در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اینایی که همکاری بیشتری داشتن، قدیمیترن، مطالب بیشتری هم تو بخش اصلی دارن، در صورت تمایل میتونن عکسشون رو هم با مطالبشون بفرستن: مصطفی (غلام)، اشرفی، جعفر دردمندی، زینبین (فخار و صمیمیان)، نشمیل، شبزده، عاشقترین ستاره، طاهری، شکرگزار، مهدیار، احمد (بابل)، فلاحپور، ماهری. اینا هم با ارفاق (به هزار و یک دلیل: یا کمتر مینویسن، یا تازه به اصلیا پیوستن، یا مطالب صفحه اصلیشون کمه اما قدیمیترن و...:) الف.الف. از قم، حدیث مطالبی، سیاوش منصور، زهرا فرخی (همدان)، داریوش باهوش، حسن جعفری، عاطفه سوری، دوستدار جوابها، اصغر دردمندی؛ (حالا فعلا همینا.) یادتون باشه: عکسهاتون پرسنلی باشن، نه پُرصندلی! نیای از پسِ کلهت عکس بگیری بگی بفرما اینم منم!! شاخوپاخ رو سرت نذاری بگی خواستم یه نمه سنگینتر باشمهاااااا! خلاصهش که ارائه بلیت، هنوزم که هنوزه نشانه شخصیتتونه و این صوبتا!!
یه دوست از حصارک کرج: دوستی پله عاطفههاست؛ گذر خاطرههاست... یاد دوستان همچون گلی زیباست، گرچه از ما جدا میشوند اما یادشان با ماست.
بدون امضا: لطفا درباره قانون جامع حمایت از حقوق معلولین توضیح دهید.
به سردبیر معروض داشتیم، فرمودن: چه توضیحی مثلا؟ برای توضیح بیشتر، با گروه اجتماعی روزنامه تماس بگیرید.
زینب فخار 21 ساله از کاشمر: ...میخوام به اون آباجی خانوم عشق ورزش بگم خواهر، اگه نمیدونی بدون، ما غیر از عرض اراجیف، فال هم میگیریم. شک داری؟ آ... کف دستت بزن بالا ببینُم. نه اونقدا دیگه دختر. نمیخُم که ازِت خین بگیرُم. ها... با ای هزار تا خط و خطوط و نِمیدارِ سینوس مینوسِ کف دستت، چشمُم روشنه (البته در اصل، قهوهای تیرهست! ولی حالا چون تونی، روشنه)! که 81 سال دیگهم زندهای و بعدش هم میبینُم نشستی سر قبر مای فلکزده، هایهای گریه میکنی...
نخیر... آقاجووووون، اصلا ما صبر میکنیم امتحانات تموم شن!! هااااا؟ حداقل اونوخت، غیر از این چند خط، یه چند خط بیشتر تو نامههات پیدا میشه( !چییییی؟ با خودت گفتی: <حالا یه سکه دادن بهمون، هر چی دلشون میخواد بهِمون میگن؟... >ها پس چییییی؟.)!!
اسیر دلشکسته 22 ساله از اهواز: سوالاتی دارم که میخوام برام جواب دهی...
1-داری سربهسرمون میذاری دیگه!؟ <هر چی میخواد دل تنگتون بگید> یعنی درباره هر موضوعی دوس دارین بنویسین... جمله از این واضحتر؟!! 2-یه خانومی رف نونوایی، واستاد اول صف. ده تا آدمی که تو صف بودن اعتراض کردن، خانومه خواست بگه: بچهم تنها تو خونهس، غذامم رو گازه، هول کرد یا عجله، گفت: غذام تنهاس تو خونه، بچهمم رو گازه میترسم سر بره! درست همون چیزی که تو توی سوال شماره 3 خودت از من خواستی!! 4-کدوم نامهها؟ تاریخ، عنوان، صفحه و اسم طرف رو بگو! 5-به بندهای زیر تلگرافخونه عمل کن، با دقت و تمرین، انشا و جملهنویسی یا همون نثرت رو قویتر کن، تو هم به جای تلگرافخونه و پستخونه، میری تو تلفونخو... چی... قاطی شد چرا؟ هاااااا... وسط صفحه!!
مجتبی الف: یکی از مهمترین دلایل زندگی آدمها داشتن هدفه. اگه دیدی یه روزت بیهوده گذشت، بدون که اون روز یا هدفت رو فراموش کردی و ازش دور شدی، یا اینکه اصلا توی زندگیت هدف نداری. توی حالت اول امکان بازگشت وجود داره ولی توی حالت دوم واقعا کارِت زاره. آدم بیهدف یعنی مسافر سرگردان.
یامین 16 ساله از مشهد: ...یه زمانی یه دوست خیلی خوب داشتم و وقتی میخوندمش تازه وارد دنیای نوجوانها شده بودم، اون هم بهزور! اما حالا خیلی تنهام چون اون دیگه منتشر نمیشه و من نمیدونم چرا این همه نوجوان مشتاق رو تنها گذاشت...! ما هم توی مجلهمون یه <پاسخگوی عزیز> داشتیم( !میگم، این مجهول بودن پاسخگوها مُد شده؟) بیخیال... !امیدوارم من رو به عنوان یه دوست و همراه جدید قبول کنین، قول میدم اذیتتون نکنم. خیلی هم بهانهگیری نخواهم کرد! قبول؟...
قبول، قبوووول! به همین قولی که دادی قبول( !فقط به شرطی که شعرات، شعر باشه. وگرنه به جان خودم با نثر خیلی راحتتر میشه حرف زد، نمیشه؟)
لیلا داداشی از سلماس: بیائید اوضاع دنیا را بدون خانومها تصور کنیم... (برای طنزنویسی باید جنبه داشت و دلی بزرگ تا نرنجید...)
مشابهات این اوضاع که رو اینترنت فتوفراوونه داداشی... (پس نه تنها جنبه، بلکه خلاقیت هم باید چیییییی؟ داشت و نرنجید داداشی.)
مارال از نهاوند: خسته شدم بس که قلبهای یخزده این شهر رو دقالباب کردم و بیثمر بود. دلم از تمام بودنهای مترسکی گرفته. یخ این قلبها با گرمای محبت که باز نشد؛ شاید بهتر باشه از آتش بیاعتنایی و بیاهمیتی استفاده کنم! شما چی پیشنهاد میکنید؟
حسرت: ...هر روز غروب به هوای دیدنت کنار پنجره مینشینم، شاید قاصدکی بوی گلهای نرگسی را برایم بیاورد، اما افسوس، که در حسرت دیدارت اشکهایم خشک خواهد شد...
ونوس: ...نمیدونم کیام، نمیدونم کجام، چرا خیسه چشام؟ چرا خم شده شونههام؟ نمیدونم تا کی، تا کجا میتونم دووم بیارم. کاش میشد با این بالهای شکسته پرواز کرد. کاش میشد از یه دل پوسیده و مرداب شده، از یه قلب شکسته و زخمخورده، انتظار صبوری و تحمل داشت.
ماجده 16 ساله از بهشهر: ...میگم خوووووب این کافه کاغذی جنسیتت رو لو دادهاااااا! ایول دمش گرم...!
هیییسسس! این جناب م. اسماعیلی نظر لطف داشت که گفت من استادم (استادم کجا بود؟ هی میگه دیجیتال دیجیتال، دیجیتالم کجا بود؟ هی میگه...)! اما به جان خودم که نه، به جان این بغل دستیم، نویسنده کافه کاغذی (چاکرخواه ایشونم هستیم سه قبضه) حتی یکبار هم در عمرش منو ندیده! میگی نه؟ از شماره 13 بپرس!
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: