پر از حسرت بود

یک روز که منتظرش نبودیم آمد، خودش را معرفی نکرده بود، به نگهبانی گفته بود رازی هست که فقط باید به ما بگوید، گفته بود رازی هست که باید...
کد خبر: ۲۲۰۲۰۷
پرسید: «خط قرمزهای روزنامه‌تان تا کجاست؟» گفتیم: «بستگی به چیزی دارد که می‌خواهید بگویید»! کاغذهایش را از نایلون سیاهی که همراهش بود بیرون آورد، بعدتر فهمیدیم نایلون سیاه همه داشته‌هایش از زندگی است که هروئین هنوز آن را با خود نبرده بود، کیسه پر بود از پرونده‌های پزشکی و اسکناس‌های مچاله و قرص‌های رنگارنگ.

تکرار کرد: «خط قرمزها...» و ما تصویر روبان قرمز تا شده را دیدیم که روی همه کاغذهایش حک شده بود و هنوز نگفته بود ایدز که روبان روی کاغذ، سرویس اجتماعی را خلوت کرد، هر کس دغدغه‌ای را بهانه کرد و رفت.

گفت: «ایدز آدم را تنها می‌کند، من به ته خط رسیده‌ام.» و ته خط را بی‌آن که سعی کند به ما فهماند، وقتی بوی عفونت لثه‌هایش را شنیدیم و لک و پیس روی پوست سر و صورتش را دیدیم و دندان‌های سیاه شده‌اش را و سرفه‌های پرخلطش را که بوی سیگار می‌داد. گفت: «جایی برای ماندن ندارم. خیابان‌گردم، خیابان‌خوابم»

اما اگر نگفته بود هم از آفتاب سوختگی صورت و دست‌هایش می‌شد فهمید، از بوی گرسنگی و بوی لباس‌هایش که همان بوی همیشگی کارتن‌خواب‌ها بود، بوی جوی آب، بوی تاریک‌ترین سرپناه‌های نمور زیر پل که از چشم همه پلیس‌های دنیا دور می‌ماند، بوی آتش و پلاستیک‌های سوخته در پیت حلبی‌هایی که شب‌ها ژنده‌پوش‌ها را دور هم جمع می‌کند.

ورق‌های قرص را از کیسه پلاستیکی بیرون آورد، گفت: «دارو‌ها را نمی‌شود با معده خالی خورد. 9 بار در روز دارو می‌خورم. نمی‌توانید بفهمید گرسنگی چقدر سخت است.» و ما نمی‌فهمیدیم، مگر از نگاه او که تند از روی بیسکویت‌های کنار دستمان گذشت. گفت: «زن و بچه‌هایم نمی‌‌دانند ایدز گرفته‌ام، گاهی می‌بینمشان، بار خرجم افتاده روی دوش رفقای قدیمی....»

گفت: «یک بار رفتم گرمخانه، داروهایم را دزدیدند، احمق‌ها خیال کرده‌اند به کارشان می‌آید»! مرد پر از تاریخ بود: «30 سال پیش، معتاد شدم،20 سال پیش به خاطر اعتیاد از اداره بیرونم کردند،10 سال پیش زنم را طلاق دادم، 13 ساله ایدز دارم و....» گفت: «شما آخرین تیر ترکشم هستید، بنویسید چرا جایی برای نگهداری از مبتلایان به ایدز نیست، من پر از حسرتم، حسرت یک وعده غذای گرم، حسرت یک سرپناه، حتی حسرت یک آشنا.»

مرد حرف می‌زد و ما دزدکی به ساعت‌هایمان نگاه می‌کردیم، وقت ناهار رسیده بود و ما عجله داشتیم، مرد شماره دخترش را داد دستمان که: «اگر به صحت حرف‌هایم شک داشتید از دخترم بپرسید» غروب که به دخترک زنگ زدم بغضش ترکید، گفت: «ما می‌دانستیم ایدز دارد، شنیده بودیم»

بعد قسم‌مان داد: « تورو خدا عکس‌ها را چاپ نکنید، حرف‌هایش را هم ننویسید، بابام اگر رسیده ته‌خط، ما که نرسیده‌ایم! اگر بنویسید، طردمان می‌کنند! من هنوز ازدواج نکرده‌ام به خاطر آبروی ما... تورو خدا....» پرسید: «پدرم گفته گاهی ما را می‌بیند؟ ما 9 سال است او را ندیده‌ایم.»! 

گفت: «اعتیاد از ایدز بدتر است، اگر جای ما بودید، بهتر درک می‌کردید...» هنوز هق‌هق می‌کرد که خداحافظی کردم، گوشی را که خواستم بگذارم گفت: «راستی، حال بابام چطور بود؟.»
 
مریم یوشی‌زاده
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها