من جلو و بقیه پشت سرم

زمستان سال 85 بود و من در جاده کندوان نزدیک تونل کندوان بودم و داشتم به سمت چالوس برمی‌گشتم، ساعت حدود 11 شب بود. مه غلیظی جاده را گرفته بود. حدس بزنید، جاده سرد و یخی با چاشنی مه غلیظ چه وضعی دارد. 12،10 ماشین سواری‌‌دنبال من می‌آمدند. شاید به خاطر این بود که پلاک ماشینم (نوشهر)‌ بود، فکر می‌کردند با پیچ‌های جاده آشنا هستم. خلاصه همینجور کورمال، کورمال می‌رفتم، بعد از مدتی متوجه شدم چشمهام آنقدر که به خط سفیدرنگ و شبرنگ‌های کنار جاده خیره شده بود، سنگین شده است.
کد خبر: ۲۱۹۸۴۳

 با خودم گفتم برم یک کناری و خستگی در کنم. خاکی کنار جاده هم پربرف بود و نمی‌شد کنار جاده پارک کرد. در مسیرم یک جاده آسفالته فرعی، سمت راست دیدم، رفتم آنجا. یک‌دفعه دیدم ماشین‌های پشت سرم هم دنبالم دارند میان توی آن جاده. گفتم حتما آنها هم می‌خواهند کمی استراحت کنند، ولی نه!‌ وقتی که از ماشین بیرون آمدم و روی کاپوت شروع کردم با فلاسک چایی ریختن دیدم چند ماشین با بدوبیراه همراه با بوق مرا سرزنش کردند تازه فهمیدم که مثلا من راهنمای آنها شده بودم. آنها هم فکر می‌کردند مسیر جاده همین طرف است. می‌توانید حدس بزنید که ماتم برده بود. آخر بگو من شاید می‌خواستم ته دره برم یا این‌که روستای من آنجا باشد، آنها باید دنبالم می‌آمدند؟ به قول قدیمی‌ها هر کس باید به فکر مسیر درست زندگی خودش باشد.

 عباس چهره‌سنبل ــ  چالوس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها