«توضیح و تبیین»
آرامش دوستدار از جمله کسانی است که پس از انقلاب اسلامی ایران به خارج از ایران ـ آلمان ـ مهاجرت کرد و در قالبنگارش مقالاتی در نشریات فارسی زبان خارج از کشورـ نشریه الفبا در پاریس ـ به بسط دیدگاهی پرداخت که پیش از آن هسته مرکزی آن دیدگاه در قالب یک کتاب در ایران انتشار یافته بود.
او دیدگاه خود را در باب نسبت «دین و تفکر» در طی 3 دهه اخیر در قالب 3 کتابش بیان کرده است. آن کتابها به ترتیب سال انتشار عبارتند از:
1ـ ملاحظات فلسفی در دین، علم، تفکر. سال 1359 (در 138 صفحه).
2ـ درخششهای تیره. سال 1370 (در 274 صفحه).
3ـ امتناع تفکر در فرهنگ دینی در سال 1383 (در 428 صفحه).
دوستدار در 3 کتاب فوق افکار و مطالب خاصی را در باب موضوعات مختلف و متعددی بیان داشته است که حتی ارائه لیست اجمالی از آنها و بیان نقد و تحلیلی گذرا از آنها ما را از مقصد اصلی این نوشتار ـ که بیان دیدگاه دوستدار در باب نسبت دین و تفکر است ـ دور میکند. گو اینکه تمامی آن موضوعات با بحث حاضر لزوما بیارتباط نیست، ولی در اینجا میکوشیم به زعم خود به هسته مرکزی دیدگاه آرامش دوستدار در این 3 کتاب که مربوط به نسبت دین و تفکر است، بپردازیم و براساس استناد به 3کتاب مذکور خلاصه و فشردهای از مدعای اصلی او را بیان نماییم.
البته مخلص کلام و ادعای دوستدار در یک جمله آنهاست که «تفکر مبتنی بر فرهنگ دینی، امکانناپذیر است» اما این ادعا با استناد به 3 کتاب مذکور اینچنین قابل تفصیل یافتن است (عنوان کتابهای آرامش دوستدار و شماره صفحاتش را در بینالهلالین ذکر میکنم) .
طرح ادعا براساس کتاب «ملاحظات فلسفی در دین، علم و تفکر»
«تفکر فلسفی در ماهیت خود نه بینش دینی است و نه دید علمی. همچنانکه هرگاه بینش و دید بخواهند فلسفی باشند، امری که ممکن نیست، دیگر دینی و علمی نخواهند بود و در اینصورت تفکر هستند و نه بینش و دید.» (ص 11)
«کلیترین و وسیعترین و به همین جهت مبهمترین وجه مشترک بینشدینی و دید علمی و تفکر فلسفی در این پرسش آشکار میگردد که هر 3 آن را طرح میکنند که جهان چیست و چگونه است؟» (ص 13 و 12)
«در مورد بینش دینی و دید علمی، شاخص این است که هر دو با پاسخهایی که به پرسش خود میدهند به دو گونه متفاوت، خصلت پرسش را معدوم میکنند، این کار را بینش دینی از پیش میکند و دید علمی از پس. دین، جهان را همیشه از پیش میشناسد و علم جهان را همیشه از پس خواهد شناخت.» (ص 15)
«بینش دینی در پرسش و پاسخ خود وابسته قدسی و کلام اوست» (ص16)
«پرسش در بینش دینی در واقع دستاویز و محرکی است که به کلام ـ الهی ـ مجال بروز میدهد. به محض اینکه دین به کلام الهی بگوید و دین از جمله همیشه میگوید: فلان امر چنین بوده، چنین هست و چنین خواهد بود، معنایش این است که هرگونه پرسشی را از پیش ناپرسیدنی کرده است.» (ص 18 و 17)
«در مورد پرسش در بینش دینی به سبب پاسخی که از پیش برآن مقدم و مقرر است میتوان گفت: پرسش هرگز پرسشی نبوده است.» (ص 18) لذا «هر گاه چنین بگوییم که تفکر فلسفی به نیروی پرسشی زنده است، میتوانیم بگوییم بینش دینی به مرگ قطعی خواهد مرد به محض اینکه نیروی پرسش واقعی در درون آن آزاد گردد.» (ص19)
اگر بخواهیم دیدگاه آرامش دوستدار را در پی این قسمت براساس سخن خود او در کتاب ملاحظات فلسفی، جمعبندی نماییم، چنین میتوان نتیجهگیری کرد که «بینش دینی، جهان را از پیش میشناسد و در این پیششناسی جهان را میآفریند. آفرینش مسیحی و اسلامی یعنی آفرینش جهان از نیستی. عامل این آفرینش قدسی است که در سطوت، جذبه و جلالش انسان دینی را در بیمناکی و مخلوقیتش متعین میسازد... براساس آنچه پندار دینی را میسازد رابطه انسان با جهان نیز همیشه از پیش، تعیین شده است... انسان دینی موجودی نیست که بتواند خود را در مقابل جهان و جهان را در مقابل خود ببیند و در این تقابل به ماهیت خود و جهان پیبرد، بلکه او موجودی است که از سطوت و جذبه و جلال قدسی بیمناک است و در این بیمناکی خود را در عدم صرف که همان مخلوقیت است در مییابد بنابر این شناسایی انسان دینی چه از خود و چه از جهان، هرگز از خود او یا از جهان، ناشی نمیگردد، مبدا شناسایی انسان دینی همان مطلقا دیگر است و نه خود او و نه طبعا جهان که در نیست انگاریاش، بنیاد انسان دینی در نیستی است. از این رو آنچه در بینش دینی شناسایی است، شناسایی چیزی نیست. یعنی نه ناظر برجهان است و نه ناظر انسان و نمیتواند باشد. بلکه هر چه هست صرفا معطوف به قدسی و کلامست.» (ص31 و 30)
در ادامه همین کتاب، دوستدار در بخش اول میکوشد نکاتی را در باب قطعیت و قاطعیت کلام الهی و تفکیک دین جهانی از دین قومی و تفکیک دین عرفانی از دین پیامبری و مصادیق این دو نوع بیان نماید و در بخش دوم کتاب بیشتر میکوشد ویژگیهای تفکر علمی و فلسفی را بیان نماید و در این راستا از افکار ارسطو و دکارت و هگل به تناسب مباحثش سخن به میان میآورد. از نکات بیان شده میتوان این نتیجه را به زبان دوستدار گرفت که: «بینش دینی یعنی هست کردن جهان براساس شناسایی.» (ص 98)
طرح ادعا براساس کتاب «درخششهای تیره»
در این کتاب نیز دوستدار به تفکری که در کتاب اول ـ یعنی ملاحظات فلسفی ـ در قالبی انتزاعی مطرح کرده بود حیثیت اجتماعی و عینی میبخشد، یعنی در واقع همان تحلیلهای فلسفی در باب عدم امکان تفکر مبتنی بر دین را بر بستر هویت فرهنگی ایرانی و بخصوص روشنفکران ایرانی در سده اخیر، تطبیق میکند.
«دین، هرگاه در فرهنگ مستولی باشد، ساحتی است برتر از برآیند نیروهای متنافر یا متعارض آن، ساحتی که به سبب سرمنشاء آنجهانیاش نه فقط رستگاری اخروی فرد و جمع را تضمین میکند، بلکه عملا و همیشه خود را معیار و داور زیست روحی و جسمی اینجهانی افراد میداند، یعنی مرجع ارزشهای حسی، فکری و اخلاقی آنها. با سیطره دینی آنجا سروکار داریم که دین مانع هرگونه رویش و پرورشی بر ضد بنیادها و ارزشهای خود میگردد و هر مقابلهای را اگر بتواند در نطفه میکشد. ناگفته پیداست که هرگاه سرمنشاء آنجهانی را حذف نماییم، دین و به همین منوال دینی در چنین تعینی میتواند به هر نظامی نیز اطلاق گردد که حتی خود را دشمن دین بداند. مثالش جوامع سوسیالیستی است.» (ص XII دوازده)
آرامش دوستدار پس از آن که در مقدمه این کتاب میکوشد مراحل سهگانه فرهنگ دینی را توضیح دهد، یعنی مرحله پدیداری و مرحله پیگیری و رویش و مرحله میرایی ـ نتیجه میگیرد «فرهنگ و تفکر دینی» متاعی است که پیوسته خود را رایگان در اختیار همگان میگذارد و... چشم دیدن هیچ کالای دیگر بویژه گرانبهایش را ندارد. از این رو همچنان که پیوسته بازار را از خود پر و به خود منحصر میکند و به عنوان تنها کالا دست به دست میگردد، مستعملتر و کهنهتر میشود. به همین سبب فروشنده و خریدار که هیچگاه کالای دیگری در فرهنگ خود ندیده و نمیشناسد، کهنگی و پوسیدگی آن را به جای کهنسالی، حقیقتی ابدی میگیرند.» (ص XVI)
او در ادامه میافزاید: «چیزی که اندیشه ما چه در نثر و چه در نظم هیچگاه در سراسر رویداد فرهنگیاش نداشته و نمیشناخته، انگیزه پرسیدن و جستجو کردن بوده است، برای آن که نه در رویداد تاریخی و تشکل فرهنگیاش مشکلی میدیده و نه در چگونگی آدمی و جایگاه او در آن گردونه بغرنجی مییافته تا پرسشی گریبانش را بگیرد و رها نکند.»
دوستدار به دنبال عینیت بخشیدن به ابعاد دیدگاهش در باب تعارض تفکر با دیانت به سراغ تبیین مفهوم روشنفکری و تعارض آن با دینخویی و روزمرگی میرود. بهزعم ایشان، برای آن که ببینیم روشنفکری چیست و روش اندیشیدن کدام است باید از آنچه تیره، پنهان و تاریک است و با اندیشیدنش شفاف، نمایان و روشن میگردد، آغاز کرد. مسلم است آنچه تاریک است و باید روشن شود و آنچه پنهان است و باید آشکار گردد به هر قیمتی در برابر روشنایی و آشکاری مقاومت میکند، چون روشنایی و آشکاری، هستیاش را به خطر میاندازد و چه بسا نیست میکند.» (ص 6) به همین جهت «آنچه بیش از هر چیز بر ضد روشنفکری دارای سرشتی چنین تاریک است و روشنفکری را به توان و یاراییاش در برون کشیدن و نمایاندن این سرشت تاریک میتوان شناخت در دو مقوله مشخص میگردد: دینخویی و روزمرگی» (ص 7)
«دینخویی الزاما با دین به مفهوم تاریخی یا متداول آن و نیز با پارسایی اصیل که از شرایط دینداری است، کاری ندارد... اما دینخویی، چنانکه نامش نیز نشان میدهد، در اصل از دین برمیآید و... یعنی به منزله آبشخور معنویاش همیشه تکیهگاه و مرجع میخواهد و از نزدیک شدن به هر پرسش و بغرنج ناسازگار با دستورالعملهای فرهنگ مستولی در جامعه بشدت میپرهیزد.» (ص 7) و به عبارت سادهتر «دینخویی یعنی آن رفتاری که امور را بدون پرسش و دانش میفهمد.» (ص 8)
«نه فقط مومن یهودی، زرتشتی، مسیحی، مسلمان یا بهایی خارج از دایره اعتقادات مذهبی صرفش منحصرا به گونهای میپرسد و یاد میگیرد که از پیش قرار است بپرسد و بیاموزد، یعنی به گونهای که جهانبینی دینیاش را لااقل نقض نکند.» (ص 8) دینخویی بر این اساس نوعی نحوه نگرش است که لزوما اختصاص به فرد دیندار ندارد و حتی یک مارکسیست میتواند از ویژگی دینخویی برخوردار باشد. (ص 8)
اما روزمرگی به عنوان دومین عامل در تعارض با روشنفکری و پرسشگری حقیقی است. «روزمرگی یعنی شبکهای که در حرکات و نوسانهای کمابیش یکنواخت رشتههایش زیست آدمها را در محیط و جامعه تنظیم میکند و با مکانیسم خود آنها را همخو و همرفتار میسازد، نسبت به خود و نسبت به امور.» (ص 13) «آدم روزمره آن است که خارج از میدان نفوذهای حاضر و نیازهای محیط بر زندگانیاش نمیداند و نمیاندیشد.» (ص 14)
«روزمرگی در دفع آنچه تعادل زندگانی عادی را برهم زند، لحظهای درنگ نمیکند... هیچ امر غیرعادی نمیتواند قاعدتا و در درازمدت این روال را متزلزل نماید، برای آن که نخست همین روال روزمره، تکلیف عادی بودن و عادی نبودن امور را روشن میکند.» (ص 15)
«روزمرگی یعنی همگانیت تکراری و چیره بر فکر و ذکر آدمی، یعنی یکنواختی زیستیگاه به ظاهر متنوع که در چرخش به منظور ایجاد و بقای ایمنی فرد در جمع هرگز از جای خویش تکان نمیخورد این که جنبه ذهنی و روحی روزمرگی برای ما مطرح است نه وجوه ملموس و محسوس آن باید نگفته پیدا باشد. بنابراین تکان نخوردن از جای خود، یعنی از نظر ذهنی و روحی، همسان دیگران ماندن که امری همگانی است و نه فردی و شخصی، چیز دیگری جز نیندیشیدن و فقدان فردیت ما را نمیرساند. البته به شرط آن که اندیشیدن و تفرد را به معنای زدوخوردهای باب روز در رد و قبول مردودها و مقبولهای مسلط بر محیط جسمی و روحی و مستولی بر ارزشهای محیط نگیریم که اگر چنین باشد ما تاکنون صدها بار از فرط اندیشیدن از پا درآمدهایم و از شدت تفرد، یعنی متمایز بودن از همگان، تقطیر و تبخیر شدهایم.» (ص 16)
«تا هنگامی که روزمرگی کارش تنظیم حیات جمعی و حفظ فرد در آن است، اگر آن را ضرورتی نامطلوب هم تلقی کنیم، به صرف لزوم حیاتیاش برای نظام عمومی جامعه و حفظ فرد در آن، طبیعی و در خور تایید است. اما آنجا که روزمرگی پا به میدان فرهنگ میگذارد و در آن میتازد، در وهله اول چون قلمرو خود را با چنین نقض غرضی ترک کرده، دیگر علت وجودیاش را از دست داده است.» (ص16) در این حالت «روزمرگی فرهنگی که در قالب افتتاح دانشگاه و پژوهشگاه و برگزاری جشنوارههای فرهنگی و علمی به ظهور میرسد، طبیعتا قادر است از عهده انتظارات فرهنگی شده روزمره ما به خوبی برآید، اما به همین سبب چیزی که در اینگونه جوامع هرگز جوانه نخواهد زد، نخواهد رویید و نخواهد پرورد، فردیت و شخصیت و مآلا توان اندیشیدن، تاب ذهنی و انضباط روانی است.» (ص17)
از آنچه گفته شد میتوان نتیجه گرفت: «آدمهای یک جامعه را روزمرهگی ذهنی و روحی همسنخ و همسطح میکند.» (ص20) «با زور هیچ اندیشه و استدلالی نمیتوان از کاردانی یک مدیر یا وزیر، از قابلیت یک مهندس، از احاطه تخصصی یک استاد دانشگاه، از رواننویسی یک نویسنده یا مغلقگویی یک «متفکر» به ناروزمره بودن او حکم کرد.» (ص20)
«روزمرهگی ذهنی یا به اصطلاح معنوی از هیچ امکان و وسیلهای برای متحیر کردن خویش و دیگران از تجلیات فکری خود نمیگذرد.» (ص21)
بنا بر توضیحاتی که دادیم روشنفکری به عقیده دوستدار یعنی درهم شکستن سلطه دینخویی و روزمرگی و بر این اساس به عقیده او وقتی به تاریخ معاصر خود نگاه میکنیم ما روشنفکر نداریم، چراکه کسانی چون آخوندزاده و جلال آلاحمد علیرغم این که خواستهاند روشن بیندیشند هر دو در اندیشیدن خود به گونهای متفاوت «دینخو» بودهاند.(ص31)
آقای دوستدار در طول کتاب درخششهای تیره از طریق توضیح دادن بینش باطنی اسماعیلیه در شخصیتی چون ناصرخسرو و تبیین نتایج ویژگیهای بینش باطنی و توضیح دادن برخی از عقاید آخوندزاده و جلال آلاحمد و در نهایت نگاهی طعنآمیز به کتاب «اندیشه سیاسی در اسلام معاصر» تالیف حمید عنایت، میکوشد ابعاد و اضلاع پنهان و پیدای ناپرسشگری فرهنگ دینیای که در ایران به واسطه حضور ادیانی چون زرتشت و اسلام تحقق یافته است را در بستری اجتماعی و فرهنگی تبیین نماید. در اینجا ما به علت تنگی مقال به همین مقدار از توضیح در باب کتاب درخششهای تیره اکتفا میکنیم و به سراغ کتاب سوم ایشان که نگاه تاریخی و فرهنگی در آن به اوج میرسد میرویم و البته میکوشیم بیشتر مبانی فکری و فلسفی ایشان را در باب امتناع تفکر در فرهنگ دینی در این کتاب گزینش و ارائه نماییم.
طرح ادعا براساس کتاب «امتناع تفکر در فرهنگ دینی»
آرامش دوستدار در این کتاب سوم همچنان متعهدات به هسته مرکزی عقیدهاش که ـ در دو کتاب پیشین ـ آن را مطرح کرد. اما با این تفاوت که این کتاب اخیر برخلاف کتاب اول ـ ملاحظات فلسفی ـ از نگاه تاریخی و اجتماعی بیشتری برخوردار است، یعنی هرچه کتاب اول انتزاعیتر است و کتاب دوم اجتماعیتر، اما کتاب سوم حیثیت تاریخیاش ـ که حدود 250 صفحه از 428 صفحه را به خود اختصاص داده ـ بیشتر است گو این که همچنان مبانی فلسفی دوستدار در باب تعارض تفکر و تدین در این کتاب اخیر نیز همچون دو کتاب دیگر به روشنی حضور دارد.
اما اگر بخواهیم هسته مرکزی تفکر دوستدار را همچون دو کتاب بینش فارغ از دیگر نکات مرتبط و نامرتبط با آن هسته مرکزی در باب امتناع تفکر در فرهنگ دینی به اختصار بیان کنیم باید یادآور شویم که در این نوشته نیز پافشاری بر این نکته میشود که میان فرهنگ دینی ما و امتناع تفکر، رابطهای علی وجود داشته است، به گونهای که فرهنگ دینی مطلقا علت بوده و امتناع تفکر مطلقا معلول آن(ص29) و مراد از ممتنع بودن تفکر در فرهنگ دینی دقیقا معنای فلسفی آن است، یعنی محال و امتناع منطقی و عقلی (ص14) بنابراین براساس این دیدگاه محال است که در فرهنگ دینی بتوان به تفکر پرداخت. اما علت این که در فرهنگ دینی نمیتوان به تفکر پرداخت آن است که ماهیت فرهنگ دینی ناپرسا است (ص186) و به تعبیر دیگر فرهنگ دینی مبتنی و متکی بر حقایق پرسشناپذیر است (ص97) درواقع بنا بر مبنای دوستدار، بیپرسشی و بیفکری، دو روی یک حقیقت هستند و بالعکس یعنی، کسی تفکر میکند که پرسشی دارد. بر همین اساس است که دوستدار میگوید فرهنگ دینی را به ناپرسایی و نیندیشاییاش میشناسیم.(ص209)
او ایمان به حقایق پرسشناپذیر را در مقابل با تفکر میداند زیرا «تفکر بر هیچ حقیقتی، به این معنا که آن حقیقت بتواند تفکر را در مورد خود ناپرسا کند، نه از پیش مبتنی است و نه از پس. تفکر همواره پیش از هر چیز یعنی پرسش و جویندگی و از جمله نیز در این امر که حقیقت چیست و اگر هست کدام است و چگونه است؟ جویندگی تفکر، چون به هیچ فرمانی سرنمینهد، هرگز پایان نمییابد.» (ص114)
دوستدار براساس مبانی فوقالذکر نتیجه میگیرد که؛ مشکل بزرگ تاریخی ما ایرانیان این است که همه پشتوانه و میراث فرهنگی ما ـ چه پیش از ورود اسلام به ایران و چه پس از آن ـ چنان با دین آمیخته که هر نوع امکان تکان خوردن، هر نوع دینزدایی یا اسلامزدایی از فرهنگ را از ما گرفته است و بنابراین ما عملا نه راه پس داریم نه راه پیش(ص58) و این مطلب نوعی بحران و معضل و بنبست تاریخی است که ایرانیان با آن درگیر هستند.
نگاه تاریخی دوستدار در کتاب امتناع تفکر در فرهنگ دینی، به مساله نسبت ایرانیان با دین ـ زرتشت، معنویت و اسلام ـ درواقع عینیت بخشیدن به همان هسته تفکر مرکزیاش است که ماهیت دین را مغایر با تفکر میداند و البته بررسی تحلیل تاریخی او مجال دیگری میطلبد و در این میان کتابهای ارزندهای مشعل خدمات متقابل ایران و اسلام مرحوم شهید مطهری ترازوی ارزندهای برای سنجش عیار دیدگاههای تاریخی دوستدار است.
به هر تقدیر بررسی ابعاد تاریخی، فرهنگی و اجتماعی دیدگاه آقای دوستدار فرصت فراخی میطلبد که اکنون در اختیار ما نیست اما همانطور که در ابتدای این مقال وعده داده بودیم در اینجا صرفا میکوشیم با اختصار نکاتی را در نقد هسته مرکزی تفکر دوستدار بیان نماییم امیدوارم در فرصت مبسوط دیگری جبران این اختصار را بنمایم.
در اینجا متناظر با نکاتی که از سه کتاب دوستدار نقل کردیم، نقدهایی را نیز تقدیم میداریم.
نقد اول: ناظر به کتاب ملاحظات فلسفی در دین، علم، تفکر
1ـ از مشکلات فکری دوستدار این است که آگاهانه یا ناآگاهانه به این پیشفرض معتقد است که حقیقت آدمی را بیشتر به عنوان یک موجود تکساحتی میپسندد که تنها معطوف به پرسش و پاسخ فلسفی باشد گرچه او به این مطلب تصریح ندارد اما از آنجا که معتقد است بینش دینی و دید علمی، خصلت پرسش را معدوم میکنند (ملاحظات فلسفی ص 15) و صرفا پرسش فلسفی، پرسش اصیل است ولو آن که به پاسخ نرسد (ملاحظات فلسفی ص 16) بنابر این نزد او حقیقت آدمی باید بیشتر به پرسش و پاسخ فلسفی بپردازد تا پرسش و پاسخ علمی و دینی!! اما آیا واقعا پرسش و پاسخ علمی و دینی، فارغ از این که دارای چه ماهیتی هستند، آیا نیازی از نیازهای آدمی را برآورده نمیکنند و گرهای از گرههای آدمی را نمیگشایند، مگر تمام هویت آدمی خلاصه در حیثیت فلسفیاش میشود که براساس آن تنها نگاه فلسفی و پرسش و پاسخ فلسفی را ملاک تفکر معتبر بدانیم؟! آدمی نیازهایی دارد که پارهای از آن نیازها را تفکر علمی و برخی دیگر را تفکر دینی و برخی دیگر را تفکر فلسفی برآورده میکنند بنابراین چه ترجیحی دارد که ما صرفا ملاک تفکر و پرسش و پاسخ را تفکر فلسفی بدانیم. تاکید میکنم بر فرض محال که بینش دینی و دید علمی پاسخهایی را فراهم کنند که خصلت پرسش را معدوم کند آیا در این صورت بینش دینی و دید علمی فاقد اعتبار میشوند؟
خیر زیرا مگر اعتبار علم و دین صرفا در گرو آن است که آدمی را در حوزه خود پرسشگر نگاه دارند و آیا مگر تمام هویت آدمی در پرسشگری او و آن هم از جنس فلسفیاش خلاصه میشود که در این صورت علم و دین بیفایده و بلکه مضر محسوب میشوند؟!
گذشته از این که اساسا پاسخهای علمی و دینی معدومکننده پرسشهای خود نیستند. چرا که معدوم شدن پرسش یعنی متوقف شدن تفکر - علمی و دینی ـ علم و دینی ـ و توقف تفکر ـ علمی و دینی ـ یعنی مرگ علم و دین و تاریخ تفکر علمی و دینی گواه صادقی است که نه تنها به واسطه پاسخهای علمی و دینی، نابود نشدهاند بلکه تفکر علمی و دینی اگر نگوییم بیش از تفکر فلسفی ولی حداقل در عرض تفکر فلسفی به رشد و بالندگی رسیدهاند و این نیست مگر به خاطر این که هم تفکر علمی و هم تفکر دینی به خوبی توانستهاند از پرسشهای خود تغذیه کنند و فربه شوند و آیا مگر جای یک علم و حیات یک تفکر هزبه رویش پرسشها و دریافت پاسخی میسر میشود و چطور میتوان فربهی و رشد تفکر علمی (جدید) و تفکر اسلامی را خصوصا در چهارصد سال اخیر - در دنیای جدید و در فرهنگ اسلامی در شاخههای بسیاری از دانشهای علوم انسانی منکر شد؟ - و البته قصه انحطاط تمدن و تفکر اسلامی و مسلمین حدیث دیگری است که عوامل آن انحطاط امور دیگری است که ارتباطی به ماهیت پیشینی یا پسینی بودن تفکر دینی و تفکر علمی ندارد.
2- گفتهاند؛ تفکر دینی و اسلامی، مجال پرسشگری را از دینداران میگیرد زیرا از پیش پاسخ را مقدم و مقدور داشته است (ملاحظات فلسفی ص 18) یادآوری میکنم که اولا اسلام نه تنها مجال پرسشگری و تفکر را از آدمی نمیگیرد بلکه در کنار اندیشه دینی به تفکر علمی و تفکر فلسفی نیز میدان میدهد. نگاه فلسفی آیات و روایات فراوان به مبدا خلقت، حقیقت الوهی، اوصاف و افعال و اسماء خداوند تعالی و آفرینش جهان و صدها مساله و مبحث ریز و درشت در متون دینی گواه آن است که اساسا تا تفکر فلسفی نباشد نمیتوان به فهم این آیات و روایات نایل شد. همچنین است دعوت متون دینی به تفکر علمی و تامل در آیات خلقت و آفرینش و شناسایی و بهرهمندی از آنها. بنابراین چه جای انکار وجود دارد که امثال دوستدار بگویند تفکر دینی و اسلام - که البته مراد او از دین در ایران اعم از اسلام است - مجال پرسشگری فلسفی به آدمی نمیدهد. آری مگر این که ایشان فلسفه را صرفا طوری تعریف کند که استدلالهای عقلی و برهان حکمی اسلامی در مسائل متنوع، در قالب تعریف ایشان نگنجد. در این صورت نیز ما اصراری نداریم تاریخ هزار و چند صد ساله فعالیت فلسفی فیلسوفان مسلمان را که بیانگر تعریفی دقیق از فلسفه و برهان عقلی است رها کنیم و مستلزم به آن تعریفی از فلسفه توسط آقای دوستدار باشیم که از تفکر فلسفی چیز چندانی باقی نمیگذارد.
ثانیا این که دوستدار میگوید دین مجال پرسشگری را از آدمی میگیرد. معلوم نیست مراد او از پرسش چه نوع پرسشهایی است، چرا که حداقل سه دسته مساله و موضوع در متون دینی وجود دارد که وضعیت پرسش از آنها و یافتن پاسخ از آنها یکسان نیست.
دسته اول، مسائلی است که خود دین به آنها پاسخ قطعی داده است، این مسائل اعم از مسائل فلسفی و دینی علمی است. دسته دوم، مسائلی است که خود دین به آنها پاسخ داده است اما نه به قطعیت موارد دسته اول و به تعبیر دیگر میزان تاویلپذیری این دسته از پاسخهای دینی در موضوعات مختلف بیش از دسته اول است - در اینجا نیز مسائل اعم از فلسفی و دینی و علمی است . دسته سوم، مسائلی است که اساسا دین آنها را مطرح نکرده و پاسخی هم به آنها نداده است - در اینجا نیز مسائل اعم از فلسفی و دینی و علمی است - با توجه به دستهبندی فوق ملاحظه میشود دین مجال پرسشگری را حداکثر در مورد دسته اول از آدمی میگیرد که تازه بنابر مبانی فلسفی، مناقشه و بحث حتی در آن دسته از مباحث ممنوع و منتفی و امکانپذیر نیست.
مضافا بر این که خود دین نه تنها با پرسشی به معنای جستجوگری مخالف نیست بلکه آدمیان را دعوت به پرسشگری نیز نموده با این تفاوت که آدمی را در مجرای پرسش نیز هدایت کرده است که از اهل دانش باید پرسش نمود و بر همین اساس قرآن کریم فرمود فسئلوا اهل الذکر ان کنتم لاتعلمون (سوره نحل آیه 43)
بنابر آنچه که گفتیم دیگر چه جای این سخن دوستدار است که اساسا اگر پرسش فلسفی زنده شود بینش دینی به مرگ قطعی خواهد مرد (ص 18)
دین و بینش دینی و اسلامی نه تنها مدعی نیست به تمام پرسشهای فلسفی پاسخ داده است و نه تنها حتی آن پاسخهای قطعیای را هم که بیان کرده موجب تعطیل تفکر فلسفی میداند. بلکه هم دعوت به پرسشگر در هر ناحیه و موضوعی که امکان پرسش از آن وجود دارد نموده است و هم در یک سیستم باز فکری پاسخهایی را که بیان کرده است به گونهای بوده است که به تفکر پرسشگری تفکر و جستجوگری و بالندگی آدمیان دامن زده است.
اساسا تفکر دینی و اسلامی و تفکر پیامبران در جهت تعطیل عقل و تفکر آدمیان نبوده است و اگر چنین بود نمیباید در دامن تفکر اسلامی و فرهنگ دینی، اندیشمندان و عالمان فیلسوف، ریاضیدان، فیزیکدان، منجم و... و همچنین صدها و هزاران عالم دینی در شاخههای مختلف علوم اسلامی و انسانی پرورش مییافت.
آری میتوان به مانند دوستدار مفهوم تفکر و پرسشگری را چنان تنگ گرفت که در فرهنگ اسلامی از مصادیق فیلسوف فقط به زکریای رازی یا خیام بسنده کرد.
در این صورت آیا نباید گفت پرسشگری فلسفی در اینجا بیشتر به معنی الحاد و انکار و پوچگرایی است تا تاملات عمیق برهانی و عقلی؟!
نکته دیگری که در نقد دیدگاه، دوستدار قابل ذکر است آن است که به گمان او مبدا شناسایی انسان دینی همان مطلقا دیگر است و نه خود او (ص 31 و 30)
در حالی که معارف اسلامی به صراحت اعلام میکنند که دو مرجع و مبدا مهم شناسایی آدمی، عقل آدمی و پیامبران هستند و تازه دینی که توسط پیامبران میآید منابع متعددی از قبیل تاریخ و طبیعت را به عنوان منابع مهم معرفتی به آدمیان و دینداران معرفی میکنند. بنابراین انسان دینی اگر دین یا تاریخ یا طبیعت را به عنوان منابع معرفتی میپذیرد نه تنها بر اساس عقل و فهم شخصیاش است بلکه دین و عقل و طبیعت نیز بر این درایت عقلانی آدمی نیز صحه میگذارند. بنابراین برخلاف عقیده دوستدار شناسایی انسان دینی چه از خود و چه از جهان نه تنها از طریق خودش و از جهان قابل حصول است و شروع معرفت آدمی به دین و پذیرش دین به دعوت عقل و تفکر آدمی صورت میپذیرد بلکه اساسا مبدا شناسایی انسان دینی همان مطلقا من انسان دینی است، همان من که با عقل و درایت و تفکر، دین را به عنوان یک منبع اصیل معرفتی پذیرفته است.
اشتباه دوستدار آن است که گمان میکند دین فقط برای خودش اعتبار قایل است ولاغیر لذا میگوید: «آنچه در بینش دینی شناسایی است، شناسایی چیزی نیست، یعنی نه ناظر بر جهان است و نه ناظر بر انسان و نمیتواند باشد بلکه هر چه هست صرفا معطوف به قدسی ـ خدا ـ و کلام اوست (ص 31) در حالی که دین دقیقا در عرض خودش برای دیگر منابع حقیقتیابی اعتبار اصیل قایل است ـ منابعی از قبیل علم، طبیعت، تاریخ ـ مضافا بر این که حتی اگر اعتبار اساسی را آدمی به دین میدهد آن نیز باید بر اساس تایید و برهان عقلی باشد و انسان دیندار بصیر، فارغ از برهان عقلی به تبعیت از دین و معارف دینی به دین رجوع نکرده است و نمیکند که این ادعا قابل طرح باشد که برای انسان دیندار هر چه هست صرفا معطوف به قدسی و کلام اوست.
چرا که قدسی و کلام او در نزد انسان دیندار اگر اعتبار دارد به جهت دلیل عقلی و برهان است نه به جهت آن که خدا و کلام او گفته است مرا بپذیر.
نقد دوم: ناظر به کتاب «درخششهای تیره»
گفتیم دوستدار در کتاب درخششهای تیره میکوشد جامه فرهنگ و اجتماع را بر تن دیدگاه فلسفی خود کند لذا میگوید روشنفکری با دینخویی و روزمرگی تعارض دارد. او تصور میکند اولا دین و دینخویی با هرگونه رویش و پرورش بر ضد بنیادها و ارزشهای خود مخالفت دارد. ثانیا دین و دینخویی از روشنفکری میگریزد و از هر پرسش ناسازگار با هویتش بشدت میپرهیزد و امور را بدون پرسش میفهمد.
به طور خلاصه باید گفت اولا دین یا دینخویی یک مفهوم بسیط نیست به این معنی که اگرچه دین با چیزهایی که برخلاف بنیادها و ارزشهای دینی است مخالفت میکند اما نحوه مخالفت دین با امور ضد دینی یکسان نیست چرا که امور ضد دینی نیز هویت یکپارچه و یکسانی ندارند. فیالمثل اسلام با ملحدینی که در جامعه دینی قصد آسیب رساندن به ارزشهای دینی دارند با شدت و غلظت برخورد میکند اما با منکرین عقاید و ارزشهای دینی که قصد معارضت با افکار و ارزشهای دینی ندارند و مایل هستند در جامعه اسلامی زندگی کنند با رفق و مدارا برخورد میکند و تا حدود مشخصی اجازه رشد و نمو معقول در چهارچوب عقاید خود ایشان به آنها میدهد. بنابراین چنین نیست که دینخویی اسلام به معنی قلع و قمع کردن هر چه غیر اسلامی است باشد.
ثانیا خود آقای دوستدار نیز گویی به نوعی دینخویی حاد مبتلا شدهاند چرا که همانطور که خودشان گفتهاند دینخویی فقط اختصاص به دین ندارد و هر نگرش و آیین و مکتبی که همیشه خود را معیار و داور زیست روحی و جسمی افراد میداند و مانع رویش بنیادها و ارزشهای غیر خود میگردد، به دینخویی مبتلاست و این در حالی است که آقای دوستدار نیز تفکر خود و روشنفکری به معنی مد نظر خود را معیار و میزان و داور زیست روحی و جسمی صحیح میداند و با هر آنچه که مانع رشد تفکر پرسشگرایانه و روشنفکرانه ایشان باشد مخالفت و ضدیت دارد آیا این نگاه ما همان نگاه دینخویانه نیست که آقای دوستدار دیگران را به پرهیز از آن دعوت میکردند؟ !
اما نکته مهمتر در اینجاست که ایشان به اشتباه گمان کردهاند هرگونه مخالفتی با غیر، در جهت حفظ خود، دینخویی و مذموم شمرده میشود و حال آن که بنابر این که نحوه و جنس مخالفت چگونه باشد مذموم یا ممدوح بودن آن نیز تفاوت میکند و بر همین اساس است که معتقدیم اسلام اگر به حفظ خود و مخالفت با غیر میپردازد نحوه مخالفت او مخالفت مذموم نیست.
و نکته آخر این که آقای دوستدار برخلاف ادعای روشنفکرانهاش و تاکید بر پرسشگری، تفکر خود را تفکر غیرمبتلا به روزمرگی میداند و گویی او بر مسندی تکیه زده است که میداند هر نوع تفکر و رفتاری میتواند مصداق روزمرگی محسوب شود الا تشخیص و تفکر خود ایشان در باب روزمرگی که دیگر این یکی از مصادیق روزمرگی ذهنی نیست والا دور پیش میآید. به همین جهت هم با تحکمی خاص انشاء میفرمایند: «با زور هیچ اندیشه و استدلالی نمیتوان از کاردانی یک مدیر یا وزیر، از قابلیت یک مهندس، از احاطه تخصصی یک استاد دانشگاه، از رواننویسی یک نویسنده یا مغلقگویی یک «متفکر» به ناروزمره بودن او حکم کرد. (ص 20)
واقعا جای سوال است که چرا آقای دوستدار که این همه بر پرسشگری و اندیشهورزی تکیه داشتند یکباره بدون این که هیچ ملاک معقولی برای تشخیص ناروزمرهبودن یا نبودن افکار و رفتار اشخاصی که از ایشان نام میبرد، ارائه دهد، اعلام میکنند، با زور هیچ اندیشه و استدلالی... (تا آخر کلام ایشان) مگر ایشان آن همه بر تفکر و اندیشه تکیه نمیکردند چطور شد که در اینجا حتی با زور اندیشه نیز نمیتوان ملاکی ارائه داد که ناروزمرهبودن رفتار یا افکار این افراد مشخص شود؟!
نقد سوم: ناظر به کتاب «امتناع تفکر در فرهنگ دینی»
در این کتاب نیز چنان که ملاحظه میشود همان سخنان دوستدار در دو کتاب قبلیاش، به گونهای دیگر تکرار میشود با این تفاوت که میکوشد بنیه تحلیل تاریخی خودش از حضور دین در ایران ـ چه قبل و چه بعد از اسلام ـ را تقویت کند.
همان طور که وعده کرده بودم من ما در این نوشتار صرفا به هسته مرکزی تفکر دوستدار توجه دارم ـ آن هم به اختصار ـ از این رو به بررسی ابعاد تاریخی و فرهنگی و اجتماعی عقیده او نپرداختم. در همین راستا ناظر به مطالبی که در بخش توضیح و تبیین عقاید دوستدار یادآور شدم، اضافه میکنم که تفکر در ذات خودش اساسا نمیتواند ناپرسا باشد. این که دوستدار میگوید بینش دینی و تفکر دینی در واقع تفکر نیست چون راه پرسش کردن را سد میکند ناشی از این مطلب است که علیرغم تاکیدی که او بر فکر و اندیشه میکند هنوز به اوصاف و ویژگیهای فکر وقوف یا حداقل توجه ندارد چرا که امکان ندارد چیزی تور فکر و فهم شکار شود اما ناپرسا باقی بماند. دین نیز به عنوان یک مقولهای که به فکر و فهم در میآید و «فکریده» و «فهمیده» میشود ناگزیر «پرسیده» نیز میشود و به پرسش نیز مجال حضور میدهد و دقیقا بر همین اساس است که گفتم تفکر در ذات خودش اساسا نمیتواند ناپرسا باشد یعنی دین و معارف دینی نمیتواند به فکر و فهم درآید اما مورد سوال واقع نشود در واقع پرسش از آنچه که فهمیده میشود ـ دین اسلام باشد یا هر مقوله دیگری باشد ـ ماهیت فکریدن و اندیشیدن را رقم میزند و تابع قرارداد یا اختیار ما نیست که بگوییم دین را فهم و فکر میکنیم اما از آن پرسش نمیکنیم. بله میتوانیم به پرسش خود در باب دین فکر نکنیم و میتوانیم پرسش و فکر خود را راجع به دین به زبان نیاوریم اما نمیتوانیم وقتی دین را فکر و فهم میکنیم. از دین نپرسیم و بر دین نپرسیم، نپرسیدن از دین یعنی نفهمیدن و فتکریدن در باب دین در حالی که ما ادعا میکنیم حداقل، دین را میفهمیم و فهم دین یعنی پرسیدن جستجو کردن از آن. ما حداقل دو گونه مواجهه پرسشی در باب دین داریم. «پرسش از دین» و «پرسش بر دین»
«پرسش از دین» پرسشی است در باب مقولات و موضوعاتی که دین به آنها پرداخته است و با نوعی همدلی و پذیرش پاسخ دین صورت میپذیرد، اما «پرسش بر دین» پرسشی است در باب دین و مقولاتی که دین به آنها پرداخته است اما نه مبتنی بر نوعی همدلی بلکه مبتنی بر نوعی موضعگیری در برابر دین، تا مادامی که حجتی عقلی ـ عقلی صرف یا عقلی ممزوج با نقل قطعی که این نیز عقلی است ـ برای آن سخن یا دیدگاه دین بتوان یافت. این هر دوگونه پرسش و مواجهه با دین هم ممکن است و هم مطلوب و هم این که مانعه الجمع نیست.
یعنی شما میتوانید به موضوع واحد دینی یک بار نگاه و پرسش ناهمدلانه داشته باشید و یک بار نگاه و پرسش همدلانه. نهایت این که، نفس پرسش و حجت خواستن در تفکر اسلامی مطلوب و پسندیده است و هیچ کجا منعی از پرسیدن و تفکر محض نشده است و اگر منعی هم شده در رفتار مترتب برنوعی عقیده قلبی و منش خاص است و حتی آنجا که در برخی از روایات از تفکر در ذات الهی منع شده است به تعبیر برخی از حکیمان نهی مذکور نهی ارشادی است نه مولوی، یعنی نه اینکه آدمی تکوینا میتوانست در ذات الهی تبارک و تعالی فکر کند، اما از این کار منع شد. خیر بلکه به آدمی گفته شد بیهوده در ذات ربوبی تفکر نکن که به جایی نخواهی رسید، دام بازگیر که این عنقا شکار کس نشود.
نکته دیگری که در کلام و نگاه دوستدار وجود دارد، این است که گمان میکند فکر و ایمان یا فلسفه و دین با یکدیگر ناسازگارند. در حالی که در تفکر اسلامی اساسا ایمان، مبتنی بر معرفت و آگاهی و تفکر است و ایمان بدون معرفت، ایمانی فاقد اعتبار است. تفکر، فقط فلسفه نیست و تازه فلسفه به معنی تفکر و پرسش کردن با ایمان ناسازگار نیست.
میتوان به چیزی مومن بود و از او و درباره او و در برابر او پرسش نمود و تفکر کرد. ایمان مانع پرسش و تفکر نیست همانطور که پرسش و تفکر لزوما و مطلقا مانع ایمان داشتن نیست.
آری تفکر اسلامی و معارف دینی هم زبان و فکر پرسشگر میپرورد و هم گوش و فهمی برای شنیدن و برخلاف رای دوستدار، در فرهنگ دینی، انسانی که فقط گوش داشته باشد و عاری از زبان باشد مطلوب نیست و البته اهمیت شنیدن معلوم نیست کم از گفتن و پرسیدن باشد و اگر گوشی نباشد ما از چه کسی میپرسیم و چگونه اساسا میتوانیم بپرسیم؟ اینجا است که زبان و پرسش وامدار گوش و شنیدن میشود. گویی گوش و زبان در تعامل با یکدیگر فهمیده میشوند و پرسش در پرتو پاسخ و بالعکس فهمیده میشود و این نکتهای است که تاکید گران بر پرسش کمتر به آن وقوف یافتهاند. باری «سخن ناگفته فراوان است، اما به همین مقدار اکتفا میکنم و میگذرم.
پانوشت:
عنوان مقاله حاضر یعنی «ملاحظاتی در باب درخششهای تیره امتناع تفکر» برگرفته از عناوین 3 کتاب آرامش دوستدار است که در این مقاله به آنها اشارت کردیم.
محمد رضا اسدی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم