خاطرات‌ خبرنگار‌ جنایی

قربانی

تیرماه سال 1371 بود. پیگیر پرونده مفقود شدن مرد جوان 24 ساله‌ای به نام جواد بودم. جواد به طور ناگهانی ناپدید شده بود. هیچ‌کس خبری از او نداشت و خانواده‌اش هم پس از این‌که بیش از 15 روز در به در به‌دنبال او گشته بودند و هیچ اثری از او نیافته بودند، به اداره آگاهی پناه آوردند و از کارآگاهان شعبه هفت کمک خواستند. تلاش کارآگاهان برای پیدا کردن ردی از جواد نزدیک به دو ماه به طول انجامید. آنچه که در پی می‌خوانید برگی از پرونده گم شدن جواد است. پرونده‌ای که پایان غم‌انگیز و دلخراشی داشت.
کد خبر: ۲۲۱۵۰۹

یکی از روزهای گرم و سوزناک تیرماه بود. در شعبه 7 اداره آگاهی که در آن زمان شعبه پیگیری افراد گم شده بود با مرد میانسالی روبه‌رو شدم که بسیار سراسیمه و آشفته بود. او نزدیک به 15روز بود که به دنبال پسر 24 ساله‌اش بود. به قول خودش هرجایی را که تصور می‌کرد پسرش به آنجا رفته باشد، سرکشی کرده بود‌، اما هیچ اثری از او نیافته بود.

مرد که خودش را رسول معرفی کرد به کارآگاهان گفت: پسرم 17 خردادماه به قصد رفتن به سر کار از خانه خارج شد و از آن به بعد دیگر برنگشت و هیچ‌کس هم او را ندید.

وی یادآور شد: البته گاهی اوقات شب‌ها به خانه نمی‌آمد. این بار وقتی غیبتش طولانی شد به جستجو پرداختم و متوجه شدم که آن روز غروب پس از پایان کار به طور ناگهانی ناپدید شده و هیچ‌کس او را ندیده است.

وی اعتراف کرد که شب قبل با پسرش درگیر شده و جواد صبح به حالت قهر خانه را ترک کرده است.

وی در عین حال اظهار کرد: این اولین‌بار نبود که با او درگیر می‌شدم. ما همیشه به خاطر ازدواج با دختر مورد دلخواهش جر و بحث داشتیم. جواد هم یک چند روز قهر می‌کرد و به خانه رفقایش می‌رفت اما هیچ وقت بیشتر از 3 روز طول نمی‌کشید که خودش دوباره به خانه برمی‌گشت.

رسول در پاسخ این سوال کارآگاهان که چرا با ازدواج جواد با دختر مورد علاقه‌اش مخالفت می‌کرد، جواب داد: من اوایل مخالفتی نداشتم، اما وقتی خانواده دختر که همسایه ما هستند بنای مخالفت گذاشتند و بعد هم شروع به تحقیر ما کردند و دائم پیغام فرستادند که پسر شما لیاقت دختر ما را ندارد، من هم شروع به مخالفت کردم. اما جواد زیر بار نمی‌رفت و پایش را کرده بود تو یه کفش که من بایستی با این دختر ازدواج کنم. البته آن دختر هم به جواد علاقه‌مند بود.

به دنبال شکایت رسول کارآگاهان برای یافتن جواد شروع به تحقیق می‌کنند. اولین تحقیق آنان از خانواده جواد است. کارآگاهان در بررسی‌های اولیه پی می‌برند که جواد با این که جوان سر به زیری بوده، اما بسیار حساس، زودرنج و در عین حال عصبی بوده و بشدت به دختری که در همسایگی‌ آنها زندگی می‌کرده علاقه‌مند و بارها به خواستگاری او رفته که‌ با مخالفت خانواده دختر روبه‌رو شده است و این در حالی بوده که آن دختر به نام اکرم هم به جواد علاقه‌مند و تمامی خواستگارانش را به بهانه‌های مختلف رد می‌کرده است.

مادر جواد در این خصوص به کارآگاهان می‌گوید: خانواده اکرم (دختر مورد علاقه جواد)‌ اصلا به خانواده ما نمی‌‌‌خوردند. با این که سا‌ل‌ها با هم همسایه هستیم اما هرگز رابطه خوبی بین ما برقرار نبود. با این وجود وقتی اصرار جواد را به خواستگاری از دختر آن‌ها دیدم با شوهرم نه یک بار که چندین بار به خواستگاری او رفتیم. اما هر بار به بهانه‌ای پدر اکرم و به‌خصوص تیمور دامادشان ما را دست به سر کرد. تا این اواخر که پیغام فرستادند اکرم یک خواستگار پولدار دارد و راضی به این وصلت نیستیم.

وقتی ماجرا به اینجا کشیده شد، به جواد گفتیم که این‌ها وصله ما نیستند. اما جواد دست‌بردار نبود. البته در این میان خود اکرم هم به جواد علاقه‌مند بود. اما چه فایده خانواده‌اش شدیدا مخالف بودند و حتی این اواخر پیغام فرستادند که جلو پسرتان را بگیرید وگرنه خودمان دست به کار می‌شویم.‌ حتی یک بار هم کار به دعوا و درگیری کشید.

کارآگاهان در ادامه تحقیقات خود به بازجویی از اکرم و خانواده‌اش پرداختند. دختر جوان به کارآگاهان گفت: من و جواد به هم علاقه‌مند بودیم و قصد ازدواج داشتیم. همه هم این را می‌دانستند، اما خانواده من فقط به خاطر این که شوهر خواهرم که پسرعمویم هم هست، قصد داشت مرا برای یکی از دوستانش بگیرد و مدعی بود که آن مرد وضع مالی بسیار خوبی دارد، مخالفت می‌کردند.

وی در پاسخ این سوال کارآگاهان که آخرین بار کی جواد را دیدی پاسخ داد: خانواده‌ام به خاطر این که در محل با جواد روبه‌رو نشوم، مرا در خانه حبس کرده بودند‌ و من خیلی وقت است که از جواد خبر ندارم.

کارآگاهان پس از بازجویی از اکرم، به بازجویی از جمشید پدر او می‌پردازند. وی به کارآگاهان می‌گوید: من جواد را خوب می‌شناختم، چراکه سال‌ها با آنها همسایه بودیم. اما راستش خانواده‌های ما به هم نمی‌خوردند. ضمن این‌که او کسب و کار درست و حسابی نداشت. از این رو، اصلا نمی‌توانستم پذیرای او به عنوان دامادم باشم. وقتی هم شنیدم گمشده، خیلی تعجب کردم. آخه مگر ممکن است آدمی با 24 سال سن گم شود؟ به نظرم می‌رسد از کشور گریخته و به خارج رفته است .

او اضافه می‌کند: جواد زیر پای دخترم نشسته بود و او را به خود علاقه‌مند کرده‌ و دختر ساده‌دل من هم فریب او را خورده بود. بارها هم برایش پیغام فرستادم که تو وصله ما نیستی، اما گوشش بدهکار نبود.

وی درخصوص درگیری‌اش با جواد گفت: جواد هر از چند گاه سد راه دخترم می‌شد و خلاصه عقل و هوش را از دخترم ربوده بود. یکبار که با داماد بزرگم او را در حال صحبت با اکرم دیدیم باهاش درگیر شدیم که با وساطت همسایه‌ها موضوع فیصله پیدا کرد.

کارآگاهان بعد از بازجویی از اکرم و خانواده‌اش این بار تحقیقات گسترده‌ای را از محل کار، همسایگان و دوستان و رفقای جواد آغاز می‌کنند.

کارآگاهان در این مرحله است که اولین سرنخ را از راز مفقود شدن جواد به دست می‌آورند. کارگاهان متوجه می‌شوندکه جواد آخرین‌بار در هیلمن زردرنگی دیده شده است، کارآگاهان در بررسی و تحقیق میان دوستان و آشنایان وی متوجه می‌شوند که فقط جعفر یکی از رفقای قدیمی او چنین اتومبیلی دارد. لذا او را احضار و تحت بازجویی قرار می‌دهند.

جعفر می‌گوید: آن روز غروب با ماشین از جلوی محل کار جواد رد می‌شدم که دیدم منتظر ماشین است.
او را سوار کردم. اما چون عجله داشتم و می‌خواستم برای دیدن خواهرم که در بیمارستان بستری بود بروم او را تا مقصد نرساندم و جلوی ایستگاه اتوبوس پیاده‌اش کردم.

وی افزود: جواد با من خیلی درددل می‌کرد. آن روز را هم بسیار دلگیر بود. بخصوص دل پری از تیمور داماد آقا جمشید داشت. می‌گفت او مرد نامردی است.

وی گفت: علت مخالفت پدر اکرم هم زیر سر اوست. تیمور رای آنها را می‌زند. وقتی هم داشت از اتومبیل من پیاده می‌شد، با تبسم گفت: اما نقطه ضعفش دست خودمه. آبرویش را می‌برم. خودش هم اینو خوب می‌دونه. بعد هم خداحافظی کرد و رفت.

از جعفر که آخرین دیدار را با جواد داشت، اطلاع بیشتری به دست نیامد. کارآگاهان بلافاصله به سراغ جمشید پدر اکرم می‌روند و سراغ تیمور را می‌گیرند. او می‌گوید تیمور برای دیدن اقوامش به شهرستان رفته است.

تیمور یک هفته بعد که از سفر برمی‌گردد، به اداره آگاهی احضار می‌شود و مورد بازجویی قرار می‌گیرد.

وی در بازجویی می‌گوید: من با خانواده زنم زندگی می‌کنم. البته غریبه نیستند، زنم دخترعمویم است. وقتی دیدم جواد برای خواهرزنم مزاحمت ایجاد می‌کند، ابتدا سعی کردم او را از این کار منع کنم، اما او دست‌بردار نبود تا این که آن روز با عمویم رد می‌شدیم که دیدیم سد راه اکرم شده که به او اعتراض کردیم و بعد هم کارمان به درگیری کشیده شد که البته خیلی زود خاتمه یافت.

وی در پاسخ این سوال کارآگاهان که چرا با ازدواج اکرم و جواد مخالف بودی، با تردید جواب داد: من اصلا هیچ نقشی در این میان نداشتم. اصلا به من مربوط نبود و نمی‌دانم چرا در این میان پای من به وسط کشیده شد. من با جواد بچه محل بودم و رفاقت داشتیم و لذا دلیلی برای مخالفت نداشتم.

البته وقتی دیدم عمویم مخالف است، مدتی پیش یکی از رفقایم که آدم خوبی است را معرفی کردم و عمویم هم از او خوشش آمد. شاید همین امر باعث شده است که همه فکر کنند من مخالفت می‌کنم.
وی افزود: آخرین بار هم جواد را 2 روز قبل از مفقود شدنش دیدم.

کارآگاهان در طول بازجویی متوجه تناقض‌گویی در اظهارات تیمور شده و از طرفی تمام بررسی‌ها حکایت از آن داشت که تیمور از همان روز اول مخالف این وصلت بوده و حتی عمویش را هم تحریک می‌کرده است، لذا او را به طور نامحسوس تحت تعقیب قرار می‌دهند و در آنجاست که متوجه می‌شوند تیمور با یک فرد سابقه‌دار و شرور به نام جلال، رابطه نزدیکی دارد و از طرفی معتاد نیز می‌باشد و این در حالی بود که خانواده‌اش هیچ اطلاعی از اعتیاد او نداشتند.

کارآگاهان پس از 3 روز تعقیب و مراقبت تیمور به رفتار او کاملا مشکوک شده و مجددا او را احضار و تحت بازجویی قرار می‌دهند.

کارآگاهان در یک بازجویی گسترده ودرازمدت، تناقض‌گویی وی را یادآور می‌شوند و از او می‌خواهند حقیقت را بازگو کند.

تیمور تلاش گسترده‌ای می‌کند که خود را در ماجرای گم شدن جواد بی‌گناه جلوه دهد؛ اما وقتی کارآگاهان پرده از ارتباط او با جلال و اعتیادش کنار می‌زنند مجبور به اعتراف شده و به جنایتی هولناک اعتراف می‌کند.

تیمور در قسمتی از اعترافات خود می‌گوید: جواد خیلی دوست داشت که خواهرزنم اکرم را بگیرد. برای این کار هم از هر دری وارد شد. حتی با خود من هم در میان گذاشت. اما من بهش گفتم این پنبه را از گوشت بیرون کن. اگر هم اکرم و خانواده‌اش رضایت بدهند، من نمی‌گذارم این وصلت سربگیرد.

وی افزود: علت مخالفت من هم این بود که جواد همه چیز را در مورد من می‌دانست. او از اعتیاد من خبر داشت و از طرفی اطلاع پیدا کرده بود که زن صیغه‌ای هم دارم و لذا اگر این وصلت سرمی‌گرفت، وضعیت من به کلی تغییر می‌کرد و زندگی‌ام از هم پاشیده می‌شد. البته جواد قول داده بود که هیچ وقت این موضوع را نگوید. ولی من به او اعتماد نداشتم بخصوص این که وقتی گفتم نمی‌ذارم این وصلت سربگیره مرا تهدید کرد.

خلاصه جواد دست‌بردار نبود و از طرفی آبروی من هم پیش خانواده‌ زنم در خطر بود. از این رو نقشه کشیدم تا او را تنبیه کنم. موضوع را با یکی از رفقایم که آدم شروری است به نام جلال در میان گذاشتم. آن شب جلوی راهش سد شدم. بهش گفتم بیا مرد و مردونه با هم حرف بزنیم. بی‌خبر از همه جا سوار ماشین شد. جلال هم بود. به بهانه شام خوردن او را به طرف بومهن بردیم. در بین راه در منطقه‌ای خلوت خودرو را متوقف کردم. حقیقتش می‌خواستم او را تنبیه کنم. لذا چاقو را زیر گلویش گذاشتم و با او اتمام حجت کردم. اما جواد آنقدر مغرور بود که شروع به فحاشی کرد. بعد هم نفهمیدم  و چاقو را تو شکمش فرو کردم. تا خواست به خودش بیاید چند ضربه دیگر به او زدم و بعد هم ...

با اعترافات تیمور بلافاصله جلال هم دستگیر شد و با راهنمایی آنها جسد جواد نیز کشف شد و بدین ترتیب راز گم شدن جواد برملا گشت.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها