در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
علیرضا جان، تو که ماهری به مهارت خودت ناماهری من و این شبزده را که به جای ماهر شدن رفته عاشق شده!! بپذیر (بگو بچه جان! آخه عاقلی چه بدی داشت که یکبار نشدی؟.)! در آن طنز، اشکال از فرستنده (یعنی شبزده) نبود، گیرنده (یعنی همین پاسخگو) در کار بزرگترها دخالت کرده بود (کسی هم نبود بگوید: بچه دست نزن)!! حالا خودمونیییییم... (اِ...؟ غیر از خودمون، داداش تو هم هست؟! عیب نداره، بذار اونم بشنوه...)! من نفهمیدم آن علامت تعجبی که بعد از «نبودهام و نیستم» گذاشتهای، نشان ایهام است که یعنی هستی؟ علامت تعجب... یا: هیچم ایهام نداشت و اصلنم نیستی؟ نقطه، جمله تمام...؟!!
مریم ادیبی از اصفهان: میبینی زمان چقدر عادله؟ برای هیچ چیز و هیچکس استثنائی قائل نیست، سریع میگذره و صبر هم نمیکنه؛ چون میخواد به ما بگه اون رو از دست ندیم، قدرش رو بدونیم و با استفاده بهینه ازش به آرزوهامون (که اگه جدی بگیریمشون، تبدیل میشن به هدفهامون) برسیم...
فاطمه بابایی از اهواز: ...یه روزی من حتماً یه نویسنده بزرگ میشوم و تو میگی اِ... این همون دخترهسها! کاش بیشتر تحویلش میگرفتم. هاههاههاه...!
پس تا خیلی بزرگ نشدی بگم: اِ... این همون دخترهسهاااااا... قاهقاهقاه!! فقط یادت باشه، اگه آرزوهات رو به قول مریم ادیبی، جدی بگیریش (اصلا یه دستبند هم بهش بزن، بندازش تو زندون)!! میتونی تبدیلش کنی به هدف. تازه وقتی به هدف تبدیل شد دوباره نقش همون آرزوهه رو داره! باید اونقد جدی بگیریییییش (اصلا یه دستبند هم...) آخ!
حامد رستمی 17 ساله از قروه: اول میخوام از محمود فخرالحاج تشکر کنم که درباره متن بدون نام من نظر داده بود و اشکالی گرفته بود. دوم به پاسخگو بگم اون متنی که با نام توصیف پاسخگو چاپ شده بود همهش تصورات ذهنی من بود، نه واقعیت. سوم تشکر میکنم از خود پاسخگو که بابت این موضوع من رو راهنمایی کرد. به همین خاطر این پیام 30 حرفی رو تقدیم میکنم: «من که منظوری نداشتم، از رو تصورم نوشتم.»
رستمیییییی، رستمی رستمی، حسااااامیییی... فیییییششش! برادر، پیام دریافت شد... فییییشششش! اینو بشمار: «گرفتم که تصورته. گفتم با واقعیت بسازش.» تمام... !فییییییشششش!
لنگه کفش از تهران: میشه یکی توضیح بده؟ میریم ازدواج کنیم میگن: چون کار نداری نمیشه؛ میریم کار کنیم میگن: چون ازدواج نکردی نمیشه( !ضمناً من یه طرح خیلی خوبی دارم پاسخگو جان، اسم این ضمیمه رو بکن سهدیواری که زینب فخار و شبزده عاشق بنویسن و تو هم چاپ کنی. چون ما هر چی مینویسیم نمیدونم میمیره و به تو نمیرسه یا باید زنگ بزنم یهکمی پاچهخواری کنم...؟)
چرا نشه توضیح داد کفش جان (اونم واسه تو عزیز دل برادر)!!؟ وقتی پاسخگو رو اینجوری میپیچونی! ولی دیگه نمیگی از زینب تا همین سهچار شماره پیش، چند وقتی اصلا خبری نبود، وقتی هم خبری شد، طرحش چاپ شد ولی از شعرش به توصیه اعضای شورای شعر شاعران مرده! فقط تو تلگرافخونه یاد شد، یا نمیگی چه فرقی بین نوشتههای خودت و کسی مثل شبزدهس که هر هفته هفهشدهدوازدهتا نامه تو صندوق پست میندازه و هر هفته فقط یه متنش چاپ میشه و اون شیشهفنُهیازدهتای دیگه( !با اینکه همهشون قابل چاپن) کنار گذاشته میشن، یا اینا به کنار، جز اسم خودت، اسم این همه آدمی رو نمیبینی که هر هفته نوشتههاشون تو صفحه چاپ میشه، یا اون بروبچ جدیدی که تازه به جمع بروبچهها میپیوندن... آقا جووووون اصلا اینااااام به کنااااار (ما رو باشها!! پس چی موند وسط؟! هههههه)! نه تنها متنی رو که دو سه شماره پیش ازت چاپ شد، بلکه این جمله هزار بار تکرار شده رو هم نمیبینی که به جای غرغر و شِکوه و شکایت، کیفیت و موضوع نوشتههاتون رو خوب کنین تا متنتون (حتی اگه انتقاده) بدون نیاز به پاچهخواری چاپ بشه... خب، اونام حق دارن تو رو بپیچونن دیگه! حق ندارن؟ میدونی من هر هفته چقدر نامه رو فقط به خاطر اینکه جز پاچهخواری چیزی ندارن میذارم کنار؟ (البت، ممنون از نظر لطف فرستندگانش.) به جای حسادت به این و اون، کارت رو بهتر از این و اون انجام بده( !اینم یه کلید طلایی برای شما)
قلب شیشهای از تهران: همه ما آدما عادت داریم همیشه از دیگران ایراد بگیریم که فقط اهل حرف زدنن نه عمل کردن اما اگر یک ذره فکر کنیم میفهمیم که خیلی از ماها هم جزو همون آدماییم...
آرمین، در دل تاریکی: ...متن شیرین، دختری به یکرنگی زمستان، عالی بود ولی دیگه دل کودکانه هیچ جا پیدا نمیشه و افسانه شده...
زینب فخار 21 ساله از کاشمر: ...یک دلیلِ ضربه بر مغز و ملاج« /ازدواج است، ازدواج است، ازدواج/!» هر که کرده کاخ زوجیت بنا/ عمرش اینک بر فنا است، بر فنا/ از خطر دل را نباشد اختیار/ هی حسن جان! احتیاط است، احتیاط...
دلم برای از دست رفتن استعدادهات میسوزههاااااا، وگرنه اصلا به من چه که خودمو بَدِه کنم؟ آ... بیا این تو، اینم یه بخش از فیلمنامهی «مشغولیات پروین اعتصامی!» خودت نگاه کن ببین چی میفهمی: داخلی- روز- پروین اعتصامی در حالیکه یه نامهای رو گرفته جلوش، هی خاکهای اطرافش رو میتکانه، هی صورتش رو چنگ میزنه« :!واااااای... بچّهم، بچّهم، بچّهم[ !خودش رو به این طرف و اون طرف تکون میده:] دیدی از دس رفت؟
دیدی؟ نه... دیدی؟ ای بابا مگه کوری؟ خب ببین دیگه[ !!هنوز خودش رو به این طرف و اون طرف تکون میده:] ماااادر، مااااادر، مااااادر!» فلاشبک به گذشته پروین در حال سبزی خرد کردن و پختوپز [صدای پروین روی فیلم شنیده میشه:« ]خب منم سبزی پاک میکردم، منم پختوپز میکردم، شعرم میگفتم ممممماااااه.» کات به یک نمای کلوزآپ از صورت سهراب سپهری در حال فریاد کشیدن: «این چه وضعهشهههه؟ این چه وزنیه؟ این دیگه چهجور قافیهسازیه؟ بیت دومش رو پاسخگو درست کرده، بیت سومشم اصلا درست نمیشه، بیت چارمش که دیگه نگووووو...!!! دِهَه!! من از این شورای شعر استعفا میدم اصلا!» حالا باز بگو وسط امتحانامم( !کسی نیس بگه: مگه طلبکار مردمی؟!! هههههه! باز دستت درد نکنه که وسط امتحانات، صفحه خودت رو فراموش نکردی.)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: