در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
رئیس زندان به تلفن داخل باجه گوش داد و سرش را بالا آورد و به ملاقاتیها نگاهی انداخت: «بازرس، اگه بخواید میتونیم بیاریمش اینجا؛ عواقبی هم نداره.» دکتر گرانت سرش را به نشانه نفی تکان داد و گفت: «نه بهتره خودمون بریم پیشش.» داریتی گفت: «دکتر گرانت؟ این کارها برای آدمی مثل رالسون عادیه؟ جدا خیال میکنین ممکنه حمله کنه به نگهبانی که میخواد از تو سلول بیرون بیاردش؟» گرانت گفت: «همچین فکری نمیکنم.»
رئیس زندان، کف دست زمختش را باز کرد و پرههای دماغش را کمی در هم کشید: «تا الان هیچ کاری به کارش نداشتیم؛ بابت او. تلفنی که از واشنگتن به ما زدن، اما رک و راست بگم؛ آدم اینجور جاها نیست خیالم راحت میشه اگه از من تحویلش بگیرید.» داریتی گفت: «میریم توی سلولش میبینیمش.»
از راهروی مملو از میلههای محکم گذشتند، خالی بود و چشمانی بیرمق گذر آنها را تعقیب میکرد.
دکتر گرانت حس کرد پوست و گوشت تنش به رعشه افتاده. پرسید: «تمام مدت اینجا نگهش داشته بودن؟» داریتی جواب نداد.
نگهبانی که پیش رویشان راه میرفت توقف کرد: «سلولش اینجاست.»
داریتی گفت: «ایشون دکتر رالسون هستن؟»
دکتر گرانت در سکوت به پیکر روی تختخواب نگاه کرد. به سلول که رسیده بودند، مرد دراز کشیده بود اما حالا روی یک آرنجش بلند شده بود و به نظر میرسید دلش میخواهد خود را درون دیوار فرو ببرد موهایش حناییرنگ و کمپشت بود و اندامش نزار و چشمانش تهی و آبی پررنگ. روی گونه راستش یک لکه صورتیرنگ برجستهای بود که مثل دم بچهقورباغه امتداد داشت. دکتر گرانت گفت: «خود رالسونه.»
نگهبان در را باز کرد و داخل رفت، اما بازرس داریتی با اشاره دست او را بیرون فرستاد. رالسون در سکوت آنها را تماشا میکرد. هر دو پایش را روی تختخواب جمع کرده بود و خود را عقب میکشید. آب دهانش را که قورت میداد سیبک گلویش تکانتکان میخورد.
داریتی آرام گفت: «دکتر الوود رالسون؟»
وی با صدای شگفتزدهای جواب داد: «چی از جون من میخواید؟»
«لطفا همراه ما تشریف میآرید؟ یهسری سوال داریم که میخوایم از شما بپرسیم.»
«نه! نمیآم ولم کنید»!
گرانت گفت: «دکتر رالسون، من رو فرستادن اینجا تا ازتون بخوام برگردید سر کار.»
رالسون نگاهی به دانشمند انداخت و برقی زودگذر بهجز برق ترس در چشمانش پدید آمد. گفت: «سلام گرانت.» از تختش بیرون آمد و ادامــه داد: «گــوش کــن! خـیـلـی سـعـی کـردم وادارشون کنم من رو توی اتاق تشکپوش مخصوص بگذارند نمیتونی کاری کنی این کار رو واسه من انجام بدن؟ تو من رو میشناسی گرانت؛ من چیزی رو که مطمئن نباشم لازم نیست نمیخوام. کمکم کن، تحمل دیدن این دیوارای سفت و سنگی رو ندارم، وسوسه به جونم میندازن که بکوبم سرم رو» بعد کف دستش را با ضربات متوالی و خفه به بتونهای خاکستری و تیره و محکم پشت تختش کوبید.
داریتی غرق فکر بود. چاقوی جیبیاش را درآورد و تیغه براقش را بیرون کشید. با دقت، تیغه را به انگشت شستش کشید و گفت: «دلتون میخواد برید پیش دکتر؟»
اما رالسون جوابش را نداد. برق فلز چاقو را دنبال میکرد و دهانش از هم بازماند و خیس شـدنـد. نـفـسـش تـنـد و بریدهبریده شد، گفت: «بگذارش کنار»!
داریتی درنگ کرد و گفت: «چی رو بگذارم کنار؟»
«چاقو رو جلو من نیارش تحمل ندارم نگاهش کنم.»
داریتی گفت: «چرا تحمل نداری؟» بعد چاقو را پیش آورد: «مگه عیبی داره؟ چاقوی خوبیه.»
رالسون خیز برداشت. داریتی عقب رفت و دست چپش روی مچ رالسون پایین آمد. چاقو را در هوا نگه داشت:
«چی شده رالسون؟ دنبال چی هستی؟»
گرانت فریادی از سر اعتراض سرداد اما داریتی با تکان دادن دستش او را دور نگه داشت. داریتی گفت: «چی میخوای رالسون؟»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: