در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ماجرا از این قرار بود من در ادامه سالهای دبیرستان با وجود اینکه دوستمان و همسرش فرزند نداشتند و با من بسیار مهربان بودند به دلیل دوری از خانواده و احساس غربت تنهایی زیادی احساس میکردم.
همیشه دنبال کسی بودم که مرا درک کند. در زمان فارغالتحصیلی با دختری به نام کریستین آشنا شدم. او نیز مهاجر بود و طوری رفتار میکرد که انگار بسیاری از شرایط مرا درک میکند و قبل از اینکه من در مورد خیلی چیزها چیزی بگویم آن را میداند. من هم که احساس کرده بودم یار و همدمی خوب پیدا کردهام خیلی زود به او دل بستم و عاشقش شدم. به طوری که باید در آغاز روز با تماس با او روزم را شروع میکردم و شبها نیز گزارش کامل کارهای روزانهام را با او در میان میگذاشتم.
برای خودم در فکرم حتی مدل خانه آیندهمان را طراحی میکردم و به روزهای خوش آینده فکر میکردم. وقتی خودم را برای دانشگاه آماده میکردم برای والدینم توضیح دادم که قصد ازدواج با کریستین را دارم و آنها هم نظر قطعی خودشان را به زمانی موکول کردند که بتوانند او را از نزدیک ببینند.
پس از ورود به دانشگاه کریستین به کلی تغییر کرد. او دیگر مرا درک نمیکرد. مرتبا در پی بهانهجویی و ایراد گرفتن از من بود به طوری که نمیدانستم چه کنم و خسته شده بودم و از طرفی هم بشدت دوستش داشتم. در درسهایم دچار مشکل شده بودم و نهایتا وقتی فکر میکردم باید مسائلم را به نحوی با او حل کنم به من گفت دیگر حاضر به ادامه رابطه و ازدواج با من نیست زیرا چیزهایی که برای آیندهاش میخواهد در من نمیبیند.
این حرف او مانند ضربهای سخت برایم بود. تا چند وقت دچار افسردگی شده بودم و هیچ چیز خوشحالم نمیکرد، اما دوستان خانوادگی ما تمام سعی خود را برای کمک به من انجام دادند. موضوع را با مادرم در میان گذاشته بودند و خود نیز سعی میکردند مرا درگیر فعالیتهای ورزشی و انجمنهای گوناگون کنند تا بهتر بتوانم بر بحران روحیام غلبه کنم. در آن زمان فکر میکردم دیگر هرگز خوشبخت نخواهم شد، اما بالاخره توانستم با موضوع کنار بیایم.
حالا دیگر سعی میکردم در دانشگاه و کلاس بهترین باشم و تمام انرژی خود را برای موفقیت در درس و کار صرف کنم. نهایتا توانستم لیسانس بگیرم و برای ادامه تحصیل و فوقلیسانس وارد مرحله بعدی تحصیل شدم.
من در دوره فوقلیسانس با وجود حجم زیاد درسها در کلاس شاگرد اول شدم و دختر دیگری که او هم بسیار ساده و اهل درس بود شاگرد دوم شد.
او فقط به درس و ارزشهای معنوی اهمیت میداد. به طوری که پس از گذراندن یک ترم احساس کردم میتوانم با او خوشبخت باشم.
او بسیار مهربان بود و تمام حرفهایش را صادقانه با من مطرح میکرد.
من در اوایل میترسیدم که به او نزدیک شوم و به یاد تجربه ناموفق قبلم میافتادم، اما پس از مدتی دیدم نگرانیام بیفایده بوده و قرار شد که والدینم هم به اتریش بیایند و در جشن ازدواج ما شرکت کنند.
او بسیار براحتی من میاندیشید و والدینم پس از دیدن او خیالشان راحت شد.
حالا احساس راحتی و خوشبختی میکنم و از اینکه چندین سال قبل با کریستین ازدواج نکردهام و از پیشرفتهای زندگی عقب نگهداشته نشدهام خدا را شکر میکنم.
باید آن موقع زود تصمیم نمیگرفتم و در مورد جوانب امور بیشتر فکر میکردم، اما خداوند کمکم کرد و با لطف خود موجب خوشبختی بقیه عمرم شد.
مترجم : سحر کمالینفر
منبع:guardian
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: