بین نسل امروز و سینما فاصله زیادی افتاده است

ما حرف هم را نمی‌فهمیم

«ما حرف همدیگر را نمی‌فهمیم!» این گفته را حتما بارها و بارها شنیده‌اید. این جمله تکیه‌کلام زن و شوهرهای جوانی است که دنبال یک دلیل محکم می‌گردند تا از هم جدا شوند. البته ما به این دسته از همشهری‌ها کاری نداریم چون اصلا «فصل جدایی» در راسته کاری ما نیست.
کد خبر: ۲۲۴۰۹۵

«ما حرف همدیگر را نمی‌فهمیم!» این گفته پدر و مادرهاست وقتی از دست جوان‌های خود به ستوه می‌آیند و نمی‌دانند که چگونه باید خود را با آنها هماهنگ کنند تا جوان‌های متعلق به نسل 3 و نسل 4 بپذیرند که پدر و مادرها هم چندان بیرون از گود نایستاده‌اند و از همان ابتدا مادر و پدر به دنیا نیامده‌اند. آنها هم روزی روزگاری جوان بوده‌اند البته با این تفاوت که «واژه» جوانی را خیلی غلیظ و پرطمطراق به زبان نمی‌آوردند که انگار «جوان» یعنی از یک فضای ناشناخته و از بالا به پایین آمدن و غریبه بودن. از این قضیه هم می‌گذریم چون عدم ارتباط جوانان امروز با بزرگ‌ترهایشان مبحثی است که روان‌شناسان و جامعه‌شناسان باید آن را مورد آسیب‌شناسی قرار دهند و علت و معلول‌ها را پیدا کنند و بعد آنها را برای انتشار در اختیار نشریات تخصص مثل همین ضمیمه «نسل سوم» خودمان قرار دهند.

«ما حرف همدیگر را نمی‌فهمیم!» نشسته‌ام صندلی جلوی ماشین یک دوست که با من 20‌سالی اختلاف سن داره. یعنی من از او بزرگ‌ترم. به حرف‌های من گوش می‌دهد، اما من متوجهم که دلش پیش موسیقی و ترانه‌ای است که از ضبط ماشینش در حال پخش است. ترانه‌ای که به اصطلاح امروزی در یکی از زیرزمین‌ها ضبط شده و بعد به سرعت در اختیار علاقه‌مندان به موسیقی «پاپ ایرانی» قرار گرفته است. آنهایی که می‌نوازند و می‌خوانند همسن و سال‌های دوستی هستند که من با او همراه شده‌ام؛ سکوت می‌کنم تا او به موسیقی‌اش گوش کند و من هم به ترانه شاید که بفهمم چه می‌گوید! حرف‌های من با حرف‌هایی که خواننده شاید 17، 18 ساله می‌گوید در معنا یکی هستند، اما آهنگ و رنگشان فرق می‌کند، من می‌گویم زندگی را ما آدم‌ها روز به روز دشوارتر می‌کنیم... او می‌گوید: دوست بابام کلاهشو برداشت... بابام رفت زندون... بعد دق کرد و مرد... روز خاک کردنش، طلبکاراش اومدن... .

خواننده یک جوری می‌خواند که من دوست ندارم، یعنی با کلامش و ضرباهنگ ترانه‌اش ارتباط برقرار نمی‌کنم، اما دوستم با او زمزمه می‌کند. من نمی‌توانم با موهای سیخ شده آنها ارتباط برقرار کنم. نمی‌توانم حرفشان را قبول کنم، نمی‌توانم، باورشان کنم؛ فکر می‌کنم آنها را نباید جدی گرفت، آنها شوخی می‌کنند... اما حرف‌های آنها با حرف‌های من از یک جنس است با یک رنگ دیگر با یک بوی دیگر. آنها شوخی نیستند، چون اوضاع را بخوبی درک می‌کنند و با زبان خودشان آنها را می‌گویند. ما با زبان آنها فاصله گرفته‌ایم چون می‌خواهیم خودمان و اعتقادات خودمان را ثابت کنیم. همانگونه که آنها می‌خواهند خودشان را ثابت کنند. شاید نباید گفت این ما هستیم که «درست» فکر می‌کنیم و به بهترین شیوه بیان می‌کنیم و این ما هستیم که باید راه درست را نشان بدهیم.

یادم می‌آید از زمانی که برادر بزرگم خیلی سال پیش همراه دوستانش موهایشان را بلند می‌کردند و جمعه‌ها به کوه می‌رفتند و موسیقی گروه بیتل و «فرهاد» گوش می‌دادند. آن زمان پدر و مادرم از دست برادرم که آن زمان «نسل سومی» به حساب می‌آمد ذله شده بودند. او و کارهایش را دوست نداشتند و نمی‌دانستند که باید به چه زبانی با او حرف بزنند تا او به «راه راست» هدایت شود. بعدها در سال 57 یکی از دوستان برادرم در دانشگاه شهید شد و یکی دیگر از دوستانش هم در سال 60 در جبهه شهید شد... برادرم هنوز هم آهنگ‌های فرهاد را گوش می‌کند. پسر 20 ساله او آهنگ‌های دیگری گوش می‌کند که برادرم آنها را نمی‌فهمد و نمی‌داند با پسرش چگونه حرف بزند تا آنها بتوانند بیشتر با هم دوست باشند... .

دوستم دارد به موسیقی گوش می‌کند، رو به من که بدجوری ساکت شده‌ام می‌کند و می‌گوید: خوشت اومده؟ آره خوشت اومده، می‌بینی چقدر خوبه... موسیقی رو مگم.

می‌گویم: آره خیلی خوبه. به گوش کردن همین موسیقی‌ها ادامه بده... .

حرف سینما چیه؟

حکایت جوانان ما در سینما حکایت همان موسیقی است که فقط نسل سوم آن را درک می‌کنند و می‌فهمند که کجای آن حرف دل و دغدغه آنهاست. جوان امروز می‌داند که پدرش برای تامین مخارج زندگی با سختی‌های زیادی دست و پنجه نرم می‌کند. جوان امروز می‌داند که او باید در مقابل خواسته‌هایش خیلی مقاومت کند؛ چون او اگر قرار باشد با تکنولوژی امروز پیش رود و بازار را در خانه و کوله خود جمع کند، هزینه سرسام‌آور آنها پشت پدر را خم می‌کند، اما او هم جوان است و می‌خواهد به خواسته‌هایش برسد. این می‌شود یک چالش، چالشی بین خود جوان و خانواده‌اش، اما کدام فیلمساز این چالش‌ها را دیده است. بیشتر فیلمسازان، جوانان امروز را «شوخی» گرفته‌اند چون هیچ وقت نخواسته‌اند آنها را باور کنند و کمی «سکوت» کنند و با آرامش گوش کنند و بشنوند که جوان امروز چه می‌گوید. آنها فقط ظاهر را دیده‌اند و از این ظاهر شیک برای فیلم‌های گیشه‌پسند خود استفاده کرده‌اند.

رخشان بنی‌اعتماد هم  فیلم‌های «زیر پوست شهر» و «خون‌بازی» مشکلات جوانان را آسیب‌شناسی کرد و در اختیار عموم مردم و کارشناسان گذاشت تا آنها با دنیای پرفراز نوجوانان و جوانان بیشتر آشنا شوند ‌ هرچند این فیلم‌های آموزنده فقط اکران شدند و در آرشیو سینما بایگانی شدند و هیچ کارشناس و مسوولی به این فکر نیفتاد که از تصاویر آینه‌ای که کارگردانانی چون داوودنژاد، صدرعاملی و بنی‌اعتماد از جامعه گرفته و منعکس کرده‌اند بهره ببرند و با دنیای غم‌زده و پرگرفتاری جوانان ایرانی آشنا شوند و سعی کنند قدمی برای حل آنها بردارند، حتی مسعود کیمیایی که به ساخت فیلم‌های اجتماعی با قهرمانان بزرگسال معروف است با ساخت فیلم‌هایی چون اعتراض و حکم، جوانان عاصی را به تصویر کشید که جامعه و بزرگ‌ترها به جای دیدن آنها از آنان فرار می‌کنند و سعی می‌کنند آنان را نادیده بگیرند یا این احساس را به دیگران منتقل کنند که آنها باید راه و روش خود را عوض کنند یا باید چنان سرکوب شوند که هرگز دیده نشوند. هیچ کس آنان را دوست ندارد، هیچ کس نمی‌خواهد بداند که آنها چرا عاصی شده‌اند. همه آنها را در بسته‌ای به نام «عاصی و سرکش» جای می‌دهند و هرگز به آنان نزدیک نمی‌شوند و حوصله به خرج نمی‌دهند تا پای صحبت آنان بنشینند تا مثل همان موسیقی بین خود و جوانان عاصی حرف مشترکی پیدا کنند.

البته از بین کارگردانانی که همیشه واقعگرا با جوانان و نوجوانان رودررو شده است می‌توان به پوران درخشنده هم اشاره کرد که از همان ابتدای فیلمسازی با ساخت فیلمی چون «پرنده کوچک خوشبختی» نشان داد که تمایل دارد به جای سوءاستفاده از نام جوانان برای کسب گیشه پررونق با مشکلات و افکار آنها بی‌واسطه روبه‌رو شود و آنها را بر پرده بزرگ سینما منعکس کند. هنوز هم پس از گذشت چند سال از ساخت فیلم «شمعی در باد» می‌توان آن را یکی از بهترین فیلم‌هایی دانست که درباره اعتیاد جوانان به مواد مخدر جدید ساخته شده است.

سینماگران قدیمی در چندین سال اخیر، دین خود را به جوانان در سینما صادقانه ادا کرده‌اند، اما اینجا پرسش این است که جوانانی که در چند سال اخیر فیلمساز شده‌اند برای همسن و سال‌ها و هم‌نسلان خود چه کرده‌اند؟ و چه خواهند کرد؟

کی گفته ما آواره‌ایم؟

«ما حرف همدیگر را نمی‌فهمیم!» این گفته جوان‌هایی است که این روزها کمتر به سینما می‌روند. چون حرف‌ها و دغدغه‌های خود را در سینمای امروز ایران پیدا نمی‌کنند. این یکی را ما به آنها حق می‌دهیم. در سینمای ایران هم مثل بیشتر وقت‌ها و موقعیت‌ها در حق جوانان و نسل سومی‌ها کوتاهی شده است و بیشتر مواقع از نام آنها «سوءاستفاده» شده است. چند سالی است فیلمسازان کاسب‌کار، تحت عنوان فیلم‌های «دختر و پسری» و فیلم‌های «جوان‌پسندانه» هر حرف سطحی و بی‌محتوایی را که جیب آنها را پرپول‌تر می‌کند به خورد مردم و جوانان می‌دهند.

اکنون جوانان، طفلکی هم از این طرف بام افتاده‌اند هم از آن طرف. فیلم‌های عشقی و دختر و پسری برخی را به این فکر انداخته است که سینماها پر شده از فیلم‌های جوان‌پسندانه و از طرف دیگر وقتی جوان‌ها به سینما می‌روند تا فیلم‌های مورد علاقه خود را به تماشا بنشینند، مثل یخ در هرم گرمای زمستانی و تابستانی سینماها آب می‌شوند. کی گفته که همه زندگی نسل سومی امروز در عشق‌های سطحی خلاصه شده است؟ کی گفته آنها مدام در میان چند عشق سرگردانند و برای یک حس عاطفی خشک و خالی با هم دوئل می‌کنند؟ کی گفته که آنها به خاطر هیچ و پوچ از خانه فرار می‌کنند و در شهر آواره می‌شوند؟

عطا فرزانه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها