پُستخانه

کد خبر: ۲۲۲۶۱۲

تیمور زمانیان از شاهین‌شهر: تا دیروز قلبی داشتم/ که صدایش را/ فقط خودم/ می‌شنیدم/ اما امروز/ قلبی دارم/ که صدایش را/ همه می‌شنوند (امیدوارم با چاپ این شعر، گوشه‌ای از زحمات پزشکی که به من عمر دوباره بخشید ارج نهاده شود. ضمناً خواهشمند است اشعار را همین طور که می‌فرستیم چاپ کنید چون چاپ شما مثل انشا است. می‌بخشید که اشکال گرفتم.)

 نگران نباش برادر، حداقل من یکی، کلی از درک اِشکالاتم خرسند می‌شوم؛ ولی به قول شاعر: شعر اگر شعر باشد و عنصر شعری آن غالب، چاپ نشریات مثل املا و ریاضی هم که باشد، مهارت شاعر را نشان خواهد داد. شما ببخشید که بیسوادی پاسخگو در شناخت کیفیت اشعار نو، نیمایی، سپید و مانند آن، همچنین الزام خودش بر پرهیز از اظهار نظر یا نشر مباحثی که درباره آنها اطلاع کافی ندارد، باعث شده که دست به عصا (بل‌که حتا دست به والکر)!! راه برود!

رضا همراه: ...من متوجه نمی‌شم، خب ما هم یه عالم کتاب می‌خونیم، اگه تو می‌گی این جوابها و نمی‌دونم اطلاعات و به قول خودت آگاهیها رو از کتابها می‌گیری، پس چرا ما مثل تو نمی‌شیم؟ می‌دونی من چند تا کتاب در ماه می‌خونم؟...

 ولی من متوجه می‌شم! اِشکال کار تو اینه که یه کتاب می‌گیری دستت مثلا رمان، تمومش می‌کنی می‌ری سراغ تاریخ، بعد مثلا روان‌شناسی و... اگه اهل تندخوانی هم باشی که دیگه قوزبالاقوز! این شیوه نادرسته. «موضوعی» و «طرح سوالی» بخون تا نتیجه بهتری بگیری؛ مثل من که می‌گم: بذار ببینم سیاهچاله چیه، یا چه‌می‌دونم، فال و طالع‌بینی درسته یا چاخان. از اینترنت یا کتابفروشی‌ها هر چی کتاب و سی‌دی و فایل و مقاله‌س گیر میارم، حواسم هم هست که حتماً از موافقان و مخالفان مبحث، هر دو باشه تا یه وقت در حالی که مثلا عرف عام به پیروی از بطلمیوس و ارسطو، معتقده خورشید به دور زمین می‌چرخه، نظرات مخالفانی مثل آریستارخوس و کپرنیک و کپلر رو از دست ندم و منم بشم مثل عوام. با دقت (نه همین‌جور تندتند) می‌خونم. تکرار موضوع سبب یادآوری و درک بهتر بحث می‌شه، نظرات موافق و مخالف رو دارم، قبلا هم با اصول منطق، بررسی صحت اسناد و ارجاعات، انواع مغالطه و... آشنا شده‌م، راااااااحت می‌فهمم چی به چیه و کی داره چرت می‌گه، کی درست. شنیدی می‌گن: تَه‌وتوهِ فلان موضوع رو درآوردم؟ اینهههههه!

زمستان از قروه: ...به ملاقات جناب فردوسی نایل شدیم، دیدم  دپسرده و دمق یه گوشه‌ای نشسته، اصلا هم تحویل نمی‌گیره. بعد از کلی خواهش به حرف آمد که ای زمستان چی بگم؟ دلم خونه از دست این جناب (مجهول) پاسخگو، این همه از شاعران دیگه حرف می‌زنه و اشعار بروبچ رو براشون ارسال می‌کنه اصلا به روی خودش نمی‌یاره که این گوشه ما هم چشم انتظار رسیدن یه بیت شعریم. گفتم استاد این حرفها چیه؟ طفلک حسامی جون کلی تو نشستهای دوستانه از شما تعریف می‌کنه و همیشه هم اون پاره علم خودش رو مدیون مطالعه اشعار شما و رفقا می‌دونه...

 بابا من چار روز در هفته دورش می‌چرخم و اونه که تحویل نمی‌گیره! به جای این که زیر پاش رو نگاه کنه و ما رو ببینه، هی به خیابون فردوسی و میدون راه‌آهن نگاه می‌کنه( !با این‌حال چشم، این دفعه اگه دیدیش، بهش بگو ما همچنان ارادت داریم. اشعار حماسی بروبچ رو واسه اظهار نظر، حتماً می‌فرستیم خدمتشون.)

بهمن 32 ساله از تهران: ...تو با این زبون درازت تا حالا شده تو جواب دادن کم بیاری؟...

 زبون من به اندازه انگشت اشاره‌مه( !اووووو... نگفتم انگشتت رو بذاری تهِ حلقت تا ببینی زبونت چقدره که!! هه‌هه! چرا به انگشت خودت نگاه می‌کنی؟! گفتم اندازه انگشت خودمممم)!! پس می‌بینی که این طفل معصوم زبون من، چییییی؟ همچی اون‌قدرام دراز نیس! بعدشم، بله: اون‌جا که پای منطق و استدلال می‌یاد وسط، نه که کم بیارم، می‌پذیرم چون بر خلاف عرف عام، چوبین نیست!

ساجده نوبخت 14 ساله از لنگرود: از غرورت کم می‌شه یه کم منو نگاه کنی؟/ یا که مثل قبلنا پاشی بازم سلام کنی؟.../چی بگم وقتی که دستت با من احساسی نداره/ روی این صورت خیسم، هی‌به‌هی بارون می‌باره...

شیشه‌ای شکسته از برهوت دوستی: ...دلم واسه صفحه‌ت یه ذره شده بود؛ اندازه باکتریهای نوکِ سوزنِ خیاطی...!

 پس حالا بیا صفحه دل منو ببین، که اگه از اون همه باکتری، یکیشون رو بذاری زیر یه میکروسکوپ خیلی قوی، اطلاعاتت هم اون‌قد زیاد باشه که بتونی طرح ژنومش رو دربیاری، می‌تونی ژنهای تشکیل‌دهنده اون باکتری‌هه رو ببینی و بفهمی که ذره‌ی دل من چقد شده( !!نوشته‌ت واسه بروبچ، خیلی سیاه بود، یکی از همکارا گفت: آااااو! چه شبی!! سفیدآب نوشته‌هات رو بیشتر کن، به جای پستخونه می‌رن وسطِ خونه)!

حامد رستمی 17 ساله از قروه: کاش 10 سال کوچیکتر یا بزرگتر می‌شدم. اگر کوچیکتر می‌شدم می‌فهمیدم این دم رو چطور بسازم که مثل الان تو گل گیر نکنم. اگه 10 سال بزرگتر می‌شدم می‌فهمیدم که چی شده‌م یا چه‌کاره شده‌م یا اصلا می‌ارزه که این 10 سال دیگه رو زندگی کنم که به اون‌جا برسم یا نه...

ت.ن. از قم: ...با این‌که اون همه درد دل واسه‌تون نوشتم ولی... آدم شادی هستم. تو زندگیم هیچ چیزی کم ندارم و در حقیقت کم خونواده جوونی هست که شرایط اقتصادی ما رو داشته باشه. مطمئناً بی‌انصافی بود که درباره همسرم هم فقط رفتارهای منفی‌ش رو بنویسم، چون خوبیهاش هم کم نیست. به هر حال، رابطه‌م با اطرافیان و بستگان خوب و شیرینه و زندگیم برنامه‌ریزی داره. من توی این دو سالی که صفحه شما رو می‌خونم درسای زیادی یاد گرفتم که توی این 28 سال زندگیم تجربه‌شون نکرده بودم. خوشحالم که هستین. همیشه باشین... ...(دلم واسه بعضی از بچه‌های قدیمی که دیگه نامه نمی‌دن تنگ می‌شه! واسه نبودن بعضیهاشون مثل الف.الف. از قم، ادیب شوریده از اصفهان، و... نگران هم می‌شم. گل سرسبد این صفحه هم... باور کنید پاچه‌خواری و چاپلوسی نیست. حتی اگه عالِمِ بی‌عمل هم باشید که البته بعید می‌دونم، چون حرفهاتون منطقی و دلنشینه، روی زندگی بچه‌ها اثر می‌ذاره و این خیلی مهمه.)

امضا محفوظ: برای «ت.ن. از قم»؛ خواهر عزیزم، این که شوهر شما به حرفت گوش نمی‌ده... حتماً با چهر‌ای عبوس و اخم‌کرده و چشمهای آماده گریستن... یا خواسته‌های برآورده نشده زیادتون رو لیست می‌کنین و تحقیرش می‌کنین، یا اون رو با کسی که دوست نداره مقایسه کردین؟ یا بهش سرکوفت چیزهایی رو که نداره زدین... شوهر شما هم مسلماً دچار یه همچین حسی شده... برای همین دیگه نمی‌خواد وقتش رو بذاره رو بحثهای تکراری و بیهوده... من پیشنهاد می‌کنم...

اِوااااا... دیدی چی شد؟ مورچه خاک به سر و خاااااااک عااااالم هم به سر من شد!! آخه تو دیگه چرا مااااادر؟ تو که چیزیت نبود! سرت به جایی خورده؟ تصادفی چیزی داشتی؟ اِ...اِ...اِ... نمی‌گی این استاد پسیکولوژ اند داکتر سوسایتی!! یه ساعته همین جور هی داره می‌زنه پشت دستش و پیشونیش و صورتش و...( !!خلاصه که سروصورت واسه‌ش نموند بیچاره)! هی می‌گه: «اینا همه‌ش نشونه‌های بیماریه‌ها! بفرما... اینم اون که هی ازش تعریف می‌کردی! بفرما.... اینم عوامزده شد رفت پی کارش.»! این مادربزرگمم که دیگه خودش رو کشت! هی تو عالم کشته شدن!! داره به سر و صورتش چنگ می‌زنه و می‌گه: «واااای مااااادر، مااااادر، مااااادر، این دختره، فردا می‌ره خونه شووَر، هی با این طرز فکرش مشکلاتش بیشتر می‌شه، هی‌م! نمی‌دونه از کجا داره چوبش رو مـی‌خوره!» باباجون مگه تو این همه مدت صفحه بروبچ رو نمی‌خوندی؟ این همه کلید طلایی رو انداختی دور، رفت پی کارش؟ آخه باباجون! دو سه شماره پیش مگه جوابم به حامد رستمی رو نخوندی که گفتم تا اطلاعات و داده‌های کافی از موضوعی ندارین، همین جور از رو تصوراتتون یه چیزی نگین! نگفتم؟ اِه...اِه...اِه... دیدی؟ این ت.ن. اصلا خنده از رو چهره‌ش محو نمی‌شه، اون‌وخ «با چهره‌ای عبوس و اخم کرده»؟ اونم «حتماً»؟!! می‌دونی قید حتماً کی به کار می‌ره؟ «شوهر شما هم مسلماً...»؟! اِوا... اِوا... اِوا... معنای مسلماً رو نمی‌دونی مگه؟ فردا نیای ازم گله کنی اما پسفرداش بری خونه شوور و پسونفرداش هم مثل این ت.ن. بیای بگی 28 سال تو جاده خاکی بودم! چرا راه دور بریم؟ مثل همین خود من نیای بگی تو کویر لوت گم شده بودم و خبر نداشتم...! یه آدمی مثل تو، با این تحصیلات، اهل روزنامه و مطالعه، این همه نوشته تو صفحه، خلاصه یه عالم از این اینا!! آخرشم بشه این؟!! خب یه‌دفعه سینمام برو! تخمه‌م بشکن دیگه! اگه دو تا زن و شوهری دیدی که مشکلات اساسی دارن، بهشون بگو بچه که بیاد مشکلاتتون حل می‌شه دیگه! اِه... اِه... اِه... بابا تمام بدبختی ما (حتی اون کـلاه عـشـقـه) از هـمـیـن عوامانه فکر کردناس‌ها، عوامانه تصمیم گرفتناس‌ها، عوامانه نظر دادناس‌هاااااا! عوض اون همه پیشنهادی که تهِ نامه‌ت فهرست کردی و همه‌شم به درد آدمای اون‌ورِ آبی می‌خوره که می‌خوان ادای جنتلمن‌ها رو دربیارن! همین الان پاشو یه برنامه بذار واسه یاد گرفتن معنای دقیق کلمات، این شاه‌کلید طلایی منم بنویس بزن رو دیوار اتاقت که «تا اطلاعات و آگاهیهات از مسئله‌ای، به قدر کافی، زیاد و گسترده نیست و از جزئیات مسئله‌ای اطلاع نداری، به هیچ وجه، به هیچ وجه، به هیچ وجه، هیچ نظری، هیچ نظری، هیچ نظری درباره‌ش نده. تو هیچ مبحثی و هیچ موضوعی» بل‌که فردا هزار تا مشکل تو زندگیت واسه خودت و جامعه‌ت درست نکنی (اسمت رو نیاوردم که نیای بگی خیلی بدی! منو پیش بچه‌ها ضایع کردی! خواستم نامه‌ت رو بهونه کنم که به همه یه چیزی یاد داده باشم. دیدی؟ به خاطر تلنگر زدن به تو و بقیه، مجبور شدم یه عالم جا رو با حرفای خودم بگیرم و بخش زیادی از پاچه خواری ها  جملات قابل حذف «ت.ن» رو هم بیارم تو صفحه)!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها