در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ستاره گفت: آره خیلی دوست دارم ولی من نمیتونم بیام پایین. تو باید بیای بالا پیش ما ستارهها. علی گفت: آخه چطوری بیام بالا! من که نمیتونم. ستاره گفت: اگر دوست داری من کمکت میکنم. فقط کافی است که چشمهات رو ببندی. علی گفت: باشه و چشمهایش را بست، وقتی که باز کرد دید در آسمان و پیش ستارههاست و ستارهها آن بالا برایش جشن گرفته بودند. هر ستاره شبیه یکی از کسانی بود که دوستش داشت.
به همه جا نگاه میکرد و میخندید و خوشحال بود که چقدر دوست پیدا کرده. یکی از ستارهها شبیه مادر بزرگش بود که تازه رفته بود پیش خدا. از خوشحالی جیغ کشید و مادر بزرگش را صدا کرد. ستاره گفت: چی شد علی کوچولو. علی گفت اون ستاره شکل مادر بزرگم است، خیلی دلم برایش تنگ شده میخواهم بروم پیشش.
ستاره گفت الان اون میاد پیش تو فقط کمی صبر کن. در همین موقع بود که مادربزرگش را دید که پیشش نشسته و به علی گفت: علی جان پسرم، چرا اینقدر لاغر شدی؟ علی رو کرد به طرف مادربزرگ و گفت: آخه دلم خیلی براتون تنگ شده بود. مادربزرگ خندید و گفت: حالا که منو دیدی! قول میدی که چاق بشی؟ علی گفت بله.
مادربزرگ گفت: علی جان شنیدم که دیگه درس نمیخوانی و نمراتت بسیار پایین است. تو مگه به من قول نداده بودی که خوب درس بخوانی و دکتر شوی. علی گفت: آخه شما که نبودی تا من درس بخوانم. مادربزرگ: خوب من نباشم، اما تو باید به قولت عمل کنی. تازه کی گفته من نیستم، من همه چیز رو میبینم، اما تو من رو نمیبینی.
این ستارهها هم به من خبر میدهند. علی خوشحال بود که مادر بزرگش را دیده و خیالش راحت شد. در همین موقع بود که با صدای گرم مادرش از خواب بیدار شد و متوجه شد که خواب بوده و به مادرش گفت، مامان من به یک سفر آسمانی رفتم و در آنجا کلی دوست پیدا کردم، حتی مادربزرگ هم آنجا بود و من دیدمش باهم کلی صحبت کردیم. مادر گفت: چقدر عالی پسرم حالا بلند شو و دست و صورتت را بشور و تا مدرسهات دیر نشده برو. الانه که زنگتون بخوره. از آن روز به بعد علی نمراتش بهتر شد و هر نمرهای که میگرفت. نزدیک پنجره اتاقش میرفت و به طرف آسمان میگرفت و به ستارهها نشان میداد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: