در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دوست داشتم یک بار هم که شده باهاش تیر شلیک کنم (انگار توپ جنگی بود)! اما از اونجا که هیچگونه آموزش نظامی ندیده بودم و معلومات دفاعی هم نداشتم، به جای اینکه کمون رو مقابل صورتم بگیرم و کش رو به سمت بیرون رها کنم، به سمت صورتم رها کردم و کشیدنِ کش همان و دیییینگ! آمدن تیر به سمت چشمم همان! بخت باهام یار بود که یه ضربهگیر (عینکم)!! جلوی چشام بود. واسه همین تیر به شیشه عینکم اصابت کرد و شَتَرَق!
شیشه ماشین... ببخشید عینکم اومد پایین! بازم شانس آوردم که خرده شیشهها تو چشمم فرو نرفت وگرنه واقعا آه گنجشکهای بینوا، به جای داداشم، دامن منو میگرفت!
نتیجهگیری اخلاقی: آدم نباید درباره هر چیزی ناآگاهانه کنجکاوی کنه، حتی اگه فضولیش گل کرده باشه! آدم نباید بیاجازه دست به وسایل دیگران بزنه، حتی اگه اون چیز ادوات نظامی باشه و اون دیگران، داداشش! حالا آه گنجیشکها به کنار!
زهرا فرخی 28 ساله از همدان
ای بابا... منم دیگه
گفت: «دلم یه دوست میخواد که خیلی مهربون باشه.» گفتم: «خب من هستم.» گفت: «یه دوست خیلی خیلی مهربون که بتونم غم و غصههام رو باهاش در میون بذارم.» گفتم: «خب من هستم دیگه.» گفت: «یه دوستی که نارو نزنه، دروغ نگه و بدِ آدم رو نخواد.» گفتم: «اونی که دنبالش میگردی منم.» گفت: «دوستی که موفقیتها و پیروزیهات مدیون راهنماییهای اون باشه.» گفتم: «باور کن اون منم.» گفت: «دوستی که با خاموشی و سکوتش درسهای بزرگی به آدم میده.» گفتم: «چرا باور نمیکنی؟ اونی که دنبالش هستی منم.» گفت: «دوستی که کوچکترین انتظاری نداره و واسه خوبیهاش، هرگز سرت منّت نمیذاره.» گفتم: «بابا اون منم، کتاب!»
(میخواستم جملهم رو این طوری تموم کنم: «گفتم: اون منم، پاسخگو» که دیدم برچسب پاچهخواری هم بِشِم زده میشه)...!
رحیم طاهری از حسنآباد فشافویه
(اگه اونطوری تموم کرده بودی که علاوه بر برچسب، یه مُهر تلگرافخونه هم به اسمت خورده بود! بعدشم، بِشِت بگم: بعضی کتابا، دروغم میگن! نارو هم میزنن! تخمهم میشکنن! سینمام میرن!! شنونده باید عاقل باشه؛ حواست هست؟ نکنه کلاه عاشقی رو از یاد ببریهاااااااا، عااااااشقِ کتااااااب)!
شریک غم و شادی
خیلی بیانصافیه که بعضی از بروبچ عزیز هم مثل بقیه، فقط به فکر این باشن که بقیه (یعنی همون دوستاشون) یه عاملی واسه شادیشون باشن. منظورم اینه که دلشون میخواد از وقتی صفحه رو باز میکنن تا وقتی که میبندنش، بخندن! حالا چه عیبی داره که یهکم با دوستانی که شاید یه روز، دوستِ شادی واسه شما بودن، همدردی کنین؟ یعنی واقعاً تا دوستتون یه ناراحتی یا یه مشکلی واسهش پیش بیاد، میندازینش دور؟! میدونم شادی بهتر از غمه، همه آدمها هم ترجیح میدن شاد باشن و بخندن ولی چه میشه کرد که به قول سیاوش منصور: غم و درد جزء لاینفک زندگی آدمهاست. شما که میگین دلتون میخواد صفحهای رو بخونین که غمی، لبخندِ روی لبهاتون رو پاک نکنه، اگه یه روز مشکلی براتون پیش اومد و خواستین به چاردیواری نامه بدین، واقعاً روتون میشه؟ اون وقت دلتون میخواد کسی نامه شما رو بخونه و بگه: اَه، بازم یه غمنامه دیگه؟
اگه دوستیهای واقعی تو این زمونه کم شده واسه اینجور چیزاست. بیاین ما دوستِ غم و شادی هم باشیم، دوستای واقعی.
شیشهای شکسته از برهوت دوستی
یکی مال من، یکی مال تو
به یاد من هر شب به آسمان خیره شو؛ سیاهیاش سهم من، ستارههایش مال تو. به جای من به اقاقیها نگاه کن؛ شاخههایش سهم من، خوشههایش مال تو. یاسهای باغچه را در اضطرابِ نبودنم رها مکن، هر غروب که میرسد مهربانتر شو و گلهای باغچه را نوازشی کن؛ خارهایش سهم من، غنچههایش مال تو. من جز خاطره چیزی ندارم که به تو بسپارم، پس مرا ببخش که بیخبر میروم؛ غربتش سهم من، انتظارش مال تو.
(این نامه را که میبینی، نوشتنش سهم من، خواندنش مال تو! برای چاپ این متن، انتظارش سهم من، اختیارش مال تو! هههههه)
شبزده عاشق
صاباختیار باشین!! هاههاههاه! این جواب را که میبینی، نوشتنش سهم من، اختیار نشرش کمی با سردبیر، نصفی با معاون ضمائم، به طور کامل با مدیر مسئول. پس اگر یکیشان بگوید: میخوام هففففتاااااااد سااااال نبینی!! دیدنش سهم من، ندیدنش مال تو( !کور شم اگه دروغ بگم)!! قاهقاهقاه!
رعایت حقوق دیگران
افرادی هستن که در روزمرهترین مسائل هم حقوق دیگران رو رعایت نمیکنن. مثلا تو صف اتوبوس ایستادی و جمعیت زیادی هم منتظر رسیدن اتوبوسن. تا قبل از رسیدن اتوبوس اوضاع آرومه اما همینکه اتوبوس مییاد، یهو سیچهل نفر میخوان همزمان سوار اتوبوس بشن و اینجاست که دو سه نفر هم زیر دست و پا له میشن. تو هم بالاخره میخوای سوار اتوبوس بشی که احساس میکنی دچار تاری دید شدی. خوب که دقت میکنی میفهمی شست پای یکی گیر کرده تو چشمت و صاحب اون شست پا هم هی داره فشار مییاره که زودتر سوار شه! در صورتی که اگه نوبت رو رعایت کنیم، سوار شدن به اتوبوس اصلا تلفات نداره. یا مثلا مدت زیادی تو صف ایستادی (حالا هر صفی، نون، بانک، شیر، و...) دیگه زانو و کمرت درد گرفته یهو یه نفر انگار که توی فضای سبز قدم میزنه، با آرامش کامل و بدون توجه به بقیه میره و میایسته اول صف و حالا باید کلی جر و بحث کنی که لطفاً بفرمائید آخر صف. حالا علاوه بر کمردرد و زانودرد باید ضعف اعصاب هم بگیری. حقوق دیگران رو رعایت کنید تا دیگران هم به حقوقتون احترام بذارن.
محمد صالحیپور از اهواز
ماجرای اون بابا رو که شنیدییییی؟ تو جوونیاش میخواست دنیا رو تغییر بده، پیر که شد، دید اگه خودش رو تغییر داده بود میتونست، خانواده، شهر، کشور و دنیاش رو تغییر بده. من از تجربه اون بابا استفاده کردم و خودم رو تغییر دادم (نه برای تغییر دادن دنیا، برای تغییر دادن خودم) به همین دلیل از یه آدم عوامزدهی بیسواد تبدیل شدم به پاسخگوی بروبچ! از من میشنوی، تو هم از این به بعد ننویس «حقوق دیگران رو رعایت کنید» بنویس «حقوق دیگران رو رعایت کنید»؛ زودتر نتیجه میگیری. میگی نه؟ عملیش کن.
فکر و راهِ درست
«عاطفه» جان، نمیدونم چرا وقتی نامهت رو خوندم یاد خودم افتادم. منم مثل شما بهزور رشتهم رو انتخاب کردم. اوایل خیلی استرس داشتم و کلی نگران بودم که نکنه از بچهها عقب بمونم. به همین دلیل وقتی میخواستم مثلا خونه بابابزرگ و مامانبزرگم برم هم باید یه عالمه کتاب کولم میکردم و میرفتم. داییهام هم از اینکه بیشتر وقتم رو صرف درس خوندن میکردم و فقط وقت غذا خوردن منو میدیدن عصبانی میشدن. یه خرده که گذشت دیدم نه، واقعاً دارم از بین میرم، لاغر شده بودم و سعی میکردم با همه لج کنم. وقتی مامان و بابام علت رو میپرسیدن میگفتم: این آشیه که خودتون برام پختین( !در واقع اینطور هم نبود. من فقط داشتم خودم رو گول میزدم) اما کمکم به رشتهم علاقه پیدا کردم. یعنی خودم رو قانع کردم که رشتهم رو دوست دارم و از حل مسائل ریاضی لذت میبرم. یواشیواش تونستم با خودم کنار بیام و نگاهم رو عوض کنم. شما رو نمیدونم، ولی من به این نتیجه رسیدم که برای هر مشکلی یه راه حلی وجود داره. فقط کافیه که آدمها راه درست رو با فکر و تدبیر خودشون پیدا کنن.
فرشته امامی 5/16 ساله از همین نزدیکیها
خاطرات آهنی یک پنجره
چشمانم را بستهام و سالهاست که شادی دانشآموزان کلاس را به دلتنگیهای قلب آهنیام ترجیح دادهام. دوست داشتم تا وقتی که وجودم همچون همسالانم فرسوده نشده و همانند پنجره خانه همسایه به گورستان آهنها نرفتهام، بار دیگر چهره قابگرفته باران را به التماسهای گریان دخترکِ نشسته در پشت میز آخر نشان دهم.
سرور
(میری به نشونیwww.jamejamonline.ir و در سمت راست صفحه، رو «ضمائم» و بعد هم رو «چاردیواری» کلیک میکنی. صفحات 14 و 15 به بروبچ اختصاص داره. شمارههای قبل هم تو بخش آرشیو موجودن. حلللله؟)
دلواپسی
از دیشب یه طور دیگه شده بود. حتی نگاه کردنش هم عوض شده بود. اصرار داشت کنارم باشه. به شوخی و خنده هم ابراز میکرد. توی چشاش پر از اشک شده بود. دوباره گفت: نمیشه امشب باهات بیام؟ گفتم: نه، اجازه ندارم، نمیتونم... اما سوار ماشین شد و باهام اومد. وقتی رسیدیم هم پیاده شد. تصمیم گرفته بود تا آخرش بمونه. از توی راهرو گذشتیم و به ایستگاه پرستاری رسیدیم. لباسهام رو عوض کردم و اون هنوز هم اونجا بود اما با خیالی راحتتر. به کارمندای بخش، مامانم رو معرفی کردم. اون فقط دلواپسم بود. آخه امشب اولین شیفت شبکاری تکدخترش بود.
یاسمین 22
دَریادِل
هیچ از خودتون پرسیدین که شما چهجور دوستی هستین یا چهجور دوستانی دارین؟ (اگه نپرسیدین، بهتره حتماً بپرسین.) دوستانی هستن که تا یه تقّیبهتوقّی میخوره، دوستشون رو ول میکنن و دیگه صبر نمیکنن که ببینن شاید اصلا اون تقِّ مال این بدبختِ بیچاره نبوده آخه. بدون باخبر شدن از کل ماجرا، میگن: «این دوست من بودها!» یا بدتر، وقتی ازش میپرسن این کیه، میگن: «نمیشناسم!» اما همین آدما وقتی دوستشون توی یه کاری موفق میشه، زودی خودشون رو میچسبونن به اون و میگن: «من دوست اینما!»
بعضی آدما هم هستن که وقتی دوستشون توی یه کاری شکست میخوره، ولش نمیکنن و بهش روحیه میدن، کمکش میکنن و به همه میگن: «من دوست اینم.» وقتی دوستشون به موفقیتی میرسه هم میگن: «این دوسته منه.» ویژگی این آدما که اونا رو از دیگران متمایز میکنه اینه که اگه دنیا بهت اخم میکنه، اونا به روت لبخند میزنن. وقتی به تو باوروندند که میتونی، موفقیتت رو رقم زدهن. مثل افقی میمونن که وقتی بهش نزدیک میشی وسیعتر میشه. میدونن کی گوش کنن و کی نصیحت. حتی اگه به دلشون نگاه کنی هم میبینی توی دلشون ماهی شنا میکنه! تعجب نکن، این نشون میده که دل دوست تو، مثل دریاست. حالا به خودتون و دوستاتون یه نگاه بندازین.
کیانا، نخود هر آشبود. آخه امشب اولین شیفت شبکاری تکدخترش بود.
جاذبه عشق
قل میخورد چیزی در آب/ برداشتمش آرام/ سیب عجیب سرخی بود/ زود نگاه کردم به بالای رود/ نیروی جاذبه عشق/ سیب را درون رود انداخته بود.
مهدیار
پیشنهادت، همون طور که خودت هم گفتی، همین الانم در حال اجراست و بروبچ درباره نامههای همدیگه نظراتشون رو میفرستن و بسته به قوت قلم و منطق بیان و... هزار چیز دیگه، چاپ میشه. چه نیازی به ستون موتون!! جداگونه داره؟ هووومممم؟
فرق قضیه
بعضی وقتها اگه شاهد بازی بچهها باشی، میبینی سرِ یه مسئله الکی بینشون چنان دعوایی افتاده که انگار دنیا رو ازشون گرفتهن. شاید بخندی و بگی: چه دنیای کودکانهای! اما اگه یه نگاهی به سابقه خودت بندازی، میبینی گاهی به خاطر یه مسئله الکی و بیارزش، یا سر موضوعی کوچک چنان گیر دادی و داد و فریادی به راه انداختی که در اصل، با دعوای اون بچهها هیچ فرقی نداره. فقط فرق قضیه اینه که بچهها بعد از دعوا آشتی میکنن و هیچ کینهای از هم به دل نمیگیرن اما ما آدم بزرگا همهش تو فکر اینیم که چطور تلافی کنیم.
جعفر دردمندی از سلماس
لحظههای دلانگیز
کوچه باغهای دلم را پاییز در برگرفته و پنجره نگاهم را غبار بیمهری در آغوش گرفته است. روزی رازدارِ مهربانترین چشمها بودم، روزی پنجره دلم را فقط به سمت افق نگاه او میگشودم. اما بهناگه سرنوشت، همه بهار خاطراتم را به دست باد سپرد. به پاس تمام آن لحظههای دلانگیز بر سرِ جاده انتظار خواهم ماند و میدانم که بهار دوباره به خاطراتم سر خواهد زد.
...(ماه قبل نامهای انتقادی برایتان نوشتم، دریغ از یک خط جواب. شاید چون انتقاد کرده بودم جواب ندادید. البته چندین نوبت متنهای ارسالی اینجانب را چاپ کردهاید که باید تشکر کرد. خواهشمندم در پاسخ به نامهها رعایت عدالت را بکنید...)
حسن جعفری باکلانی از اراک
ایول بااااا... خواهشمندم در خواندن پاسخ نامهها رعایت دقت را بکنید! در غیر اینصورت شما صفحه رو با دقت نمیخونین، اونوخ من انتقادپذیر نیستم!! تا حالا هزاااااار بار (حالا نهصد و نود بارشم هیچ)! اشاره کردهم که وقتی از بعضیا چند تا نامه تو هفته به دستم میرسه، اسمشون رو غیر از صفحه اصلی، تو تلگرافخونه و اینام مییارم که بدونن اون نامهشونم به دستم رسیده.
معنای رفاقت
هر روز صبح، وقتی برای نرمش به بوستان سر کوچه میرفتم، دو تا پیرمردِ تر و تمیز رو میدیدم که روی نیمکتی نشستهن و با هم حرف میزنن. از چروکهای کهنه روی صورتشون میشد سن زیادشون رو حدس زد، با این حال لبخند جزئی از چهره اونا شده بود. یه روز از سر کنجکاوی کنارشون نشستم و کلی با هم حرف زدیم. از قرار معلوم دوستهای چهل ساله بودن؛ از دوران دانشجویی تا به حال. ازشون پرسیدم که چطور از نهال رفاقتشون تو این همه سال مراقبت کردهن که هنوز هم تازه و سرسبزه؟ یکیشون گفت: «تو رفاقت چند بخش هست که باید شناخت: بیاعتمادی تلخترین، جدایی سوزناکترین، صداقت گرانترین، دروغ بدترین، کینه کمارزشترین و گذشت شیرینترین لحظههای یک رابطه دوستانه است.» اون یکی با آهی سرد ادامه داد: «قدیم که مثل حالا نبود. اگر کسی دست رفاقت به کسی دیگه میداد انگار پای صد برگ قولنامه رو امضا کرده بود، نه مثل حالا که همه به فکر پول و مال دنیان. یه عمر از همه چیز میگذرن تا مالی جمع کنن، دست آخر هم فقیر از دنیا میرن.»
سید افشین اشرفی از ساری
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: