درباره «چارچنگولی» ساخته سعید سهیلی

راحت‌الحلقوم

چند سال از فوت دوقلوهای به هم چسبیده ــ لاله و لادن ــ زیر عمل جراحی برای جداشدنشان می گذرد و حالا این ماجرا دستمایه ساخت یک فیلم به اصطلاح کمدی شده به اسم «چارچنگولی» که البته هیچ ربطی به قصه رمانتیک و تاثیرگذار آن دو ندارد. گرچه حالا جلوتر که می‌رویم، می‌بینیم که فیلم اصولا به هیچ‌چیز حتی خودش ربطی ندارد.
کد خبر: ۲۲۲۱۱۲

بنابراین حتی اگر کارگردان اعلام هم نمی‌کرد، می‌شد تشخیص داد که این سوژه بکر و بدیع چطور به ذهن ایشان راه پیدا کرده است. تا حالا هر کس سراغ این سوژه رفته، به وجه درامش توجه کرده و این که گره خوردن زندگی این دو نفر چه اتفاقات و موقعیت‌های تلخی را برایشان ایجاد می‌کند. یکی از اولین حدس‌ها، برخورد این دو نفر است در مواجهه با ابتدایی‌ترین و بدیهی‌ترین نیازهای فردیشان. همان موقع که لاله و لادن هم زنده بودند، به این ماجرا فکر می‌کردیم. ولی ماجرا آن‌قدر تراژدی و غم‌انگیز بود که اگر برای تخیل صـحنه‌های طنزآمیز ماجرا لبخندی هم می‌زدیم، بسرعت دریغ و افسوس جایش را پرمی‌کرد و در ذهنمان سعی می‌کردیم به این تصورات و تخیلات پر و بال ندهیم و در نطفه خفه‌اش کنیم.

این همان کاری است که سهیلی برای «چارچنگولی» انجام نداده و با توجه به این که چند سال گذشته، خیلی راحت با رویکردی طنز با ماجرا روبه‌رو شده است. چیزی که البته وقتی موانع ذهنی و احساسی‌ات را برداری، خیلی سخت هم اتفاق نمی‌افتد و لااقل همه‌مان می‌توانیم تا جاهایی برایش موقعیت خنده‌دار حدس بزنیم.

چیزی که می‌توانست برگ برنده «چارچنگولی» باشد و نشده، انتخاب وجه اصلی افتراق و تفاوت دوقلوی به هم چسبیده فیلم ــ یعنی شهرام و بهرام ــ است. آنها با این که از کتف و شانه به هم چسبیده‌اند، از نظر عقیده و مرام و مسلک زمین تا آسمان با هم فرق دارند. یکی بشدت اهل امساک، و خدا و پیغمبر است و آن یکی برعکس همه‌اش به فکر عیش و نوش و رقص و خوانندگی و خوشگذرانی. یکی در سفره‌خانه سنتی  و سر قبرها نوحه می‌خواند و آن یکی مخ کار ترانه‌های لس‌آنجلسی و ترکاندن و این چیزهاست. آنها حتی در ساده‌ترین چیزها هم اختلاف‌نظر دارند. مثلا بهرام بشدت معتقد است اسمش احمد است و نه بهرام. اسم برادرش هم محمود است.

اما به هر حال آ‌نها مجبورند همدیگر را تحمل کنند. همین مستمسکی است برای کارگردان که بدون پرداختن با لایه‌های عمیق‌تر ماجرا از بیننده خنده بگیرد. خنده‌ای که هیچ‌ بار و معنای خاصی پشتش نیست و به جای طنز و کمدی، به هجو و هزل تنه می‌زند.

داستانی در کار نیست

نـصـف بـیشتر فیلم، فقط شرح و بسط همین موقعیت‌هاست و تا اواسط فیلم، هنوز داستانی شروع نشده. تازه قتل شهرام به دست بهرام یا احمد هم که مثلا داستان اصلی حساب می‌شود، فقط و فقط در خواب اتفاق می‌افتد و با بیداری شهرام و بهرام سر و ته‌ آن هم می‌آید؛ والا هیچ‌کدام از وقایع و اتفاقات در عالم واقع نمونه و مابه‌ازای بیرونی ندارند. نمونه‌اش این که خان‌دایی با دارودسته و نوچه‌هاش می‌رود کلانتری برای آزادی بهرام و با یک داد او جناب سروان آن‌ها را آزاد می‌کند.

نمونه دیگرش همین که بهرام خودش و شهرام را پرت می‌کند توی استخر 6 متری و فقط شهرام زنده می‌ماند ‌(هر چند این ماجرا در خواب اتفاق می‌افتد.) دیگر این که حضور خیلی چیزها و خیلی شخصیت‌ها هم قابل توجیه نیست و هیچ کارکردی در قصه ندارد. حتی همان دایی و خان‌عمو، چه رسد به پسرعموی اواخواهری دخترنما یا برادر بزرگ قصابشان که وقتی به بهانه کار و کاسبی آنها را به بیابان می‌برد و رهایشان می‌کند، بعدا نه کسی ازش می‌پرسد چه بلایی ــ به قول خودش ــ سر یاجوج و ماجوج آورده، نه خودش احساس مسوولیت و وجدان درد می‌کند. حتی خود دوقلوها هم بعد از این که از آن بیابان جان سالم به در می‌برند، ازش جواب نمی‌خواهند.

این کاراکتر کم و بیش پرسوناژ محمدعلی کشاورز فیلم «مادر» علی حاتمی را به ذهن می‌آورد. ولی خوشبختانه کارگردان هم خیلی تلاش نکرده این شباهت در ذهن ما پررنگ شود. همان‌طور که حضور فتحعلی اویسی و دارودسته‌اش در نقش خان دایی کلاه مخملی، هیچ کارکردی که مناسب وجه تیپیک این قشر باشد، در فیلم ندارد.
همین‌طور رضا فیض‌نوروزی در نقش عموی بهرام و شهرام. کارکرد آنها فقط و فقط این است که هر کدام می‌خواهند دخترشان را به یکی از این دو تا شوهر بدهند.

راحت‌الحلقوم تلویزیون برای سینما

«چارچنگولی» از آن دسته فیلم‌هایی است که نمی‌دانی بعد از دیدنشان چی باید بگویی. این هم که می‌خواهم بگویم، در عین این که می‌تواند به این فیلم ربط داشته باشد و می‌تواند نداشته باشد و کلی‌تر تلقی شود؛ آن هم این است که فیلم‌های مثلا کمدی سینمای ما، بدجوری گرفتار طنزهای تلویزیونی شده‌اند. نمودش حضور غالب بازیگران طنزهای تلویزیونی است که حالا دیگر مخصوصا در فیلم‌های کمدی، کمتر می‌شود آنها را ندید. به عبارت دیگر آ‌نها خودشان را به سینمای کمدی ما تحمیل کرده‌اند. این اتفاق هم نیفتاده جز به دلیل ضعف سینماگران ما برای خلق کمدی‌های خوب و درست و حسابی و ریسک طراحی یک کمدی تازه و نو با تعریف یک فضای جدید و تازه و بدون پیش‌زمینه قبلی. آنها دنبال لقمه‌های راحت‌الحلقوم و آماده می‌گردند و حاضر نیستند برای فیلم ساختن کمی به خودشان زحمت بدهند.

کمدی‌های سینمایی ما در بهترین حالت بسط همان چیزهایی هستند که در سریال‌ها می‌بینیم. با این تفاوت که سینما کم و بیش خط قرمزهای متفاوتی با تلویزیون دارد و دستشان را برای گذاشتن چاشنی‌های پرمخاطب بازتر می‌گذارد. نتیجه این است که یک فیلم سینمایی با همه کبکبه و دبدبه‌اش فقط و فقط متکی است بر خلاقیت‌ها و لودگی‌های قبلی هنرپیشه‌اش. با این حساب در این فیلم اصلا حرف خلق یک شخصیت جدید و طراحی یک قصه پر و پیمان خیلی خنده‌دار به نظر می‌رسد.

بی‌خود نیست که حتی لحن کلام بهرام (یا به قول خودش احمد) دقیقا یادآور لحن پرویز پرستویی است در «مارمولک» و بازیگر و کارگردان هیچ تلاشی برای تغییرش نکرده‌اند.

لحن و کارکرد و گفتار بازیگرها چه  نقشی در پیش‌برد داستان یا کارکردی در طول قصه دارد؟ حتی احمد/ بهرام هم مرید حاج آقا نیست و نوعی دین و مذهب، ملاک و معیار خودش را دارد.

جابر تواضعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها