حتی به اسم همکار یا هر چیز دیگه، شرایط خوب نیست، نمیدونم چی تو رو نگه داشته که حاضر نیستی از تموم کمبودهاش دل بکنی.
خیلی فکر کردم، دیگه نمیتونم، نه من و نه خانوادم... اونا فکر میکنن تو متارکه کردی، دروغی بود که خودم بهشون گفتم. چی باید میگفتم. که با یکی از همکارام که زن داره آشنا شدم؟! که بعد از سه ماه توی صورتم نگاه میکنی و نمیتونی بذاریش کنار، خودت خوب میدونی که دوستت دارم، اما ... حضور نفر سوم برام مشکله، تو توی قلب منی و اون توی قلب تو.
آرامه لیوان را توی مشتش فشار میدهد و با تعجب به گوشی نگاه میکند. صدای گریه زن میپیچد توی گوشی و بعد صدای بوق بریده بریده شنیده میشود. آرامه سرش را میچرخاند طرف لیوان و از بالا به آب و محتویات لیوان نگاه میکند. لیوان را خالی کرد توی گلدان شمعدانی. به گلهای قرمز نگاه میکند و میگوید: روزی دو تا. زیادیش خطرناکه!
پیراهن را از روی تخت برمیدارد و تن میکند. روی گلهای رنگ و رو رفته فرش دنبال تکههای گمشدهشان میگردد. دو تکه عکس را برمیدارد و به هم میچسباند. پاهای امیر پاهای او شده است. موچین را برمیدارد، زن توی آینه میخندد.
سمانه کریمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: