در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خیلی وقت بود که سخن از بحران داستانگویی در سینمای معاصر جهان (نه فقط سینمای ایران) میرفت و علاوه بر بهروز افخمی، کارگردانان و نویسندگان خارجی بزرگی همچون کوئنتین تارانتینو و رابرت مک کی هم در مصاحبههای خود بر این موضوع تاکید میکردند اما جمله «سینما مرده است» جمله متفاوتی است. وقتی اولین بار با این گفته مواجه شدم یاد مقاله «ادبیات مرده است» هنری میلر افتادم که در اواسط دهه 50 میلادی نوشته شده است. منظور بهروز افخمی از مرگ سینما، مرگ سینمای ایران است و هنری میلر هم که سخن از مرگ ادبیات میراند ادبیات آمریکا را مدنظر دارد. دلایلی که افخمی برای مرگ سینمای ایران عنوان میکند مخصوص سینماست و زیاد قابل اطلاق به ادبیات نیست اما دلایلی که هنری میلر در مقاله «ادبیات مرده است» برای اثبات مرگ ادبیات امریکا ارائه میدهد اختصاصی به ادبیات ندارد و میتواند در سینما هم مصداق داشته باشد. قصد من در اینجا تحلیل ادعای مرگ سینما نیست. غرض از نوشته این هفته دیدگاه، تامل در شباهتهای بسیاری است که گاه میان آسیبهای پیشروی آفرینش هنری در فرهنگها و تمدنهای متفاوت رخ مینماید و نه حد و مرز جغرافیایی میشناسد و نه مرزبندی مدیوم و قالب بیانی. برای این منظور قسمتهایی از مقاله هنری میلر را که اگرچه ادبیات را محور بحث قرار داده اما بدون شرح و توضیح اضافی به روشنی در خصوص سینما و حتی تلویزیون امروز ایران و آسیبهای فیلمسازی و برنامهسازی برای آنها مصداق دارد مستقیما، بدون دخل و تصرف تحلیلی و کاستن از اثر استعاری کلام میلر نقل میکنم. کشف شباهتها و تطبیق آنها با وضع موجود و یافتن مصادیق آنها با خواننده محترم.
«به نظر میرسد که برای ما امریکاییها سالهاست که ادبیات مرده است. احساس میکنم که در ما علاقهای واقعی نسبت به کتاب یا نویسنده آن وجود ندارد. چند نویسنده ای هم که وقت میگذارند تا با پیدا کردن سوژههای جذاب و هیجان انگیز آتش این علاقه را زنده نگه دارند نیز به نظر من عاشقان واقعی کتاب نیستند. نوشتههای آنان از تجربه و حشر و نشر با کتاب سرچشمه نمیگیرد و آثارشان از خاطرات پربار، برخوردهای عجیب و غریب و تجربیات تکاندهنده لبریز نیست. این نویسندگان در آثارشان با کتابهای دیگر، نویسندگان دیگر، زبانهای دیگر و اعصار دیگر همصدا نمیشوند. انسان بندرت احساس میکند که این نویسندگان با آثار نویسندهای بزرگ، یا حتی نویسندهای برجسته، محشور بودهاند؛ اما این مساله هرگز آنان را از نوشتن باز نمیدارد. این نویسندگان بهگونهای مینویسند که گویی قادر به درک همه جوانب موضوع انتخابی خود هستند. به نظر من، که نظری یک جانبه و متعصب نیز هست، از این گونه کتابها بوی تعفن متصاعد میشود. البته متعفنترین بوها از محققان معتبر متصاعد میشود، از فضلای موریانه صفتی که کتابها را با تجزیه و تحلیل خود آنقدر میجوند که جز تن پاره ادبیات و پوسته چیزی که زمانی انسان نامیده میشد، چیزی از آن کتابها باقی نمیماند.
بدون هیچ شکی کمی اغراق میکنم. من نیز مثل هر فرد متمدنی میدانم که ظرف 50 یا 100 سال گذشته کتابهای با ارزشی در امریکا منتشر شده است. اما در بیان این نکته اصرار میورزم که در محکوم کردن گسترده ادبیات ما توسط مجامع ادبی جهان حقیقتی نهفته است. فقط کافی است که میدان دید و بررسی خود را به مثلا 5 یا 10 سال اخیر محدود کنیم، کافی است که حاصل کار نویسندگان خود را با نویسندگان اروپایی مقایسه کنیم تا متوجه شویم که من چندان هم بیراهه نمیروم. واقعیت این است که ما مردم خود را باسواد کردهایم، اما در این رهگذر آثار نویسندگان خلاق و مستعد خود را بدون خواننده گذاشتهایم. همان افرادی که روزی اصرار میورزیدند کتابخوانی باید همگانی شود و کتاب باید در دسترس عموم قرار گیرد، امروز از ادبیات متنفرند.
این روزها علاوه بر زبالههای روزمره مثل کارتن، بطریهای خالی و قوطیهای حلبی که گُله گُله در حاشیه آزادراههای ما ریخته شدهاند، روزنامه، مجله و کتابهای کهنه، که محتوایشان نشانگر سطح پایین نشخوار ذهنی مردم ناآگاه آمریکاست، نیز دیده میشوند. تروفرز خواندن، فورا هضم کردن و سپس مجموعه آنچه را که خوانده شده به بیرون استفراغ کردن. این نوع ادبیات ماشینی جای خود را در کنار دیگر خردهریزهای بیارزش در زندگی شهروندان عاشق آسایش باز کرده است، شهروندانی که رد ارزشهای تحمیلی و روبهرو شدن با کشمکشهای روحی را همچون مترسکهای اخلاقی میدانند.
اگر در ما شجاعت شنیدن زنگ خطر و روبرو شدن با علامتهایی که نشان از اوضاع وخیم فردا دارد وجود داشته باشد، باید بگویم که چشم انداز آینده شوم و تاریک است. در فاصله امروز تا فردا، من ترجیح میدهم که به آخرین آهنگهای دلنشینی که اروپاییان از احساسات و عواطف خود مینوازند گوش فرا دهم، به آن ملودیهایی که حتی ممکن است منسوخ و کهنه نیز شده باشد.
شاید من علاقهای بیمارگونه به قبرستان با شکوهی دارم که فرهنگ مسحورکننده اروپا را در خود جای داده است.
شاید من متعلق به عصر خود نباشم. شاید من با ایدهآلیستهای افراطی اروپا محشورترم. شاید من همچون مردان عصر حجر باشم که کتاب را شاهد چیزهای غیبی و سمبل قدرتهای ناشناخته میدانم. شاید من انسانی هستم که زمان را با لحظات کشف و شهود میسنجم و شک و تردیدم بدان خاطر است که به یقین دست پیدا کنم. شاید من از نسل جادوگران و ساحران عهد باستان باشم و احمقانه چنین میانگارم که زندگی انسانهای خلاق، از جمله نویسندگان، مانند انسانهای عادی نیست، بلکه زندگی آنان توسط دستهایی غیبی هدایت میشود و (با علم به این موضوع) از این روست که انسانهای خلاق همیشه مطیع، وفادار و لبریز از عشق و تقدیس هستند.
به نظر من کاملا بدیهی است که ما به آخر خط رسیدهایم. فقط معجزهای میتواند ما را از جزر و مدی که در ادبیات ما پیدا شده است نجات دهد و اگر این معجزه رخ دهد، مسیر و جهتش را هیچکس یارای پیشگویی نیست.» 1
پانوشت:
1 - ادبیات مرده است؛ هنری میلر؛ ترجمه داوود قلاجوری؛ تهران؛ نشر آتیه؛ 1378
آزاد جعفری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: