عزیزم یادته... ؟

کد خبر: ۲۲۲۵۹۵

روز بعد از عروسی وقتی لباس پوشیدم که برم طبقه پایین، خونه مادرت و با مهمون‌هایی که به همین مناسبت اونجا جمع بودن، روبه‌رو بشم... اول یقه لباسمو بالا کشیدی و بعد هم با دستمال روژلبمو پاک کردی! بعدش که دیدی دارم هاج و واج نگاهت می‌کنم، گفتی:

ــ اینجوری خیلی خوشگل‌تر شدی!

با خودم گفتم: چه توجهی...! چه عشق و علاقه‌ای!

و باز هم ته دلم قند آب شد! یادته هر وقت می‌خواستم لباس بخریم یا پارچه بدم خیاط بدوزه با چه اصراری دنبالم می‌اومدی تا خودت رنگ و مـدل انتخاب کنی یا وقتی می‌خواستیم مهمونی بریم یا کسی بیاد خونه‌مون، کلی راجع به حرف‌هایی که نباید بزنم و نوع خندیدنم و حتی مدل سلام و علیک کردنم، بهم تذکر یا به قول خودت توضیح می‌دادی؟

یادته روزی که نامه قشنگی برای دوستم که از شهرمون رفته بود، نوشتم و بعدش آوردم که تو بخونی؟ با نگاهی منتظر بهت چشم دوخته بودم و می‌خواستم تاثیر جمله‌های قشنگمو روی صورتت ببینم که یک دفعه دیدم کاغذ رو پاره و ریز ریز کردی انداختی دور! بعدش هم به من که حالا هاج و واج نگاهت می‌کردم، گفتی:

ــ تو دیگه یک زن شوهرداری! نوشتن این مزخرفات فکرتو از زندگی و وظیفه اصلیت منحرف می‌کنه!

و من اون روز اصلا نفهمیدم چرا این کارو کردی و معنی حرفت چیه! ولی سوالی هم نکردم و مثل همیشه تسلیم شدم!

اون وقتی که می‌خواستم رانندگی یاد بگیرم، هر چی باهات حرف زدم قبول نکردی و گفتی این فکر که زنت پشت فرمون بشینه و یه موقع تو خیابون ماشینش خراب بشه و یه مرد غریبه بخواد بهش کمک کنه، دیوونه‌ت می‌کنه! و بعدش هم صداتو نرم‌تر کردی و به من گفتی:

ــ تا عمر دارم رانند‌تم!

و من هم مثل بیشتر وقت‌ها قند تو دلم آب شد و هیچی نگفتم!

یادته وقتی باردار شدم ازم خواستی از همون اول لباس‌های خیلی خیلی گشاد بپوشم و تو هیچ مجلسی هم درباره حاملگی و بارداری و زایمان حرفی نزنم؟ و من باز هم مثل همیشه سرمو تکان دادم و چشم چشمی هم گفتم، این کارهات که هر روز تکرار و بیشتر و بیشتر می‌شد، ادامه داشت و من همچنان در هپروت ساده‌لوحی خوش‌بینانه‌ام غرق بودم. بعد از زایمان، تو بیمارستان دخترخاله‌ام و شوهرش و برادرش که پسرخاله‌ام باشد، اومدن دیدنم و من چقدر خوشحال شدم... اما تو... تحویلشان نگرفتی و بعد از رفتنشون، به من که داشتم از رفتار عجیب و غریب تو شاخ درمی‌آوردم، گفتی:

ــ فامیل‌های تو شعورشون نمی‌رسه که مردهای غریبه نباید برن دیدن زنی که تو رختخواب زایمانه؟

و من باز هم خشکم زد و جوابی ندادم.

تو این 30 سال هیچ وقت نتونستم لباس مورد علاقه‌ام رو بپوشم... هیچ وقت نتونستم جلوی دیگران طوری که خودم دلم می‌خواد و فکر می‌کنم، حرف بزنم... هیچ وقت نتونستم حتی جاهایی که غریبه‌ای نبود یک خنده بلند و از ته دل داشته باشم. چون تو می‌گفتی خنده بلند برای زن خوب نیست. حتی اگر کسی دور و برش نباشه!
نمی‌دونم چی باعث می‌شد که این همه تسلیم تو باشم؟ شاید علاقه زیادی که بهت داشتم و نمی‌دونم چرا با این کارهات کم هم نمی‌شد؟! فقط گاهی اوقات به چشم‌هات که نگاه می‌کردم، احساس می‌کردم رنگ عسلی و روشن چشم‌هات که من خیلی دوستشون داشتم، هی داره تیره می‌شه... هی تیره می‌شه... به سیاهی نمی‌زد که خودش رنگ قشنگیه...! یه جور تیر‌گی مخصوص! و هر چی فکر می‌کردم نمی‌فهمیدم چرا؟

زمانی که بعد از چندین سال یواش یواش یاد گرفتم کمی مستقل از تو فکر کنم و خاطره‌هامو مرور می‌کردم، تازه فهمیدم این سال‌ها چه مشکلا‌تی که تحمل نکرده‌ام! اما دیگه فایده‌ای نداشت... ! تو عادت کرده بودی فرمانروای مطلق باشی و من هم فرمانبر مطلق! هر وقت هم می‌اومدم اعتراضی هر چند کوچیک بکنم، به اون جا می‌رسید که باز هم حرف آخر رو تو می‌زدی:

ــ دیگه حرف نباشه! همینه که هست!

و من هم که حالا دیگه 2 تا بچه دست و پامو به این زندگی عجیب و غریب بسته بودن، باورم شده بود که همینه که هست و باید باشه! و این میون تنها چیزی که تغییر می‌کرد و تغییرش هم هر روز بیشتر به چشمم می‌اومد، رنگ چشم‌هات بود که هی تیره‌تر می‌شد!

تا اون شب... یادته داشتیم از مهمانی برمی‌گشتیم... بازم داشتی مثل همیشه نقش ناصح مشفق رو بازی می‌کردی و راجع به حرفی که زده بودم و نباید می‌زدم... راجع به صدای خنده‌ام که تو با اون گوش‌های تیزت! از اونور مجلس شنیده بودی! و همین چیزها داد سخن می‌دادی و من هم مثل همیشه در سکوت به حرف‌هات گوش می‌کردم؟ بخصوص که حالا دیگه بچه‌ها هم روی صندلی عقب خواب بودند. باید مواظب تو هم می‌بودم که موقع رانندگی عصبانی نشی و اتفاقی نیفته، ولی اون اتفاق افتاد و نتیجه‌اش ایـن شـد کـه اون شـیشه‌خورده‌های لعنتی جلوی ماشین ریختن تو چشم‌هات و همون جا... جا خوش کردن!

حالا دیگه این منم که باید به تو بگم کجا بری و کجا نری! بهت بگم چی بپوشی و چی نپوشی... بهت بگم کدوم پیراهن با کدوم شلوار بیشتر بهت می‌آد... بهت بگم از این راه برو و از اون راه نرو...! حالا دیگه منم که رانند‌تم! و تو ساکت کنارم می‌نشینی... راه‌ها رو هم خودم انتخاب مـی‌کـنـم... کجا بپیچم... کجا نپیچم... من انتخاب می‌کنم کی بیاد خونه‌مون... کی نیاد... کی بیاد ... کی نیاد ... همه چیز به حرف و تصمیم من بستگی داره و تو هم با سکوتت نشون می‌دی که ناراضی نیستی! راستی یادم رفته بود این رو بهت بگم که رنگ عسلی چشم‌هات دوباره عین اون اول‌ها شده... روشن روشن! فقط دیگه برق نمی‌زنن! حالا فکر نمی‌کنی زندگی‌مون شیرین‌تر شده؟

مریم شجاعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها