آن وقتها مردم دور هم جمع میشدند و در شبهای ماه مبارک رمضان و تابستانها روی بامها به گـفـتـگو مینشستند. همسایهها خـیـلی باهم ارتباط داشتند. در همسایگی ما خانوادهای بودند که افـراد فـامـیلشان جزو هنرمندان بزرگ بودند. آقای سخایی که در بـرنامه صبح جمعه رادیو ایفای نـقـش مـیکـردنـد، عـضو همین خانواده بودند. یک روز جمعه که اینها دور هم در خانه همسایه ما جمع بودند حوصلهشان سر رفته بود و دنبال من فرستادند که بروم و برایشان قصه بگویم. خلاصه این که مرا از روی دیوار بغل کردند و بردند خانه آنها. آقای سخایی که خود گوینده بودند از قصه گفتن من خوششان آمد و گفتند که این بچه را بیاورید رادیو و بدین ترتیب پای من به رادیو باز شد. زمانی که من وارد رادیو شدم (سال 1338) از عـمــر بـرنـامـه رادیـو یـک سـال میگذشت.
مـشـکلی که تهیهکنندههای برنامه با من داشتند این بود که من مدرسه نرفته بودم و سواد نداشتم. بنابراین اولین فکر آنها این بود که من فقط قصه بگویم، چون نیاز به متن نداشت. بعدها که به مدرسه رفتم و سواد یاد گرفتم مثل بقیه بچهها متن را خودم میخواندم.
ترانه کریمیان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم