کاروان آرام و بیتشویش لنگر میگرفت
تا بگیرد کاروانسالارشان جا در غدیر
گردها خوابید، کمکم کاروان خاموش شد
تا پیمبر خود چه خواهد گفت آیا در غدیر
تا افق انبوه مردان صحاری بود و دشت
و سکوتی تا کند آن مرد لب وا در غدیر
مرد اما با نگاهی گرم در چشمان شوق
جستجو میکرد محبوبش علی را در غدیر
پس به مردان عرب فرمود: «بعد از من علی است
هرکه من مولای اویم اوست مولا» در غدیر
گردها خوابیده بود و کاروان خاموش شد
خوانده میشد انتهای قصه ما در غدیر
در شکوه کاروان آن روز با آهنگ زنگ
بیگمان باری رقم میخورد فردا در غدیر
ای فراموشان باطل سر به پایین افکنید
چون پیمبر دست حق را برد بالا در غدیر
حیف! اما کاروان منزل به منزل میگذشت
کاروان میرفت و حق میماند تنها در غدیر