نویسنده: آیزاک آسیموف - مترجم: حسین شهرابی/ قسمت‌ پایانی

جایی انسان می‌پرورند...؟

بازرس اجازه داد حرف‌هایش تمام شود و اگر چیزی می‌خواهد اضافه کند، ادامه بدهد. وقتی چیز دیگری نشنید گفت: «یعنی می‌گید عجیب ‌غریب بود؟ به‌لحاظ ذهنی؟ چطور بگم، پیش‌بینی‌ناپذیر؟.»
کد خبر: ۲۱۸۳۹۴

ــ «خب وقتی یه ‌نفر نابغه ا‌ست توقع ندارید که نرمال رفتار کنه؟.»

ــ «شاید توقع نداشته باشم. اما این نابغه خاص چقدر آنرمال بود؟.»

ــ «بیشتر وقتا حرف نمی‌زد. فقط گاهی کار نمی‌کرد.»

ــ «یعنی می‌موند خونه یا می‌رفت ماهیگیری؟.»

ــ «نــه. مــی‌اومــد آزمــایــشگـاه، امـا فـقط پشت میزش می‌نشست. گاهی این کارش چند هفته طول می‌کشید. جواب آدمو نمی‌داد یا حتی وقتی باهاش حرف می‌زدی نگاهت هم نمی‌کرد.»

ــ «هیچ ‌وقت پیش اومده بود کل کار رو ول کنه و بره؟.»

ــ «تا قبل از امروز منظورتونه؟ هرگز.»!

ــ «هیچ ‌وقت گفته بود می‌خواد خودکشی کنه؟ گفته بود توی جایی جز زندان احساس امنیت نمی‌کنه؟.»

ــ «نه.»!

ــ «مطمئنید این جان اسمیت همون رالسونه؟.»

ــ «تقریبا شک ندارم. اثر یه سوختگی شیمیایی روی گونه راستش هست که باعث می‌شه هویتش خیلی راحت معلوم بشه.»

ــ «قبوله، حرفی نیست؛ پس من باهاش حرف می‌زنم و می‌بینم اوضاع از چه قراره.» این بار تا مدتی نسبتا طولانی سکوت برقرار شد. دکتر گرانت چهارچشمی حواسش به خط مارگونه وسط جاده مشغول بود و بازرس داریتی چاقویش را با قوسی کوتاه از این دست به آن دست می‌انداخت.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها