جسدی ‌د‌ر ساحل‌ دریا

ساعت 15/21 روز سه‌شنبه 27 دسامبر بود. یک روز سرد و ابری. در آن شب سرد پاییزی زنی با صدای گرفته و لرزان به پلیس اطلاع داد: کمکم کنید. خانم ژان مندس به قتل رسیده است. این زن که به سختی سخن می‌گفت در میان آه و ناله تکرار می‌کرد: کمک کنید، کمک کنید. من خیلی می‌ترسم. وی به دشواری آدرس محل جنایت را در منطقه اوتیلی که منطقه اشرافی در ساحل دریا بود اعلام کرد.
کد خبر: ۲۲۱۵۰۳

موضوع بلافاصله به پلیس ساحلی منطقه اطلاع داده شد و ماموران پلیس ساحلی در محل حاضر و ضمن تایید خبر اعلام کردند که خانم ژان مندس با شلیک گلوله به سرش در کنار ساحل دریا به قتل رسیده است و به نظر می‌رسد که قاتل یا قاتلان اقدام به سرقت از ویلا کرده‌اند.

پس از تایید پلیس ساحلی، موضوع سریعا به کمیسر مارک اوریل اطلاع داده شد. او تازه به منزل رسیده بود که در جریان این جنایت هولناک قرار گرفت و با عجله به طرف منطقه او تیلی حرکت کرد. وقتی کمیسر به آنجا رسید ساعت درست 10 شب بود. ماموران پلیس ساحلی در محل حاضر شدند  و در حال تحقیق و بررسی بودند.

ویلای شماره 23 که جنایت در آن اتفاق افتاده بود، یک ویلای بزرگ ساحلی بود که درست در کنار دریا قرار داشت. در اطراف آن نیز چند ویلای بزرگ و مجلل دیگر نیز دیده می‌شد.

در ورودی ویلا منتهی به خیابان پهن بود. که ابتدا می‌بایستی وارد ساختمان شد و سپس به حیاط بزرگ ویلا و در نهایت به ساحل دریا رفت.

ستوان برگ رئیس پلیس کلانتری ساحلی با دیدن کمیسر جلو آمد و گزارش داد: وقتی از مرکز پلیس در جریان این جنایت قرار گرفتیم، بلافاصله و در ظرف کمتر از 9 دقیقه به اینجا آمدیم و متاسفانه با صحنه دلخراشی روبه‌رو شدیم.
جسد خانم ژان مندس که 77 سال دارد و زنی پولدار می‌باشد را در کنار دریا پیدا کردیم. او با شلیک گلوله به سرش به قتل رسیده است.

وی افزود: خانم مندس زن سرشناسی است که بسیار مورد توجه اهالی می‌باشد. علت شهرت خانم مندس هم این است که زن خیری می‌باشد و بسیار به نیازمندان کمک می‌کند. او 4 سال پیش شوهرش را از دست داد و از آن به بعد مدتی را با پسرش و عروسش در منطقه شاندیک زندگی می‌کرد و حدود 6 ماهی است که به این ویلا که البته از مدت‌ها قبل آن را داشت نقل‌مکان کرده است. البته پسرش هم به ایالت دیگری رفته است. او تاجر است و تنها فرزند خانم مندس است.

ستوان برگ خاطر نشان کرد: خانم مندس در طول این 6 ماه تقریبا در این ویلا تنها بود. البته ماریا مستخدم او در کنارش بود. خانم مندس بشدت به این منطقه علاقه داشت و همه همسایه‌ها و اهالی این را می‌دانستند و برای آبادانی این منطقه هم هزینه زیادی انجام می‌داد.

ستوان برگ افزود: پس از اطلاع وقتی به اینجا رسیدیم تنها ماریا بود که بشدت ترسیده بود. او ما را به کنار دریا راهنمایی کرد و در آنجا بود که با جسد غرق در خون خانم مندس روبه رو شدیم. البته دقایقی بعد هم ریچارد نامزد ماریا به اینجا آمد. در بررسی‌های اولیه متوجه شدیم که طلا و جواهرات خانم مندس و همچنین وجه نقد بسیاری که خانم مندس برای اهدا به فرمانداری تعهد کرده بود به سرقت رفته است.

کمیسر پس از شنیدن اظهارات ستوان برگ چند سوال از او کرد و سپس با راهنمایی وی برای بررسی جسد خانم مندس به ساحل دریا رفت. باد سردی از دریا می‌وزید. جسد ژان مندس در حالی که پیراهن خواب صورتی رنگ برتن داشت بر روی ماسه کنار دریا رها شده بود. جوی باریکی از خون راه خود را در میان ماسه‌ها پیدا کرده بود.
صورت غرق به خون پیرزن روی ماسه به طرز دلخراشی دیده می‌شد. چشمان پیرزن نیمه باز و جای گلوله درست در پیشانی او مشاهده می‌شد. کمیسر پس از این که به دقت جسد پیرزن را وارسی کرد دستور انتقال جسد را به پزشکی قانونی صادر کرد. بعد به بررسی صحنه جنایت پرداخت. هیچ رد مشکوکی به غیر از تعداد زیادی جای پا دیده نمی‌شد. خبری از پوکه اسلحه در میان ماسه‌ها نبود. و این امر نشان می‌داد که شلیک از یک اسلحه کمری کالیبر کم صورت گرفته است. آن هم از فاصله بسیار نزدیک.

کمیسر برای ادامه تحقیقات به داخل ساختمان برگشت و شروع به بازجویی از ماریا کرد. زن جوان که هنوز هم قیافه‌ای وحشتزده داشت با صدایی گرفته به کمیسر گفت:‌ امشب من با نامزدم ریچارد قرار گذاشتیم که شام را بیرون برویم. ساعت 7 شب او به سراغم آمد. از خانم مندس اجازه گرفتم و طبق معمول هم با لبخند زیبایش رضایت داد. در آن موقع خانم بسیار سرحال بود. من غذایش را جلویش گذاشته بودم. او همیشه زود غذا می‌خورد و زود هم می‌خوابید. بسیار روی برنامه زندگی می‌کرد. همیشه راس ساعت 7 شب شام می‌خورد و راس ساعت 9 شب هم لباس‌ خوابش را می‌پوشید و به رختخواب می‌رفت.

ماریا ادامه داد: صبح‌ها هم خیلی زود بیدار می‌شد، حداکثر 30/5 صبح، بعد هم مستقیم به کنار دریا می‌رفت. چند دقیقه‌ای قدم می‌زد و بعد به ساختمان بر می‌گشت. حمام می‌گرفت و صبحانه می‌خورد. خانم مندس همچنین همیشه بعد از شام هم چند دقیقه‌ای درکنار ساحل دریا قدم می‌زد.

خلاصه من با ریچارد از خانه خارج شدیم، همه چیز عادی بود. اما وقتی با ریچارد برای صرف شام به رستوران رفتیم دلم خیلی شور افتاد. بعد از شام هر چه ریچارد اصرار کرد که به گردش برویم قبول نکردم و از او  خواستم که مرا به ویلا برگرداند، ساعت حدود 15/21 بود که مرا به ویلا برگرداند. وقتی از ماشین ریچارد پیاده شدم سایه دو مرد را دیدم که از کنار ساختمان با عجله در حال حرکت هستند. آنها یک ساک سیاه رنگ هم در دست داشتند. با این که مشکوک شدم اما اهمیتی ندادم و به ریچارد هم چیزی نگفتم و از او خداحافظی کردم و وارد ساختمان شدم. با کمال تعجب مشاهده کردم که تمام چراغ‌ها روشن است. خانم مندس همیشه قبل از خواب چراغ‌ها را خاموش می‌کرد. ضمن این که در ساختمان هم نیمه باز بود. با وحشت و دلهره به اتاق خواب خانم مندس رفتم اما اثری از خانم نبود. در آن ساعت ایشان می‌بایستی در رختخواب می‌بود. به خودم دلداری دادم شاید در اتاق مطالعه است اما وقتی به آنجا هم رفتم اثری از خانم نبود. سراسیمه خودم را به ساحل دریا رساندم و در آنجا بود که با جسد خانم روبه‌رو شدم.

ماریا با گریه ادامه داد: آنقدر ترسیده بودم که قدرت هیچ کاری را نداشتم. فکر می‌کردم خواب می‌بینم. مثل یک کابوس بود. لحظاتی بهت زده بالای سر جسد خانم مندس بودم، بعد هم تمام قدرتم را جمع کردم و به ساختمان برگشتم، متاسفانه ویلاهای اطراف خالی بودند. با وحشت به پلیس زنگ زدم و بعد هم در میان اشک و ناله ماجرا را به ریچارد خبر دادم.

ماریا در حالی که اشک می‌ریخت ادامه داد: حالا می‌فهمم آن دو مرد را که دیدم قاتلان خانم مندس هستند. آنها این جنایت را مرتکب شدند و من هم هرگز خود را نمی‌بخشم. چرا که اگر او را تنها نمی‌گذاشتم شاید این اتفاق نمی‌افتاد.

ماریا پس از یک سکوت طولانی ادامه داد: خانم مندس زن مهربان و با گذشتی بود و حقش نبود که این گونه به قتل برسد.

وی در پاسخ این سوال کمیسر که چه مدت است که برای خانم مندس کار می‌کند جواب داد: حدود 5 ماه. من از طریق آگهی روزنامه به استخدام درآمدم و در تمام این مدت هم تلاش کردم خدمتکار صادق و درستی برای خانم مندس باشم.

کمیسر از او پرسید: آیا چیزی هم سرقت شده است؟

ماریا جواب داد: بله. خانم مندس طلا و جواهرات گرانقیمتی داشت که در داخل یک گاوصندوق کوچک نگهداری می‌کرد. که قاتلان کل گاوصندوق را به سرقت برده‌اند.

کمیسر پس از این که چند سوال دیگر از او کرد به سراغ ریچارد رفت. و به بازجویی از او پرداخت. ریچادر به کمیسر گفت:

وقتی برای شام بیرون رفتیم، ماریا خیلی دلشوره داشت و دائم تکرار می‌کرد برگردیم. وقتی او را پیاده کردم چند دقیقه بعد تماس گرفت و در میان اشک و ناله تکرار کرد که خانم را کشتند. سریع به اینجا بیا. که من هم با عجله خودم را به اینجا رساندم. کمیسر پس از شنیدن اظهارات ریچارد به بازرسی در داخل ساختمان پرداخت. اتاق خواب خانم مندس کاملا به هم ریخته بود و حکایت از سرقت داشت.

کمیسر پس از بازرسی دقیق ساختمان، ستوان برگ را فراخواند و دستور دستگیری ماریا و ریچارد را به جرم قتل عمد خانم مندس صادر کرد.

شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید ماریا و ریچارد قاتل هستند. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها