داستان علمی - تخیلی

جایی انسان می‌پرورند...؟

نویسنده: آیزاک آسیموف مترجم: حسین شهرابی/ قسمت‌ هفتم
کد خبر: ۲۲۳۲۰۵

رالسون تلاش می‌کرد خود را بالا بکشد و زیر فشار شدید داریتی خم شده بود. نفس‌زنان گفت: «چاقو رو بده بهم.»

«چرا رالسون؟ می‌خوای باهاش چی کار کنی؟« »خواهش می‌کنم من باید» داشت التماس می‌کرد: «نباید دیگه زنده باشم.»

«می‌خوای بمیری؟»

«نه، باید بمیرم.»

داریتی هلش داد. رالسون عقب‌عقب رفت و روی تختش پرت شد طوری که تخت به جیرجیر افتاد. داریتی آرام تیغه چاقویش را بست و کنار گذاشت. رالسون صورتش را با دستش پوشاند. شانه‌هایش می‌لرزید، اما به جز این جنب نمی‌خورد.

صدای فریاد از راهروی زندان می‌آمد، چراکه دیگر زندانی‌ها به سروصدای سلول رالسون واکنش نشان می‌دادند. نگهبان خود را با شتاب رساند و همان‌طور که می‌آمد فریاد کشید: «ساکت!»

داریتی نگاهش کرد و گفت: «چیزی پیش نیومده، نگهبان.»

داشت دستانش را با دستمال سفید و بزرگی تمیز می‌کرد که گفت: «گمونم بهتره ببریمش پیش دکتر.»

*‌*‌*‌

دکتر گاتفرید بلوشتاین ریزاندام و سیه‌چرده بود و ردی از لهجه اتریشی در کلامش بود. صرفا به ریش‌بزی احتیاج داشت تا به کاریکاتور عوام‌الناس از روانکاوها تبدیل شود اما صورتش را تیغ انداخته و مرتب لباس پوشیده بود.
گرانت را با دقت ورانداز کرد و نگاهش می‌کرد و مشاهدات و نتیجه‌گیری‌های خاص خودش را طرح‌ریزی می‌کرد. حالا دیگر از روی عادت هر کسی را که می‌دید همین کار را می‌کرد.

گفت: «دارید تصویری از قضیه به من می‌دید. مردی رو توصیف می‌کنید با استعداد درخشان، حتی شاید نابغه. می‌گید که همیشه در حضور بقیه آدم‌ها احساس ناراحتی می‌کرده؛ و این‌که هیچ‌وقت خودش رو با محیط آزمایشگاهش منطبق نکرده؛ هرچند اون‌جا بوده که بزرگ‌ترین موفقیت‌هاش رو به دست آورده آیا محیط دیگه‌ای هم بوده که هیچ‌وقت خودش رو باهاش منطبق نکرده باشه.»

«منظورتون رو نمی‌فهمم.»

«برای همه این شانس پیش نمی‌آد که توی همون محل یا توی همون زمینه متجانس با خلق‌وخومون کار کنیم که برای امرار معاش‌مون هم ضروری باشه. آدم‌ها اغلب با ساز زدن یا گشت‌‌‌و گذار یا عضو شدن توی یه کلوب خاص جبران مافات می‌کنن اگر بخوام طور دیگه‌ای بگم وقتی سر کارشون نیستن یک جور جامعه جدید درست می‌کنند که توش احساس راحتی بیشتری می‌کنن احتیاج نیست کمترین ارتباطی به شغل عادی آدم داشته باشه. راه فراره و لزوما راه فرار بد و ناسالم نیست.» لبخند زد و ادامه داد: «من، خودم تمبر جمع می‌کنم عضو فعال انجمن تمبربازهای آمریکام.»

گرانت سرش را به چپ و راست تکان داد: «خبر ندارم ساعات غیرکاری چه می‌کرد. اصلا بعید می‌دونم از این دست کارهایی که شما مثال زدید انجام می‌داده.»

«اوهوم خب، غم‌انگیزه هرجا رو بگردید بالاخره فراغت خاطر و لذت رو پیدا می‌کنید؛ اما آخه باید یه جایی پیداش کنید اول؛ درست نمی‌گم؟»

«هنوز با دکتر رالسون حرف نزدید؟»

«درمورد این چیزها؟ نه.»

«این کار رو نمی‌کنید؟»

«آره، حتما ولی تازه یه هفته‌ است که این‌جاست. باید بهش فرصت بهبود داد. اولین بار که این‌جا اومد، توی چنان وضع تحریک عصبی‌ای بود که نمی‌شد این کار رو کرد. تقریبا به هذیان افتاده بود. بگذارید استراحت کنه و به محیط جدید خو بگیره اون‌وقت ازش سوال می‌کنم.»

«می‌تونید به کار برش گردونید؟»

بلوشتاین تبسم کرد: «از کجا بدونم؟ حتی نمی‌دونم بیماری‌ش چیه.»

«حتی نمی‌تونید قسمت ناخوشایند این قضیه‌رو کم‌رنگ کنید؟ وسواس ذهنی‌ا‌ش روی خودکشی؟ بعد بقیه درمان رو موقع برگشتنش به کار انجام بدید؟»

«شاید ولی علی‌الحساب حتی جرات اظهارنظر رو ندارم تا این‌که چند تا مصاحبه رو از سر بگذرونیم.»

«به نظرتون چقدر طول بکشه؟»

«در این‌جور قضایا، دکتر گرانت، هیچ‌کس نمی‌تونه پیش‌بینی کنه.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها