نگاهی به «کنعان» ساخته مانی حقیقی

ابهام بی‌سرانجام

بیشترین چیزی که ما را به دیدن «کنعان» تشویق می‌کند، پس‌زمینه‌ای مثل «چهارشنبه‌سوری» است که فیلمنامه‌اش حاصل همکاری کارگردان این فیلم با اصغر فرهادی بود. برای همین حالا هم دیدن دومین تجربه مشترک آنها در این زمینه، خود به خود هوس‌برانگیز است. «کنعان» با نمایی از چاه گرفته آشپزخانه شروع می‌شود. در کنارش اتفاقات دیگری مثل این که مینا دنبال سوئیچ ماشینش می‌گردد هم می‌افتد تا ما بفهمیم با شرایط پرتنشی روبه‌روییم. این یک نشانه بیرونی برای نمایش شرایط و روابط پیچیده مرتضی و میناست و گره اصلی و اساسی داستان هم از همان جا ناشی می‌شود. ولی سرچشمه‌اش معلوم نیست و نمی‌فهمیم از کجا می‌آید.
کد خبر: ۲۲۱۲۷۰

ایده اصلی فیلم کنعان برگرفته از یک داستان کوتاه خارجی از آلیس مونرو نویسنده کانادایی است. داستان‌های کوتاه امروز عموما این ابهام را با خود دارند و این به صورت یک ویژگی برایشان در آمده است. حالتی شبیه این که نویسنده همه چیز را می‌داند و فرض می‌کند خواننده هم همه چیز را می‌داند و بعد فقط داستانی را که می‌خواهد، روایت می‌کند. بخشی از ابهام کنعان در همان درونمایه‌ای که داستان مونرو در خودش داشته به فیلمنامه ‌و فیلم هم منتقل شده و این اتفاقا همان چیزی است که کارگردان را با خودش درگیر کرده است.

به واسطه همین ارتباط بی واسطه درونمایه کار با ادبیات داستانی، خیلی نباید منتظر اتفاق خاصی در کار باشیم. اتفاق اصلی یعنی بی‌علاقگی مینا به مرتضی، از خیلی وقت پیش اتفاق افتاده و حالا برای ما در برخورد آنها با هم و مواجهه‌شان با حوادثی به ظاهر کم‌اهمیت بازتاب و نمود پیدا می‌کند.

این که نباید توقع آکسیون پیچیده‌ای از داستان داشته باشیم یا نباید منتظر اتفاق خاصی در کار باشیم، از ویژگی داستان‌های آمریکای لاتین و بخصوص مینی‌مالیست‌هاست که ما بیشتر در داستان‌های کارور با آن آشنا شده‌ایم. نویسنده در این جور داستان‌ها سعی می‌کند فضای مورد نظر و حرفش را با بیانی نمایشی به مخاطب منتقل کند و به عبارت دیگر از جزء به کل برسد. گرچه مینا برای این بی‌علاقگی‌اش کم و بیش دلایل بیرونی هم دارد؛ مثل رفتنش به خارج از کشور برای ادامه تحصیل.

ما ایرانی‌ها با این ابهام و ایهام‌ها غریبه نیستیم. ادبیاتمان پر است از همین چیزها و اتفاقا بخش‌هایی از آن ماناتر بوده که بیشتر این ابهام و ایهام را با خودش داشته. نمونه‌اش حافظ است که شعرهایش از همین نظر در کل ادبیات ما کم نظیر و شاید بی‌نظیر باشد، اما چون دست خواننده‌اش را برای تاویل باز می‌گذارد، راحت‌تر از بقیه مخاطبش را پیدا می‌کند، اما جنس این ایهام و ابهام در قالب ادبی‌ای مثل داستان، خیلی برایمان آشنا نیست.

البته خیلی وقت‌ها هم اشکال از فرستنده است. به این معنی که تماشاگر مشکلی برای دریافت کدهای به ظاهر مبهم ارسال‌کننده پیام ندارد، اما واقعا چیزی وجود ندارد که در ذهنش به این کدها انسجام بدهد و او را به نتیجه درستی برساند. اینجا از آن وقت‌هایی است که نباید ضعف خودمان را برای پرداخت یک طرح و قصه منسجم پشت بهانه‌ای مثل کج‌فهمی و دیرفهمی و عادت او به آثار راحت‌الحلقوم پنهان کنیم.

با این مقدمه می‌رویم سر اصل ماجرا: موضوع اصلی کنعان درگیری‌های درونی شخصیت اصلی‌اش میناست که در روبه‌رویی و مواجهه با کاراکترهای دیگرش نمود بیرونی پیدا می‌کند، اما چون بخوبی طرح موضوع نمی‌شود، چاره‌ای ندارد جز این که آخرش هم به سراغ یک عامل و مستمسک درونی برود و گرهش را این طور باز کند. اگر برداشت‌های معناگرانه را که به گمان من به هیچ عنوان در فیلم ننشسته منها کنیم، می‌توان گفت که قصه مینا در مواجهه با شخصیت‌های دیگر است که شکل می‌گیرد و امکان بروز پیدا می‌کند، اما این شخصیت‌ها هیچ نقشی در حل مشکل مینا و قبل‌تر از آن به سرانجام رساندن روایتی که بالاخره باید در جایی تمام شود، ندارند.

نمونه این ابهام بی سرانجام، رابطه مینا با علی است به عنوان دوست سابق او قبل از ازدواج و دوست خانوادگی فعلی او و مرتضی. این جنس رابطه، چیزی است که مردها مخصوصا از نوع شرقی‌اش خیلی نسبت به آن حساسند و براحتی با آن کنار نمی‌آیند. ولی مرتضای این قصه، علی را واسطه قرار می‌دهد تا با استفاده از نفوذی که هنوز بر مینا دارد و او هم ازش خبر دارد، از چیزی که ته ذهنش می‌گذرد سر دربیاورد و از خر شیطان پیاده‌اش کند. نوع رابطه این دو نفر آنجایی که علی برای عمل به توصیه مرتضی به خانه آنها رفته و جنس مکالماتی که بینشان رد و بدل می‌شود، اروتیک نیست و غیر مستقیم هم بر رابطه‌ای ناموجه در گذشته یا حتی در زمان حال دلالت نمی‌کند. ولی آنقدر دوپهلو و البته زیرکانه هست که بشود یک لایه زیرین خیانت هم برای قصه در نظر گرفت.

یکی از ویژگی‌های کار، بازی ترانه علیدوستی در نقش زنی است سی و چند ساله. او که تا حالا بیشتر به خاطر چهره ساده و بچگانه‌اش مورد توجه بوده، اینجا برخلاف روال قبلی نقشی را پذیرفته که خیلی با این ویژگی ذاتی‌اش همخوان نیست. هرچقدر کارگردان و خود او اصرار داشته باشند، حتی گریم هم نتوانسته آن جور که باید و شاید به کمکش بیاید. البته باید بخشی از این قضاوت را هم به حساب تصورات قبلی ما از او گذاشت. نتیجه این که گرچه حالا هم نمی‌شود به اصل بازی‌اش ایرادی گرفت، اما می‌شود به این قانون کلی و بدیهی اشاره کرد که به هر حال هر بازیگر از نظر فیزیک و میمیک پتانسیلی دارد که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت و باید در جای خودش از آن استفاده کرد.

کنعان سومین فیلم حقیقی است بعد از «آبادان» و «کارگران مشغول کارند» که به هر دلیلی تا حالا دیده نشده‌اند؛ برای همین اولین رودررویی او با تماشاگر هم به حساب می‌آید. حقیقی برخلاف فیلم‌های قبلی‌اش در این کار از مولفه‌های تماشاگرپسندی مثل بازیگران درجه یک و سینمای قصه‌گو استفاده کرده تا کارش با مخاطب بیشتری ارتباط برقرار کند. حتی نوع انتخاب و چینش بازیگران هم جوری است که ناخودآگاه فضای چهارشنبه‌سوری را به ذهن متبادر می‌کند. اصلا خیلی هم بعید نیست اگر کارگردان دنبال چهارشنبه‌سوری دیگری بوده تا این بار لذت همکاری شیرینش با فرهادی را در مقام کارگردان مزه‌مزه کند. جای خرده گیری هم نیست؛ اگر نتیجه موفقیت‌آمیز باشد، می‌شود ساخته شدن یک فیلم خوب را که حالا بر یک تجربه قبلی استوار است به شبیه بودن فضا و ساختارش به یک کار دیگر بخشید، اما مشکل اینجاست که داستان کنعان بخوبی چهارشنبه‌سوری روایت نشده است. ممکن است این دو فیلم از نظر حال و هوا کم و بیش به هم شبیه باشند، ولی منطق داستانی‌شان کاملا با هم متفاوت است. پایان کنعان همان قدر باسمه‌ای و ناچسب از کار درآمده که نحوه روایت چهارشنبه‌سوری و پایانش غافلگیرکننده بود.

همه آدم‌ها در شرایط خاص ممکن است کارهای عجیب و غریبی بکنند که ازشان توقع نمی‌رود. اصلا خیلی وقت‌ها جذابیت داستان به همین است، اما در هر حال روایت همیشه باید منطقی باشد و اصولش را حفظ کند. پایان کنعان را یک تصادف داستانی شکل می‌دهد و استفاده از عامل تصادف همیشه راحت‌ترین روش برای جمع کردن یک داستان است. این تصادف با کشته شدن یک گاو در جاده نشان داده شده، اما این حادثه چه ربطی می‌تواند با تحول مینا و تصمیم جدیدش داشته باشد؟ این درست که آدم‌ها وقتی ناچار می‌شوند، به هر چیزی چنگ می‌زنند و امتحان می‌کنند، ولی به هر حال وضعیت پر‌ از تناقض و پیچیده مینا چیزی نیست که با دخیل بستن به درخت یا اتفاق یک تصادف ساده تغییر کند. کارگردان در پاساژهای مختلف داستان و روبه‌رو شدن او با حوادث و اتفاقات مختلف، کسی را برایمان تصویر می‌کند که خیلی خوب درباره چیزی که می‌گوید فکر کرده و هیچ جوری هم امکان ندارد از حرفش کوتاه بیاید. حداقل این که با یک تصادف ساده یا دخیل بستن به یک درخت، از تصمیمش برنمی‌گردد.

همه چیز داستان اصلی فیلم در لایه‌های زیرینش می‌گذرد و چیزی که ما می‌بینیم بازتاب و نمود بیرونی چیزی است که در پشت قصه و در درون شخصیت‌ها جاری است. درگیری‌ها و کشمکش‌های فردی مینا در آخر کار با یک روش درونی و شخصی و چرخش 180 درجه‌ای بی‌بهانه او تمام می‌شود تا در نهایت به پایان خوش برسیم و تمام. در حالی که این انتظار هست که منطق قوی‌تری پشت ماجرا داشته باشد و تحول شخصیت اصلی، تحول شخصیت‌های بعضی سریال‌ها را یادمان نیندازد.

اسم کنعان اسم جالب و شاعرانه‌ای است؛ اما فوری ما را یاد مصرع معروف «یوسف گم گشته بازآید به کنعان، غم مخور» و مفاهیمی مثل بازگشت و سپید بودن شب سیه می‌اندازد. بنابراین در عین زیبایی، خیلی اسم غیرمستقیمی نیست و حتی پایان کار را هم لو می‌دهد، اما می‌شود گفت تنها چیزی است که اصل «ابهام بی‌بهانه» بقیه چیزها برایش نقض شده است.

جابر تواضعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها