گفتگو با یک متهم به قتل

خودم زندگی‌ام را خراب کردم

قاضی ختم جلسه را که اعلام می‌کند، حامد به طرف پدر مقتول می‌رود. اشک در چشمانش حلقه زده است و تمام بدنش می‌لرزد. خواهش می‌کند، به پای ولی‌دم می‌افتد و زار می‌زند تا شاید بتواند رضایت او را بگیرد، اما موفق نمی‌شود. حکم قصاص است. این را قضات شعبه 71 دادگاه کیفری استان تهران اعلام می‌کنند و به این ترتیب حامد به پایان خط می‌رسد. ماجرا چیست، قتل چطور اتفاق افتاد، قاتل کیست و ده‌ها سوال دیگر که متهم همه را یک به یک پاسخ می‌دهد، با صدایی لرزان و غم گرفته: «من ورزشکار هستم. قهرمان کشتی. خوی و منش ورزشکاری دارم. آدم‌کشی در مرام من نیست. باور کنید قتل اتفاقی بود.»
کد خبر: ۲۲۱۴۸۹

ماجرا از کجا شروع شد؟ این را که می‌پرسم حامد سرش را به نشانه تاسف تکان می‌دهد و می‌گوید: «آرش به من دروغ گفت. او رفیقم بود، اما من را وارد این بازی کرد. روز حادثه آرش پیشنهاد داد برای شام به فرحزاد برویم. من هم قبول کردم و به آن سمت به راه افتادیم. هنوز به آنجا نرسیده بودیم که آرش گفت از مردی طلب دارد و بهتر است سر راه به آن شخص سری بزنیم تا او پولش را بگیرد. نمی‌دانستم چه دردسری در راه است. مخالفتی نکردم و با او همراه شدم.»

متهم مکثی می‌کند، دست چپش را چنان روی سینه‌اش فشار می‌دهد که گویی نفسش بند آمده است.
چشمانش را به اطراف می چرخاند و بعد در حالی که دوباره اشک‌هایش سرازیر شده است، ادامه می‌دهد: «به آنجا که رسیدیم، من داخل ماشین نشستم و آرش به مغازه‌ای رفت. چند دقیقه‌ای طول کشید. بعد آرش بیرون آمد و به طرف یک پراید رفت و با راننده آن شروع به جر و بحث کرد و بعد هم کار به درگیری کشید. من اصلا نمی‌دانستم ماجرا چیست. از ماشین پیاده شدم تا به دعوا پایان بدهم ولی ناخواسته خودم هم وارد درگیری شدم. یک لحظه کنترل خودم را از دست دادم و چاقویی بیرون کشیدم.»

شرکت در دعوایی که هیچ ربطی به حامد نداشت، او را تا آن حد خشمگین کرد که دست به چاقو برد. می‌پرسم: «حتما بعدش چاقو را به راننده پراید زدی و او را کشتی؟» متهم با کف دست ضربه‌ای به پیشانی‌اش می‌زند و می‌گوید: «نه با کلت کشتم. راننده پراید را نه، برادرش را.»

حالا ماجرا از آن قتل‌های تکراری فاصله و شکل تازه‌ای به خود می‌گیرد. سلاح از کجا آمد؟ برادر آن راننده چه نقشی در ماجرا داشت. «موقع دعوا چاقو از دستم افتاد از طرفی برادر آن مرد که داخل مغازه بود بیرون آمد. دعوا بالا گرفته بود. آرش وقتی دید من هیچ وسیله‌ای در دست ندارم سلاحی را به طرفم پرت کرد و گفت با این از خودت دفاع کن. نمی‌دانستم کلت مسلح است. فقط می‌خواستم با آن مقتول و بردارش را بترسانم. وقتی دیدم سلاح در دست فایده‌ای ندارد تصمیم گرفتم یک تیر هوایی شلیک کنم اما همان موقع مقتول جلو آمد و تیر به او اصابت کرد.»

حامد به گریه می‌افتد و تمام بدنش می‌لرزد: «باور کنید اصلا نمی‌خواستم به او شلیک کنم. اصلا نمی‌دانستم سلاح آماده شلیک است. اگر می‌دانستم انگشتم را روی ماشه نمی‌بردم. قتل کاملا اتفاقی بود. بعد از شلیک گلوله ترسیدم و فرار کردم. البته مقتول هنوز زنده بود. ظاهرا او را به بیمارستان رساندند و هفت روز طول کشید تا فوت شود.»

نزاع دسته‌جمعی با جنایت پایان یافت اما تا آن زمان متهم هنوز نمی‌دانست دعوا‌ سر چه موضوعی بود، او بعدها ماجرا را فهمید: «آرش فروشنده لوازم یدکی خودرو بود. مدتی قبل برادر مقتول از او 700 هزار تومان جنس خریده و چک داده بود اما چک برگشت خورد و اختلاف آن دو شروع شد. آن روز هم آرش فقط برای صحبت و مذاکره به مغازه مقتول و برادرش رفته بود که کار به درگیری کشید.»

متهم با اصرار می‌گوید در این معامله هیچ نقشی نداشته و قرار نبوده پولی به او برسد، همان‌طور که در شروع درگیری‌ هم بی‌گناه و سپس ناخواسته مرتکب قتل شده است.

وقفه‌ای چند دقیقه‌ای درگفتگو به وجود می‌آید تا حامد دوباره به خودش مسلط شود و بتواند ماجرا را بیشتر توضیح دهد. او حرف‌هایش را این‌طور ادامه می‌دهد: «ظاهرا برادر مقتول به صورت شراکتی یک بنز قدیمی خریده و برای تعویض لوازم یدکی سراغ آرش رفته و به او چک یک نفر دیگر را داده بود. بعد از برگشت خوردن چک آرش با او تماس گرفت بعد هم شریکش را مطلع کرد. قرار بود شریک، ماجرا را فیصله بدهد اما پول را پرداخت نکرد و مسوولیت این کار به دوش برادر مقتول افتاد. البته او قبول داشت بدهکار است و فقط چند روز مهلت می‌خواست تا آن 700 هزار تومان را تهیه کند. نمی‌دانم چرا آن دو با هم دعوا کردند در حالی که می‌‌توانستند خیلی راحت با هم صحبت و مشکل را حل کنند. اگر آرش یکدفعه به سمت راننده پراید نمی‌رفت و با حالت عصبانیت و خشم با او حرف نمی‌زد، دعوایی هم اتفاق نمی‌افتاد و حالا من اینجا نبودم.»

حرف‌های حامد درباره این که می‌شد با آرامش و گفتگو از دعوا جلوگیری کرد، کاملا منطقی است اما این که تمام تقصیرها را گردن دوستش می‌‌اندازد، نمی‌تواند صحیح باشد. به او می‌گویم: به هر حال تو هم مقصر هستی. نباید وارد دعوا می‌شدی. نباید از چاقو و بعد هم سلاح استفاده می‌کردی. نمی‌توانی بگویی فقط آرش مقصر است. به هر حال تو شلیک کردی.» متهم سرش را پایین می‌اندازد. «قبول دارم من قتل انجام دادم و آنقدر پشیمان و ناراحت هستم که نمی‌دانم چطور باید آن را بیان کنم. من نمی‌دانستم قرار است آرش دعوا کند اولش هم هدفم فقط میانجیگری بود اما خودم هم کنترلم را از دست دادم. نباید سلاح را از آرش می‌گرفتم. البته دوستم در دادگاه ادعا کرد کلت متعلق به او نبوده و خودم آن را در اختیار داشتم اما حقیقت همان چیزی است که من گفتم. دلیلی ندارد دروغ بگویم به هر حال قاتل من هستم.»

حامد پیش از قتل چگونه زندگی می‌کرد؟ این سوالی است که ذهنم را به خود مشغول می‌کند و متهم در پاسخ به آن می‌گوید: «قهرمان کشتی بودم. بعد هم در یک کارگاه تولیدی مشغول به کار شدم. هیچ وقت کار خلافی انجام نداده بودم و همیشه سعی می‌کردم سالم زندگی کنم. در کنار همسر و بچه‌ام خوشبخت بودم و هرگز فکر نمی‌کردم یک ندانمکاری مرا به این روز بیندازد. از زمان قتل فرزندم را ندیده‌ام و دلم برایش تنگ شده، نگران آینده او هستم.»

متهم در حالی پشیمانی از قتل را مرتب در لابه‌لای جملاتش تکرار می‌کند که پس از شلیک در محل نماند تا مجروح را به بیمارستان برساند. او تا ماه‌ها بعد از قتل هم فراری بود و به نظر می‌رسد این رفتارش با آنچه که اکنون می‌گوید مغایرت دارد، اما خودش اصل ماجرا را توضیح می‌دهد: «زنم به سرطان مبتلا بود در آن شرایط نمی‌توانستم تنهایش بگذارم به مراقبت احتیاج داشت. اگر خودم را تسلیم می‌کردم او بی‌پناه می‌ماند ضمن این که همسرم در آن شرایط بد نمی‌توانست از بچه‌مان نگهداری کند. به این خاطر هم 9 ماه طول کشید تا خودم را تسلیم کنم.»

وقتی از سرنوشت همسرش می‌پرسم، سرش را پایین می‌اندازد و با صدایی اندوهگین می‌گوید: «زنم طاقت نیاورد. فوت شد. بعد از مرگ او، فرزندم را به مادرم سپردم و خودم را تسلیم کردم. من ورزشکار هستم و مرام ورزشکاری دارم. فرار کردن کار من نیست، آدم‌کشی هم همین طور.»

حالا بعد از تمام این سختی‌ها، سرنوشتهم تیره و تار به نظر می‌رسد و همین مساله او را بشدت آشفته کرده است: «پدر مقتول گفته می‌خواهد من را قصاص کند هر چه هم از او خواهش کردم فایده‌ای نداشت حتی به پایش افتادم ولی رضایت نداد باز هم تلاش می‌کنم. هر کاری که لازم باشد انجام می‌دهم تا رضایت او را بگیرم. من ناخواسته قتل انجام دادم. حالا آینده خودم و فرزندم در گرو رضایت پدر مقتول است.»

این سرنوشت اما نتیجه عمل خود حامد است. او این موضوع را می‌پذیرد و این جملات را به عنوان آخرین گفته‌هایش به زبان می‌آورد: «دعوا ربطی به من نداشت و نباید در آن دخالت می‌کردم. رفاقت حد و مرزی دارد وآدم نباید به اسم دوستی کارهایی انجام بدهد که زندگی خودش تباه شود. حالا این من هستم که باید قصاص شوم نه آرش. تازه او حتی قبول نمی‌کند سلاح را به من داده است. اشتباه بزرگی کردم ولی برای جبرانش حاضر هستم هر کاری انجام بدهم.»

حامد بعد از گفتن این جمله‌ها به گریه می‌‌افتد و بعد از آن دستبند دوباره بر دستانش چفت می‌شود تا به زندان بازگردد و از پشت میله‌ها به سرنوشت سیاهش بیندیشد.

 داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها