عناصر باخاصیت

کد خبر: ۲۱۹۳۸۰

 حالا شماهای نسل جدید و تحصیلکرده پس خودتون چرا این‌جوری رفتار می‌کنین؟ شماها که این دوره‌تون رو گذروندین باید بهتر بدونین که ما به کمکتون چقدر نیاز داریم. حرف حساب من به شما آدم بزرگا اینه که هوای ما کوچیکترا رو داشته باشین تا به یه عنصر بی‌خاصیت تو جامعه تبدیل نشیم.

جوجه 5/16 روزه از لونه‌ش

ای جووووجه جااااااان، تو هنوز جوجه‌ای و نمی‌دونی؛ یکی باید هوای ما آدم بزرگا رو داشته باشه! بیا، اینا چن تا از خاصیتای ما آدم بزرگاست: تو رانندگی، سر یه چهارراهیم که جلومونم کیپ‌تاکیپ ترافیکه، برای این‌که آخرین لحظات چراغ سبز رو از دست ندیم (چراغ سبز بعدی، نهایتاً دو دقیقه‌س! گرفتی؟ دو دقیقه)!! می‌ریم وسط چهارراه که اگه چراغ واسه ماشینای اون یکی راه سبز شد، حداقل اونا نرن سراغ کارشون! یا می‌ریم با تلاش زیاد (که البته جای تقدیر داره)!! مختصات دقیق محل قرار گرفتن در مترو رو با تولرانس میلیمتری محاسبه می‌کنیم، همه‌مون همون‌جا جمع می‌شیم! در که باز شد، حمللللللله!! مترو نه؟ با موتور، بدون کلاه ایمنی (یا حتی با کلاه) مارپیچ می‌ریم تو خط سبقت ماشین‌رو، ماشینه بوق می‌زنه که بابا این‌جا جای تو نیس که، پامون رو می‌ذاریم رو ترمز تا مثلا راننده ماشینه رو اذیت کنیم (از بیان شخصیت خود با دو تا ناسزای آبدار هم غافل نمی‌شیم!) یارو هم می‌یاد از رومون رد می‌شه یه آبم روش می‌خوره می‌شیم جوونمرگ و ناکام...! حالا یا عنصرهای دیگه رو خودت از جدول مندلیف زندگیمون در بیار تا تو هم بشی مثل ما آدم بزرگا جزو عناصر باخاصیت جامعه!! یا خودت هوای خودت رو داشته باش تا جامعه‌ای که توش زندگی می‌کنی بی‌خاصیت نشه.

ریشه‌یابی

اون موقع که تفریح بچه‌ها، گُل کوچیک تو کوچه‌های خاکی بود، اون وقتا که نه برق بود نه جدول خاموشی و نور یه شمع کوچیک همه اهل خونه رو دور هم جمع می‌کرد، اون روزا دل آدما با چیزای کوچیک پر از شادیهای بزرگ می‌شد اما حالا که همه چیز در مسیر رفاه آدما در حال پیشرفته، شادیها در حال پسرفتن! مشکل از دل آدمهاست یا تاریخ مصرف شادیها تموم شده؟

نشمیل نوازی از بوکان

معنای خواستن

می‌خواستم سطر به سطر خاطره‌هایم را به یاد آورم تا فراموشی از یادم برود. می‌خواستم به تمام تنهاییها سَرَک بکشم تا کسی تنها نماند. می‌خواستم آن‌قدر بگریم تا اشکهای عالم تمام شوند و همگان مجبور باشند فقط بخندند، حتی در غم و غصه‌هایشان. می‌خواستم آن‌قدر بنویسم تا نانوشته‌ای باقی نماند. می‌خواستم... اما هیچ‌گاه فرصتی برای عمل کردن به خواسته‌هایم نیافریدم. می‌خواستم، اما نخواستم!!

جعفر دردمندی از سلماس

یه عالمه پشتکار

معلم حسابانمون داشت درباره دانشگاه و این چیزا حرف می‌زد که بهمون گفت: «فعلا نمی‌خواد به کار بعد از دانشگاه فکر کنید؛ شما فقط درستون رو بخونید.» گفتم: «چطوری می‌شه به کار فکر نکرد؟ اونم تو این اوضاع بیکاری؟» تعریف کرد برای خانمش که کارشناسی ارشد داره، دو سال و نیم دنبال کار می‌گشتن تا این‌که یه کاری پیدا کردن، اونم کجا؟ تو دانشگاهی که خیلی از خونه‌شون دور بوده و همون یک سال اول، خانمش فقط می‌تونسته خرج رفت و برگشتش رو دربیاره! اما بعد از چند وقت، تو یه مصاحبه‌ای شرکت و کارش رو عوض کرده. می‌گفت مشکل ما اینه که همیشه می‌خوایم اولش به اون آخر کار برسیم، صبر هم نداریم! در حالی که باید صبر داشت و یه عالمه پشتکار.

(پاسخگو جان، این زیر یه عالم پیام 30 حرفی هست که هر وقت می‌خواستم برات بفرستم نشد. حالا همه‌شون رو با هم می‌فرستم: ...«کلیدهای طلاییت برامون مایه امید شدن)...»

فرشته امامی 5/16 ساله از همین نزدیکیها

 «ممنونم از اون یه عالم پیام پاچه‌خواری.» این یکی رو هم بشمار و ببخش که بقیه پیامات رو حذف کردم: «این کلیدای طلایی هم قابل شما رو نداره.»

صدای رنگی

پیچ‌وتاب برگهای زرد در هوهوی باد، خش‌خشِ خشک برگها زیر پای عابران، آسمانی که گاه ابری می‌شود ولـــی بـــارانـــی نـیـســت، درخـتـهــای سربه‌فلک کشیده‌ای که در چُرتند و صدای قارقار کلاغها... چه سمفونی پاییزی زیبایی‌ست؛ چه زیباست بازی رنگهای قرمز و زرد در این فرش پاییزی!

گمنام

 دیگه باید برم واسه خودم یه فرهنگستان ادب بسازم و شروع کنم به عضوگیری!! آخه اسمی که قبل از این یکی، واسه متنت گذاشتم، سمقاشی (یا همون سمفونی+نقاشی) بود( !!هی این دوستام می‌گن حق منو خورده‌ن... هی من می‌گم موش بخورشون که دیگه حقمو نخور‌ن)!!

بدوخوب‌بیاری صورتی!

وقتی قیافه خشن و ابروهای گره‌خورده دبیر ریاضیمون، که هیچ‌جوری هم از هم وا نمی‌شد، جلوی چشام می‌اومد، سرعت قدمهام رو بیشتر از قبل می‌کردم تا زودتر به مدرسه برسم. آخه گفته بود هر کی این‌دفعه دیر بیاد سر کلاس، راهش نمی‌ده. صبح به اون زودی هم که ماشین گیر نمی‌اومد! خلاصه تو همین فکر و خیالا بودم که اومدم از خیابون رد شم، یه لحظه تعادلم رو از دست دادم و دست و پام مارپیچی رفت و از بخت بد، خوردم به یه نفر دیگه و اون یه نفر هم با تمام تلاشی که کرد تا زمین نخوره، خورد زمین! رفتم جلو معذرتخواهی کنم که روش رو برگردوند و از خجالت آب شدم. خودش بود، دبیر ریاضیمون! از یه طرف ناراحت بودم، از یه طرف هم خوشحال؛ چون عاقبت، ابروهای گره‌خورده‌ش از هم باز شده بود!

شهناز پرچونه از سنندج

ای وای از این فاصله‌ها

از نرسیدنها ملول و از دیرها خسته و از انتظار بیزارم... و تو انگار از آسمان هم بلندتر و بالاتری. نگرانم و هر شب، نرسیدنت را گریه می‌کنم. دلواپس می‌شوم وقتی که فکر می‌کنم نکند مرا جا بگذاری و من ثانیه ثانیه‌ نرسیدنت را بشمارم. کاش کمی نزدیکتر می‌شدی و فاصله را که خسته‌ام کرده، کم می‌کردی. مگذار فاصله‌ها بیش از این تو را گم کند و آمدنت را پیدا نکنم.

رضا اسکندرپور

 آه‌هااااااا... این شد یه چیزی... (‌فقط مطمئن باشم که حاصل فکر و قلم خودته دیگه ؟ هان ؟)

قصه‌های من و بابام

صبح زود بود. صدا اومد: «پسر پاشو برو نون بخر.» از خواب پریدم. عصبانی شدم. داد زدم. نرفتم. خودش رفت. سر سفره بودیم؛ پرسید: «امروز کجا بودی؟.» از کوره در رفتم. صدام رو بلند کردم. حرمت سفره رو نگه نداشتم. توی مجلس مهمونی، حرف بی‌ربط زدم. اخم کرد و چپ‌چپ نگام کرد. ناراحت شدم. شب شد. تنها توی اتاقم دراز کشیده بودم. فکر کردم: «من امروز جز شکستن حرمت پدرم کاری هم کرده‌م؟» حالا هر شب به این فکر می‌کنم: «آیا به لقمه نونی که با دستهای مهربونش برام میاره می‌ارزم؟.»

آدمک 21 ساله از ابهر

می‌ارزی، می‌ارزی، به شرطی که هر صبح، نه در حرف، بلکه در عمل نشونش بدی که چقد می‌ارزی.

اعترافات

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی... من یه مدت خیلی دپسرده بودم و تنها همدم من تو اون روزا، تو و بروبچه‌ها بودید. نمی‌دونم اگه تو و حرفات نبود، من باید چه‌کار می‌کردم (این حرفها پاچه‌خواری نیست. باور کن من تنها کسی رو که برای درددل‌کردن دارم تویی و بروبچه‌ها. نه این که کسی رو نداشته باشم. نه، نمی‌خوام با حرفام ناراحتشون کنم؛ چون تا حالا خیلی ناراحتشون کردم.) من یه پدر و مادر خوب دارم؛ بعد از کلی بلا که به سرشون آوردم تازه فهمید‌م که چه موهبتهایی‌اند و من خبر ندارم. کلی در حقشون بدی کردم اما اونها من رو بخشیدن. حالا دارم چشمها و گوشهام رو خوب باز می‌کنم تا دوباره کاری رو نکنم که نشه جبرانش کرد. می‌دونی؟ مشکل من این بود که حس می‌کردم آدم خشکی‌ام و نمی‌تونم شاد باشم. خواستم به خودم ثابت کنم که این طوریا هم نیست.
این شد که شاد شدم؛ اونم سال کنکور (به قول دوستان: سال سرنوشت!) فقط اشکال کار من این بود که وقتی شاد شدم، درس و کنکور و دانشگاه رو بیخیال شدم و غیر از اون، به شادی‌ای رو آوردم که اگه قلیون و... کنارش نبود، شادی به حساب نمی‌اومد! جواب کنکور که اومد تازه فهمیدم چه‌کار کرده‌م! تازه اون موقع بود که چشام باز شد. خودم رو از منجلاب کشیدم بیرون اما با یه دپسردگی شدید مواجه شدم. روزهای بدی داشتم و از همه‌کس و همه‌چیز نفرت داشتم. بیش از اندازه بدبین شده بودم. دوباره درس خوندن رو شروع کردم اما هر بار یاد اون روزا می‌افتادم. دست و پا شکسته هم که بود خوندم و حالا دانشجوام، با یه دنیا امید. شاید حق من بیشتر از اینا بود، شاید اگه تلاش می‌کردم یه جای بهتر و یه رشته بهتر قبول می‌شدم اما حالا به چیزی که دارم قانعم چون یادم میندازه که باید مواظب باشم، باید چشام همیشه باز باشه. حالا 2 سال از اون روزای بد می‌گذره و من تازه جرا‡ت کرد‌م که این حرفها رو بنویسم. اعتراف به خطا خیلی سخته ولی دیگه نمی‌خوام دپسرده باشم، نمی‌خوام به شادیهای کاذب دل ببندم (ببخش که سرت رو درد آوردم اما باید این حرفها رو به یه کسی می‌زدم. باید پیش کسی اعتراف می‌کردم و من تنها به تو اعتماد داشتم.)

دیوونه همیشگی

 عاقل بعد از این! افتخار مااااا... اعتماد شماست... دینگ دینگ! همین که جلوی ضرر رو هر وقت از آب بگیری تازه است)!(، همین نشون می‌ده که کلنگه افتاده ولی بازم نشکست، بنابراین چیییییی؟ برو ببینم واسه زندگی بعد از این منجلابت چه تصمیمی می‌گیری که در نمکدان شوری نداشته باشد!

جیک‌جیک مستون و حالام آخر زمستون!

دانش‌آموز: آقا اجازه؟ ما بلد نیستیم.

معلم: بازم درسِت رو نخوندی؟ فردا با بابات بیا مدرسه.

(پنج سال بعد...)

بچه همون دانش‌آموز: بابا، این سواله رو برام توضیح می‌دی؟

پدر: ببینم... (بعد از کلی مکث و در حالی که هنوز به کتاب نگاه می‌کنه) راستش رو بخوای، انگار نظامتون با نظام ما فرق می‌کنه، ما اینا رو نخوندیم!

بچه: بابا پس شما تو مدرسه چی می‌خوندین؟!!

(توضیح نویسنده: خوانندگان گـرامـی مـواظـب کودکان کنجکاوتون باشید. لطفاً معلومات علمی خودتون رو بالا ببرید تا بیش از این شرمنده بچه‌هاتون نشید.)

ونوس

آدم‌ها و  حیوانات

...فقط مشکل، دختر اوست که بنای ناسازگاری گذاشته. حالا نه او منو می‌پذیره نه من او را. تصمیم گرفتم که به پدرش... (لطفاً این نامه را چاپ نکنید. فقط نظرتان را بگویید...)

یک خواننده همیشگی چاردیواری

 باور کن سواد من به این چیزا نمی‌رسه ولی گمونم خوبه اینا رو بهت بگم: پارسال، یه میمونی، تو یکی از باغ‌وحشهای یه کشوری، مراقبت از دو تا توله شیر رو عهده‌دار شد! یکی دو هفته پیش همین میمونه حاضر شد به دو تا بچه پلنگ (یا یه حیوون دیگه؟)! شیر بده و براشون مادری کنه. از این طرف، ما انسانها، اسممون رو گذاشتیم «اشرف مخلوقات» که بگیم برتر از حیووناییم؛ تو تعاریفمون هم کلی تعارف تیکه‌پاره می‌کنیم که عقل و فهم و شعور و تمدن و هزار چیز دیگه، ما رو از اونا متمایز کرده! ولییییییی... تحملمون رو واسه یه همنوع دیگه‌مون بالا نمی‌بریم! حالا این همنوعه نامادری باشه یا دخترخونده، همکار یا مشتری، یه آدمی تو صف اتوبوس یا صف نون و بنزین...؟( !کاش گاهی از خودمون بپرسیم این تعاریف یا تعارفاتی که از فهم، شعور، عقل، و منطق واسه خودمون ساختیم، کشکن یا مشکِ دوغ؟.)!! از یه طرف دیگه! با این همه ادعا (مثلا تو همین موردی که گفتی) هیچ نمی‌گیم که خب اگه اون دخترخونده 13-12 ساله، دختر ژنتیک خودمون بود، چه فرقی داشت؟ بازم ولش می‌کردیم بره؟ کجا؟ یعنی دیگه تو شکلگیری آینده‌ش تقصیری نداشتیم؟ لطمات بعدی‌ای که اون به جامعه یا کانون خانواده وارد می‌کنه باز به خودمون نمی‌رسه؟ برعکسشم هست‌هااااااا: نمی‌گیم حالا که مادرمون مرده، این بابای بیچاره، پس چطور به هزار چیز این خونه (از جمله تربیت خود ما)! برسه؟ یا اگه این نامادریه، مادر اصلی خودمون بود با همین رفتار و کردار و افکار، چه فرقی داشت مگه؟ نمی‌شه به اونم محبت کرد و ازش محبت دید؟ انگار که این نامادری، از اول مادر خودمون بوده! از من نمی‌شنوی، از این طفل معصوووووم، دکتر قریب بشنو که پشت پنجره شکسته بیمارستان، اونم رو ویلچر، داره داد می‌زنه: آینده خودت و اون بچه و زندگی جدیدت رو به خطر ننداز! ببین فرق آدما و اون حیوونکی حیوونا چیه؟ از اون بچه، به حکم بچه بودنش انتظاری نیست، شمای عاقل و بالغ، مثل اون فکر نکن. باهاش صحبت کن. بگو بعضی مردا بعد از مرگ همسرشون نمی‌تونن از عهده امورشون بربیان، بگو بعضی زنها بعد از مرگ همسرشون نیاز مالی دارن که می‌رن سراغ ازدواج مجدد، بگو تو اگه به کمک من نیاز نداری، من به کمکت نیاز دارم حداقل واسه آرامش خودت و بابات. با صبر و درایت نشونش بده که اونو عین دختر واقعی خودت می‌دونی.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها