در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
کمیسر و همکارانش در تمام مدت 10 روز در تلاش بودند تا پرده از راز قتل دلخراش این زن جوان کنار بزنند.بررسیهای اولیه حکایت از آن داشت که نادیا در محل دیگری به قتل رسیده و سپس جسدش به بیابان انتقال و به آتش کشیده شده است. تنها ردی که کارآگاهان از قاتل به دست آورده بودند این بود که قاتل صاحب یک شورلت سفیدرنگ بوده است. و این موضوع را هم راننده کامیونی در اختیار کارآگاهان قرار داد که آن روز هنگام عبور از جاده دیده بود. راننده کامیون وقتی خبر را در روزنامه خوانده بود با پلیس تماس گرفته و اعلام کرده بود، اما این امر نمیتوانست کمک زیادی برای کمیسر باشد، چرا که هزاران و شاید دهها هزار شورلت سفید رنگ وجود داشت که در سطح شهر تردد میکنند.
اما بیشتر از همه نامزد جوان نادیا به نام جک که جوانی عصبی، کینهجو و در عین حال بسیار حساس بود، مورد سوءظن قرار داشت. بهخصوص این که جک انگیزه کافی برای ارتکاب جنایت داشت، چرا که گویا نادیا نامزدیاش را با او به هم زده بود و مدتی بود که اهمیتی به جک نمیداد، و در این میان جک هم او را تهدید کرده بود که اگر نادیا او را ترک کند انتقام سختی از او خواهد گرفت. اما با تمام این احوال جک سرسختانه مقاومت میکرد و در بازجوییهای مکرر به صراحت اعلام کرده بود هیچ نقشی در قتل نادیا نداشته است.
جک در آخرین بازجویی و در حالی که بشدت اشک میریخت به کمیسر گفت: درست است که نادیا را تهدید کردم اما به خاطر علاقهای که به او داشتم حاضر نبودم خاری به پایش برود چه برسد که او را بکشم. نادیا دختر مورد علاقه من بود. به او عشق میورزیدم و با تمام وجود دوستش داشتم. او هم بشدت به من علاقه داشت و ما قرار ازدواج را هم گذاشته بودیم، دلخوری او هم فقط یک سوءتفاهم بود که در تلاش بودم آن را حل کنم. در واقع یکی بین ما شیطنت کرده بود. او به دروغ علیه من مواردی را به نادیا گفته بود و در واقع او را نسبت به من بدبین نمود.
متاسفانه نادیا هم هرگز نام آن شخص را که در حق من نامردی کرد نگفت ولی بالاخره خودم او را پیدا میکنم.
با این که کمیسر تلاش بسیار کرده بود تا جک را وادار به اعتراف کند و یا مدرکی علیه او به دست آورد اما موفق نشد و ناچار جک را آزاد کرد ، ولی همچنان سخت در حال تحقیق و بررسی بود تا ردی از قاتل نادیا به دست آورد.
کمیسر همانطور که غرق در پرونده بود، صدای زنگ تلفن به صدا درآمد. وقتی گوشی را برداشت از آن سوی خط از مرکز فرماندهی پلیس خبر عجیبی به او داده شد، خبر این بود:
جسد جک برونز در آپارتمانش کشف شده است. گویا وی اقدام به خودکشی نموده. این خبر آنچنان ناگهانی بود که کمیسر لحظهای شوکه شد و وقتی به خود آمد با عجله حاضر شد و محل کارش را ترک کرد.
آپارتمان جک برونز در منطقه اسکونت، محله بدفورد بود. کمیسر از شنیدن این خبر کاملا غافلگیر شده بود. با سرعت به طرف محله بدفورد حرکت کرد و نیم ساعت بعد در آنجا حاضر شد.
ساختمان 27 که حادثه در طبقه سوم آن رخ داده بود یک ساختمان 5 طبقه بود که در هر طبقه 4 واحد داشت. این ساختمان خیلی قدیمی نبود، اما ساختمانی شلوغ محسوب میشد. اکثر ساکنان ساختمان بیرون و در خیابان بودند و زمزمهای گنگ در میان آنان به گوش میرسید.
محله بدفورد در منطقه اسکونت در شرقیترین منطقه شهر قرار داشت، این منطقه کاملا مسکونی بود و ساکنان آن را بیشتر قشر متوسط تشکیل میدادند. کمیسر قبلا هم برای تحقیق درخصوص قتل نادیا و بازجویی از جک به اینجا آمده بود و تقریبا با محل آشنایی داشت. کمیسر به سختی از لابهلای جمعیت گذشت و با راهنمایی سروان مارتین معاون عملیات کلانتری منطقه به طبقه سوم و آپارتمان 33 رفت.
در داخل آپارتمان زیبا ولی کوچک جک همه چیز به ظاهر مرتب و منظم بود. چند مامور پلیس در حال بررسی و انگشتنگاری بودند. جسد جک در داخل اتاق خوابش روی تخت افتاده بود. او یک پیژامه آبی رنگ و تیشرت سفید بر تن داشت. تیشرت سفیدرنگ جک رنگ خون به خود گرفته بود. در داخل اتاق خواب نیز همه چیز مرتب بود. در داخل اتاق یک کتابخانه کوچک، میز کار که روی آن کامپیوتر دیده میشد. یک کمد دیواری و یک میز کوچک عسلی کنار تخت نظر کمیسر را جلب کرد. روی میز عسلی جعبه قرص مسکن و آرامبخش، قوطی سیگار، فندک نقرهای، لیوان نیمه خالی آب، و گوشی تلفن دیده میشد.
کمیسر پس از این که زوایای مختلف اتاق را از نظر گذراند به سراغ جسد جک که روی تخت افتاده بود رفت. دست راست او از تخت بیرون بود و روی صورتش ملحفهای سفیدرنگ کشیده شده بود. در کنار تخت و روی زمین یک اسلحه کالیبر 32 مجهز به صداخفهکن افتاده بود. کمیسر با دستمالی اسلحه را برداشت. آن را به دقت وارسی کرد و سپس داخل کیسه پلاستیکی گذاشت و تحویل سروان مارتین داد.
کمیسر سپس ملحفه را از روی صورت جک کنار زد. جای گلولهای در شقیقه سمت راست سر مقتول کاملا مشهود بود. جوی باریکی از خون از همانجا سرازیر شده بود. چشمان نیمه باز جک به سقف دوخته شده بود.
وضعیت رختخواب به هم ریخته بود و حکایت از آن داشت که جک مرگ را در رختخواب به آغوش کشیده است. کمیسر در بررسی جای گلوله پی برد که گلوله از فاصله بسیار نزدیک شلیک شده است. ضمن این که مدت زمان زیادی از وقوع مرگ میگذرد.
کمیسر بعد از این که به دقت جسد جک را وارسی کرد گوش به گزارش سروان مارتین که از افسران باتجربه و باهوش پلیس بود داد. او به کمیسر گفت: ساعت حدود 11 صبح بود که ریشارد دوست و همکار جک به ما اطلاع داد که جک اقدام به خودکشی کرده است. با اعلام خبر ما بلافاصله به نزدیکترین گشت کلانتری اطلاع دادیم. ماموران کلانتری با حضور در محل اظهارات ریشارد را تایید کردند. بلافاصله ما هم خودمان را به اینجا رساندیم و متاسفانه با جسد جک روبهرو شدیم. ظواهر امر حکایت از آن داشت که جک خودکشی کرده است. وی همانطور که میدانید و درخصوص قتل نادیا تحقیق و بررسی کردید کارپرداز یک شرکت تجاری بود و حدود 3 سال هم است که در این آپارتمان سکونت دارد.
سروان ادامه داد: اما در مورد چگونگی اطلاع ریشاد از مرگ جک، گویا آنها با هم قرار داشتند و وقتی جک در سر قرار حاضر نمیشود و انتظار ریشارد به طول میانجامد و از طرفی به تلفنها هم جواب نمیدهد، ریشارد نگران شده و به سراغ او میآید که بعد هم با جسد او مواجهه و ما را مطلع میکند.
در تحقیقاتی که از کلیه همسایهها بدست آوردیم هیچکس صدایی نشنیده و مورد مشکوکی هم ندیده است.
البته نشنیدن صدای گلوله هم به خاطر این بوده که اسلحه مجهز به صداخفهکن بوده و شما هم قطعا ملاحظه کردید. این را هم اضافه کنم که تمامی همسایهها از جک اظهار رضایت دارند و اعلام کردند که او جوانی بسیار مودب، مهربان و در عین حال خوشحساب است و هیچ بدهی بابت ساختمان ندارد.
سروان مارتین در ادامه گزارش خود افزود: براساس نظریه اولیه نماینده پزشکی قانونی زمان وقوع مرگ بین ساعت 9 تا 10 شب گذشته بوده است. کمیسر چند سوال از سروان مارتین کرد و سپس به دقت تمام آپارتمان را از نظر گذراند و آنگاه به سراغ ریشارد که سخت آشفته و سراسیمه بود رفت. ریشارد با صدای گرفتهای به کمیسر گفت: من و جک سالهاست که با هم دوست و همکار بودیم، هیچچیز پنهانی بین ما نبود. البته یک مدتی به خاطر مشغلهکاری از هم دور بودیم. اما چند ماه پیش دوباره به هم پیوستیم و هر دو در یک شرکت بزرگ تجاری مشغول شدیم. جک جوان بسیار مهربانی بود. اما بسیار حساس و زودرنج بود. او این اواخر به خاطر مشکلاتی که با نامزدش پیدا کرده بود بسیار افسرده و مضطرب بود. او سعی میکرد تنها باشد و این امر بسیار خطرناک بود و من همهاش نگران بودم. پس از حادثهای که برای نادیا پیش آمد افسردگیاش شدت پیدا کرد و فکر میکنم به یک بیماری روحی تبدیل شد که آخرش به خودکشی او انجامید.
وی افزود: بسیار سعی کردم که به او روحیه بدهم، حتی برای این که روحیهاش قوی شود یک سواری شورلت برایش خریدم. اما او به جای تشکر مرا به باد فحش گرفت. ناچار شدم خودرو را خودم بردارم.
ریشارد در حالی که صدایش آشکار میلرزید، افزود: تمام تلاش من این بود که به جک کمک کنم اما متاسفانه هر روز حالش بدتر میشد تا این که بالاخره کار خودش را کرد و با خودکشی به زندگیاش پایان داد.
ریشارد در مورد چگونگی اطلاع از مرگ جک گفت: امروز ساعت 9 صبح با هم قرار داشتیم. میخواستیم در جلسه مهم کاری شرکت کنیم. این جلسه برای هر دو ما اهمیت بسزایی داشت. ساعت 12 شب قبل با او تماس گرفتم و تاکید کردم حتما در جلسه شرکت کند، قول داد که سر ساعت بیاید. اما وقتی در زمان مقرر نیامد خیلی ناراحت شدم. سعی کردم با او تماس تلفنی بگیرم، اما بیفایده بود. راستش یک لحظه نگران شدم و خودم را به خانه او رساندم و با آن صحنه وحشتناک روبهرو شدم. او خودکشی کرده بود. کمیسر از ریشارد پرسید: شما چگونه وارد آپارتمان جک شدید و پی به مرگ او بردید؟
ریشاد بدون درنگ پاسخ داد: من کلید آپارتمان او را داشتم و وقتی ساعت 11 به اینجا رسیدم و زنگ آپارتمان را به صدا درآوردم جوابی نشنیدم. از کلید خودم استفاده کردم و وارد آپارتمان شدم.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به اتفاق سروان مارتین به سراغ همسایهها رفت و پس از پرسوجو از آنها آنچه که اتفاق افتاده بود را یک بار دیگر مرور کرد و آنگاه رو به سروان مارتین دستور دستگیری ریشارد را به جرم قتل نادیا و جک صادر کرد.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید ریشارد قاتل نادیا و جک است. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: