گفتگوی توهمی ایادی مشت بر دهان خورده با آغا محمدخان قاجار

مرا رها کن

فکرش را بکنید، آدم یک تاریخ چهار، پنج هزار ساله داشته باشد، باN عدد پادشاه رنگ و وارنگ. بعد برود از میان این همه پادشاه عجق وجق درست دست بگذارد روی آغا محمدخان قاجار و بخواهد با او مصاحبه کند. خب معلوم است که آن آدم بعد از انجام مصاحبه افسردگی می‌گیرد، معلوم است که حالش بد می‌شود، همکاران بسیار محترمش تا چند روز از دستش راحت می‌شوند، معلوم است که... یکی نیست طبق معمول به این شخص شخیص بگوید بیکاری؟ آدم قحط بود؟ آغا محمدخان قاجار؟ ای بابا... .
کد خبر: ۲۲۴۱۰۸

آغا محمدخان: فرمان دهیم مناره‌ای چند در این شهر عظیم برپا دارند تا رعیت بفهمد که با چه کسی طرف شده‌اند.

ایادی: ما هم دستور می‌دهیم شما کمی در سکوت کار کنید و تا با سر مبارک از برای سگ و گربه‌های تهران کله پاچه درست نکرده‌ایم به چند سوال ما جواب دهید.

آغا‌محمدخان: تو کیستی ای نادان، ای زبان دراز. جلاد، زبانش را همین جا جلوی چشمان ما از کام بیرون بیاور، بعد هم دستور می‌دهیم این گستاخ را به توپ ببندی تا تکه تکه شود.

ایادی: من لطفعلی خان زندم، فرمایش؟

آغا محمدخان: امکان ندارد. ما آن را به بند کشیدیم و کشتیم. یادمان هست به خاطر این که مردم کرمان به او پناه داده بودند مجازات سختی شدند. ما همه را کور کردیم، ما...‌‌.

ایادی: بیشین بینیم بابا، آدم حسابی! یه کار درست و حسابی توی عمرت کردی؟ فقط افتادی به جون مردم که چشم‌هاشون رو دربیاری و با سرشون مناره درست کنی؟ دیوانه، ببین من یه مشاور خوب سراغ دارم‌ها، می‌خوای شماره‌اش‌رو بدم وقت بگیری؟ اگه بخوای خودمم می‌تونم برات وقت بگیرم. با من آشناست.

آغا محمدخان: چه می‌گویی ای ملعون. مگر من تو را نکشتم؟ هم تو را و هم همه خاندانت را. پس چطور تو دوباره زنده شدی؟ چطور تغییر قیافه داده‌ای؟ چقدر فرق کرده‌ای، لطفعلی.

ایادی: خوشگل‌تر شدم نه؟

آغا‌محمدخان:فی‌الواقع بدتر از خودمان دیگر نمی‌شود توی رویت نگاه کرد.

ایادی: حالا یه چیزی بهش می‌گما... .

آغا محمدخان: تو به ما چیزی می‌گویی، بگو ببینیم، اگر جرات داری بگو... .

ایادی: بابا بی‌خیال سر کارت گذاشته بودم. می‌خواستم حرصت بدم. لطفعلی خان زند را خدا بیامرزد. منم ایادی مشت بر دهان خورده.

آغا محمدخان: به راستی که هر کسی مشت بر دهان تو زده کار خوبی کرده. دستش درد نکند. پس این ایادی تو هستی، عجب... عجب... .

ایادی: بله، خودم هستم. فرمایش؟

آغا محمدخان: ما فرمایشی نداریم، تو ظاهرا عرضی داشتی الان چند هفته است جانمان را به لب رسانده‌ای که پیش ما عارض شوی، خوب بگو!

ایادی: خیلی داداش قربون خودت می‌ری، ناجور. من عریضه داشتم یا تو هر شب عین دراکولا می‌اومدی توی خوابم که تورو خدا با من مصاحبه کن؟

آغا محمدخان: خیر چنین نبود. ما فقط دلمان می‌خواست نگاهی به تهران بیندازیم ببینم این همه تهران تهران که می‌گویند چیست؟ آخر زمان ما قریه‌ای بیش نبود، ما پایتختش کردیم.

ایادی: آره دیگه، از قدیم گفتند یه دیوونه یه سنگی رو می‌اندازه توی چاه...‌‌.

آغا محمدخان: جلاد... .

ایادی: ببین یک بار دیگه بگی جلاد سردبیرمون رو صدا می‌کنم بیاد همچین درست و حسابی حالت رو بگیره ها!

آغا محمدخان: بسیار خوب... بسیار خوب... سکوت می‌کنیم، حالا تهران را به ما نشان بده.

ایادی: مگه نمی‌بینی!؟ این تهرانه دیگه.

آغا محمدخان: اینجا؟ نه... باور نمی‌کنیم. می‌بینیم که از برکت وجود ما چقدر آباد شده.

ایادی: از برکت وجود شما دیگه؟

آغا محمدخان: پس چی؟ یادش به خیر، همین جایی که الان ایستاده‌ایم... اسمش چی بود؟

ایادی: بام تهران.

آغا محمدخان: تهران که بام نداشت... آه یادمان رفته بود برای تهران پشت بام هم ساختیم، به راستی که فکرمان به کجاها نمی‌رسید.

ایادی: به راستی که داداش خیلی یه چیزیت می‌شه. اصلا منو بگو اومدم با تو مصاحبه کردم. دیوانه‌ام دیگه، دیوانگی هم که علاج نداره.

آغا محمدخان: خب پسر جان، حالا مرا به بام ایران ببر.

ایادی: آره؟ دوست داری؟ برو بابا من پله‌های آپارتمان مون رو هم به زور می‌رم بالا حالا بردارم جنابعالی رو ببرم قله دماوند که بگیم چند منه؟

آغا محمدخان: پس ما خودمان قدم رنجه می‌کنیم و حضور همایونی‌مان را به بالای قله دماوند می‌کشانیم.

ایادی: حالا می‌خوای اون بالا چی کار کنی؟

آغا محمدخان: می‌خواهیم به تماشای ملکمان بنشینیم.

ایادی: لازم نکرده، بیا همین نقشه رو نگاه کن، دستت میاد .

آغا محمدخان: ایادی مشت بر دهان خورده، بیا اینجا ببینم، این نقشه ایران است؟

ایادی: نه نقشه خونه ماست! بله، نقشه ایران است.

آغا محمدخان: پسر، ایران که این همه کوچک نبود؟

ایادی: بله، کوچیک نبود، ولی نوه نتیجه‌های شما نه که بدجور به شما کشیده بودند، همچین نصف مملکت رو خرج سفر فرنگ و یوروپ و این جور چیزها کردند. بقیه‌اش رو هم که عموجان تزار و عمه جان ملکه الیزابت براحتی از دستشان درآوردند. می‌دانید که از نظر آی‌کیو، شما خانوادگی، جزو نوابغ بودید... بله... .

آغا محمدخان: واقعا همه اینها را پسران من کردند؟

ایادی: با اجازه‌تون.

آغا محمدخان: مرا رها کن، مرا رها کن تا خود را از همین بام تهران به زیر بیندازم.

ایادی: خب بنداز، حالا کی تورو گرفته که بخواد رهایت بکنه. بنداز، بهتر.

آغا محمدخان: بگیر ما را... بگیر... داریم می‌افتیم... بگیر... دستمان را بگیر... .

ایادی: چی شد؟ می‌خواستی خودت رو پرت کنی پایین که از فرط خجالت.

آغا محمدخان: حالا ما یک قیفی آمدیم تو چرا باورت شد؟ فدای سرمان که مملکت را به باد دادند، دستمان را بگیر.

ایادی: ما هم فدای سرمان که جنابعالی افتادی پایین پکیدی. بیفت لااقل دلمان خنک شود... .

آغا محمدخان: می‌دهیم پوستت را زنده زنده بکنند... .

ایادی: باشه... .

آغا محمدخان: می‌دهیم سرب داغ در حلقومت بریزند.

ایادی: اونم باشه... .

آغا محمدخان: دستمان را بگیر.

ایادی: باشه... .

آغا محمدخان: بگیر.

ایادی: به همین خیال باش... .

آغا محمدخان: بگیر... .

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها