قالیبافی زهرا

کد خبر: ۲۲۱۰۰۰

 زهرا کوچولو تا به حال قالی نبافته بود ولی فقط در تمام این دوران نشسته بود و دست مادرش را نگاه کرده بود. وقتی که پای دار نشست، مثل مادرش اول گفت: بسم الله الرحمن الرحیم...  و بعد گفت:  خدایا !! کمک کن...  و شروع کرد. اولش خیلی سخت بود ولی بعد از چند بار خراب کردن و اشتباه گره زدن بالاخره توانست که ببافد. زهرا کوچولو صبح تا شب و شب تا صبح می‌بافت و فقط برای غذا درست کردن و رسیدگی به مادرش از جا بلند   می‌شد و به کارهایش می‌رسید و دوباره در جایگاهش می‌نشست و مشغول قالیبافی می‌شد.

روزها می‌گذشت و به روز موعود نزدیک می‌شدند ولی هنوز قالی تمام نشده بود. زهرا بسیار خسته شده و 2 روز بود که نخوابیده و دائما مشغول بافتن بود که پای دار قالی از فرط خستگی خوابش برد. وقتی خواب بود در خواب دید 2 تا فرشته کوچولو آمدهاند و در قالیبافی کمکش کردند و قالی را تمام کردند.

بعد از مدتی زهرا از خواب بیدار شد و فکر می‌کرد که همه چیز خواب بوده و ناگهان دید که قالی کامل شده است!
زهرا کوچولو از خوشحالی جیغ می‌کشید و نمی‌دانست که چه کسی این کار را کرده است. رفت پیش مادرش و به او گفت: مادر... من در خواب دیدم دو تا فرشته به کمکمان آمدند و قالی را تمام کردند و وقتی که از خواب بیدار شدم... دیدم که حقیقت دارد...

مادرش خندید و گفت: آره... درست دیدی... دو تا فرشته از طرف خدا آمدند و به ما کمک کردند... دخترم از خدا ممنون باش چون که خدای بزرگ آن دو تا فرشته مهربان را برای نجات ما فرستاد...

دو نفر از زن‌های مهربان روستا، وقتی متوجه این قضیه شده بودند به کمک آنها آمدند و دو نفری طی چند ساعت قالی  نا تمام را تمام کردند. زهرا کوچولو از آن موقع متوجه شد که همیشه باید توکل به خدا داشته باشد تا خدا همیشه کمکش کند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها