بیل‌ و باند تبهکاران

نویسنده: ویلیام لوگان قسمت اول مترجم: سهراب برازش
کد خبر: ۲۱۸۱۴۷

جورج گفت: تا کلکش را نکنم برنمی‌گردم.

همسرش که روی صندلی آشپزخانه نشسته بود رو به جورج کرد و گفت : چرا؟ مگر بدون کشتن او نمی‌توانی به خانه برگردی؟

جورج گفت: نه نمی‌توانم. چون رئیس رویم حساب می‌کند. من به عنوان فرد قابل اعتماد در گـروه شـهـرت دارم. نباید خلافش ثابت شود. نمی‌گذارم وجهه‌ام خراب شود.

همسرش گفت: اگر او از چنگت فرار کند، بیل که همان موقع تو را نمی‌کشد، حتما چند روزی بهت فرصت می‌دهد که او را پیدا کنی. این‌طور نیست؟ لابد می‌دانی که کجاها نمی‌توانی پیدایش کنی، منظورم را که می‌فهمی؟ اما تلاش تو برای پیدا کردن او باید واقعی و قانع‌کننده به نظر برسد، در این صورت است که می‌توانی دست خالی بـرگـردی. فـکـر خـوبـی اسـت، مگر نه؟ جورج غرولندکنان گفت: هیچ خوشم نیامد. تا حالا چنین کاری نکرده‌ام.
«اما تا حالا چنین ماموریتی هم برایت پیش نیامده بود»!

جورج در یخچال را باز کرد و چند دقیقه‌ای طول کشید تا داخلش را زیر و رو کند. بالاخره پرتقالی برداشت، مقابل همسرش نشست و با دقت شروع به کندن پوستش کرد. سپس گفت: موضوع این حرف‌ها نیست، مساله این است که آیا من فرد قابل اعتمادی هستم یا نه؟

«جورج...»

«باور کن که من هم دقیقا مثل تو از این کار خوشم نمی‌آید. همان موقع که بیل دستور قتل او را به من داد می‌دانست که دارد چه کار می‌کند. با خودش فکر کرده که من او را بهتر از هر شخص دیگری در دنیا می‌شناسم،‌ به همین دلیل هم این ماموریت را به من سپرد. بنابراین کاری از من ساخته نیست جز اطاعت از دستور او.»

بعد تکه‌ای از پرتقال را در دهانش گذاشت.

همسرش در حالی‌که چشم از او برنمی‌داشت گفت:‌ چطور می‌توانی اینقدر راحت اینجا بنشینی و میوه‌ بخوری و از کشتن نزدیک‌ترین دوستت حرف بزنی؟‌ صدایش را بلند‌تر کرد و ادامه داد:‌ خیلی آدم بی‌خیالی هستی. هرگز فکر نمی‌کردم که این کار را قبول کنی.

جورج با دهان پر گفت: این را نگو. سپس پـرتقالش را قورت داد و ادامه داد:‌ما دوستان صـمـیـمـی بـودیـم،‌ مـثل دو برادر. فکر می‌کنی می‌توانم فراموش کنم؟ همه اینها را می‌‌دانم، اما مجبورم.

همسرش با تاکید گفت: این‌طور نیست. تو می‌توانی کاری را که من گفتم انجام دهی. برو و خیلی جدی جستجویت را شروع کن. تا حالا نشده دنبال کسی بگردی و او را پیدا نکنی؟

جورج سرش را تکان داد و گفت: چرا و تکه دیگری از پرتقال را در دهانش گذاشت و گفت: چرا. یک بار برایم پیش آمده، اما بعدا معلوم شد شخصی که نتوانسته بودم پیدایش کنم مرده بود.

«بیل چه کار کرد؟‌ تو را کشت؟»

«نه، اما روی خوشی هم به بدبیاریم نشان نداد.»

همسرش گفت: حالا که زنده‌ای و اتفاقی هم برایت نیفتاده.»

جورج سری تکان داد و گفت:‌ درسته. اما این مـوضـوع مـربـوط بـه گـذشـته است. حالا دیگر تجربه‌ام بیشتر است و این بار سفر طولانی پیش رو دارم.

همسرش دوباره گفت: به آنچه گفتم فکر کن. به من قول بده که درباره‌اش فکر می‌کنی.

جورج زیر لب گفت:‌باشه، باشه و کتش را پوشید.

همسرش دست به سینه ایستاده  و به شوهرش چشم دوخته بود.

جورج با عجله از آشپزخانه بیرون آمد و از کمد لباس‌ها بارانیش را برداشت. آن را تا کرد و روی دستش انداخت.
سپس رو به همسرش کرد و گفت:‌ برمی‌گردم. بعد سرش را از لای در آشپزخانه به داخل برد و آهسته گفت:‌ منتظرم باش.

«جورج، خواهش می‌کنم...»

«بس‌ کن، می‌روم. باید بروم.»

همسرش گفت: ولی من که راضی نیستم بروی.

«مـطـمـئـن باش به حرف‌هایی که زدی فکر می‌کنم.»

«به خاطر من از این ماموریت صرفنظر کن. می‌دانم که خودت هم ته قلبت راضی به این کار نیستی.»

«دیگر در مورد این موضوع حرف نزنیم. باید بروم.»

همسرش با التماس و خواهش گفت:  خواهش می‌کنم، جورج.

جورج شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: به محض این‌که زمان برگشتنم مشخص شد تماس می‌گیرم.

جورج بدون عجله با احتیاط از شهر خارج شد. جاده خلوت بود، سیگاری گیراند و در آرامش به اقدامات بعدیش فکر کرد.

با خود فکر کرد که دیوید پسر عمویش هست، شاید حق با همسرش باشد. تعقیب کردن او با تعقیب هر شخص دیگری فرق می‌کند. رابطه آنها بیش از رابطه دو پسر عمو بود، سال‌های سال مثل دو برادر صمیمی بودند. جورج یاد  آن اسراری افتاد که تنها بین آن دو وجود داشت، یاد دعواها و بگو مگو‌هایشان افتاد. وقتی دیوید دبیرستان را تمام کرد جورج ــ که یک سال از او بزرگ‌تر بود ــ همکاریش را با باند شروع کرده بود. او موفق شده بود که دیوید را هم به هر ترتیبی شده وارد این باند کند و حالا دیوید همکاریش را با باند قطع کرده بود. او گفته بود که دیگر قصد همکاری با آنها را ندارد و می‌خواهد یک شغل آبرومند و شرافمندانه برای خودش دست و پا کند. در واقع او حق داشت که راهش را انتخاب کند، اما از طرف دیگر برای باند ممکن نبود که اجازه دهد هر کسی براحتی از ادامه همکاری سرباز زند. آن هم دیوید که مهره مهمی بود و طی این سال‌ها موقعیت خاصی پیدا کرده بود. باید دهان چنین آدمی را می‌بستند و حق او را کف دستش می‌گذاشتند. او از تمام اسرار باند با خبر بود. خیلی راحت می‌شد صدایش را خفه کرد و حالا مسوولیت این اقدام به جورج محول شده بود و در هر صورت مجبور بود دستور رئیسش‌، بیل، را به اجرا در آورد. جورج می‌دانست که بیل با این اقدام همچنین قصد دارد از بقیه افراد باند زهر چشم بگیرد.

جورج لب پایینش را گاز گرفت، با خود گفت اگر کسی با موقعیت دیوید به سازمان پشت کند باید او را بـرای همیشه از هستی ساقط کرد. دیگر نمی‌توان به او اعتماد کرد. نباید کسی را که با وسـاطـت خـودش صـاحـب چـنـیـن مـوقـعیت پر مسوولیتی شده بود  به حال خود وا می گذاشتند، هر چند که مثل برادر به او نزدیک بود.

جورج می‌دانست که از انجام این ماموریت گـریـزی نـدارد. امـا هر چه بیشتر می‌راند و به نیویورک نزدیک می‌شد، بیشتر احساس ناراحتی و شرم می‌کرد. او می‌دانست که دیوید به نیویورک می‌رود و خود را آنجا مخفی می‌کند. یاد همسرش افتاد و باخود گفت که صلاح نبود که او را قاطی این ماجرا کند. به یاد حرف‌های او افتاد و با خشم زیر لب گفت: مجبورم دیوید را از سر راه بردارم. همسرش او را می‌شناخت و می‌دانست که او کارش را به بهترین شکل انجام خواهد داد. با این وجود با حرف‌هایش او را درگیر افکار متناقضی کرده بود.

 جورج می‌‌ترسید که مبادا این افکار خدشه‌ای به کارش وارد سازد یا در لحظه‌ای که کار باید تمام شود پیامدهای فاجعه‌آمیزی به بار بیاورد. می‌ترسید که در لحظه تعیین‌کننده اشتباهی از او سر بزند. در این صورت چگونه می‌‌توانست به حضورش در گروه ادامـه دهـد. بـا وجـود خـوشـبـیـنی و حرف‌های خیرخواهانه همسرش، چنانچه خبر ناکامی‌اش را در مـامـوریـت بـرای بـیل می‌بردند به هیچ‌وجه نمی‌‌توانست عواقب کارش را پیش‌بینی کند در آن صورت ممکن بود بیل به این نتیجه برسد که تاریخ مصرف جورج به پایان رسیده و در آن صورت بود که او نیز به طعمه‌ای برای شکار اعضای باند تبدیل می‌شد و نوبت او بود که برای نجات جانش شهر به شهر و حتی کشور به کشور پا به فرار بگذارد و سرانجام آن روز فرا می‌رسید که باید مقابل گلوله سلاحی قرار می‌گرفت.

چنان این حرف‌ها را به خود تلقین کرده بود که تقریبا باورش شده بود که کشتن پسر عمویش کاری لازم است. مسیر تاریک پیش رو که فقط نور ماه آن را روشن کرده بود بی‌انتها می‌نمود و احساس تنهایی یاس‌آوری را در وجود جورج بیدار کرده بود. فکر دیوید همچون چکشی روی مغز او کوفته می‌شد. با خود می‌گفت: من نمی‌توانم به خاطر دیوید زندگیم را نابود کنم. نمی‌خواهم به خاطر او هدف گلوله قرار بگیرم. او اشتباه کرده و نمی‌تواند از من هم انتظار داشته باشد که با رفتار اشتباهم خود را به کشتن دهم. باید طبق منافعم رفتار کنم و تحت احساسات قرار نگیرم. نباید حماقت کنم.

راه به انتها رسیده بود و می‌بایست جستجو را آغاز می‌کرد.

پیدا کردن دیوید کار دشواری نبود. جورج خبر داشت که نامزد دیوید در نیویورک زندگی می‌کند و آدرسش را می‌دانست. جورج با خودش فکر کرد که دیوید هرگز چیزی را از نامزدش پنهان نمی‌کند. می‌دانست که نامزد دیوید در سمت شرق نیویورک و در خیابان 53 زندگی می‌کند. برنامه‌اش این بود که نزد او برود و در خانه او منتظر دیوید بماند.

کـامـلا بـا احـتـیـاط رانـنـدگـی می‌کرد، چراکه نمی‌خواست حتی کوچک‌ترین اتفاقی در ترافیک شلوغ شهر برایش پیش بیاید.

کمی بعد به خیابان 53 رسید و اتومبیلش را کمی دورتر از خانه نامزد دیوید پارک کرد. نیم ساعتی گـذشـت. نـاگهان نامزد دیوید را دید که مقابل آپارتمانش از تاکسی پیاده شد. فورا او را شناخت و تعقیبش کرد.

جورج بی‌اختیار و بدون احساس، کمی دورتر از او دنبالش می‌کرد. سعی کرد به چیزی فکر نکند. لحظه‌ای دلسوزی یا عذاب وجدان می‌توانست عواقب مرگباری را برایش رقم بزند. نامزد دیوید جورج را نمی‌شناخت و این کارش را راحت‌تر می‌کرد.

پشت‌سر او وارد ساختمان شد. آنها مثل دو بیگانه در کنار هم ایستاده و منتظر باز شدن در آسانسور بودند. در آسانسور باز شد و جورج بعد از او وارد آن شد. او دکمه طبقه 4 را فشار داد. جورج با احتیاط کنارش ایستاد. وقتی وارد راهروی طبقه 4 شدند نامزد دیوید، بدون این که به چیزی شک کند، وارد آپارتمانش شد. انگار حواسش اصلا به دور و برش نبود. به محض این که خواست در را ببندد، جورج پاشنه پایش را جلوی در گذاشت و با احتیاط دستش را به طرف سلاح برد و از بودن آن زیر کتش مطمئن شد. بعد با لحنی آرام گفت: در را باز کنید و بروید کنار، در این صورت صدمه‌ای به شما وارد نخواهد شد.

دختر جوان نگاهی به او انداخت و گفت: نه... .

«هر کاری که می‌گویم انجام دهید. در را باز کنید. وگرنه مجبورم می‌کنید....»

دختر گفت: شما دنبال... او اینجا نیست. اصلا نمی‌دانم از من چه می‌خواهید.

جـورج گـفـت: خـوب می‌دانید که برای چه آمده‌ام. خوش ندارم در راهرو منتظر بمانم. فورا در را باز کنید.

دخـتــر بــه حـالـت اعـتـراض گـفـت: امـا شـمـا نمی‌توانید همین طوری... .

اینجا بود که کت جورج کنار رفت و تپانچه‌اش نمایان شد.

دختر با آشفتگی ادامه داد: آنها داخل نشسته‌اند و منتظرند... شما را خواهند کشت.

جورج سرش را با بی‌حوصلگی تکان داد و گفت: مزخرف نگویید! بی‌خودی وقتتان را تلف نکنید.

دختر بدون آن که دیگر حرفی بزند به زور سعی کرد در را ببندد، اما جورج همچنان پای خود را جلو در نگه داشته بود. ناگهان با یک فشار در را باز کرد و وارد شد.

بعد تپانچه‌اش را بیرون آورد و آن را آماده شلیک کرد. چشمان دختر از وحشت گرد شده بود.


ادامه دارد


newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها