در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«مایکل کرایتون» 23 اکتبر سال 1942 در شیکاگو بهدنیا آمد و در نیویورک بزرگ شد. او در کالج هاروارد درس خواند و سپس تحصیلاتش را در دانشگاه کمبریج در انگلستان دنبال کرد و در نهایت در سال 1969 از دانشکده پزشکی دانشگاه هارولد مدرک دکترای پزشکی گرفت. کنگو، افشاگری، دنیای گمشده (قسمت دوم پارک ژوراسیک)، خط زمان و بعدی از دیگر کتابهای این نویسنده هستند که تبدیل به فیلم سینمایی شدهاند. این نویسنده در جوانی یک بار اثری از جورج اورول را سرقت و به نام خود منتشر کرد و بعدها به این نکته اعتراف کرد که مورد توجه رسانههای ادبی دنیا قرار گرفت.
چه چیزی باعث شد به سراغ نویسندگی بروید؟
پدرم روزنامهنگار بود. در سالهای نوجوانی او را در حال تایپ کردن در پشت ماشین تحریر میدیدم، بنابراین از همان بچگی برایم عادی شده بود که کسی شغلش این باشد که بنشیند و چیزی را تایپ کند. من سنم خیلی کم بود که نویسندگی را شروع کردم. در کلاس سوم همه دانشآموزها میبایست نمایش عروسکی اجرا میکردند و بیشتر بچهها هم فقط تقلید میکردند. من یک نمایشنامه 9 صفحهای نوشتم و پدرم آن را روی کاغذهای کاربن دار تایپ کرد و آنها را دادم به بچهها تا نقش خودشان را بدانند. در کلاس پنجم و ششم خیلی مینوشتم، طوری که معروف شدم. من بچه عجیب و غریبی بودم که در مدرسه بدون این که معلم بگوید تکالیف اضافی مینوشتم. من این کار را انجام میدادم فقط به خاطر این که این کار را دوست داشتم. من پسر دراز و لق لقو و دست و پا چلفتیای بودم و به نظرم نیاز داشتم که یک جورهایی از این مسائل فرار کنم. موقعی که 14سالم بود، پدر و مادرم با اتومبیلشان به وست سفر کردند و ما در آریزونا یادمان ملی سلن ست کریتر را دیدیم. به نظر من بنای خیلی جالبی بود و مردم باید با آن آشنا شوند. پدر و مادر من پیشنهاد دادند که مقالهای درباره این بنا بنویسم و آن را برای چاپ به بخش سفر روزنامهنیویورکتایمز بدهم. این بخش روزنامه نیویورکتایمز مقالههای آدمهای معمولی را که تجارب جالبی در زمینه سفر داشتند چاپ میکرد. من هم مقاله را نوشتم و آن را برای روزنامه نیویورکتایمز فرستادم و آنها هم آن را چاپ کردند و این برای من تشویق خیلی بزرگی بود. آنها آن موقع بابت آن مقاله به من 60 دلار دادند؛ هنوز ته چک آن را دارم. من برای روزنامه محلی شهرمان هم مطلب میفرستادم، درباره تیمهای ورزشی دبیرستانی و همین طور برای روزنامه مدرسهمان. بعدها که دانشجو شدم برای روزنامه دانشکدهمان مطلب مینوشتم.
ایده داستانهایتان را از کجا میآورید؟
کاش خودم میدانستم! انگار این ایدهها از هیچ جای مشخصی نمیآیند. ولی من فکر میکنم مردم اغلب روی ایدهای که در پس یک داستان وجود دارد، تاکید میکنند. اول از همه این که در یک داستان صرفا یک ایده وجود ندارد، بلکه چندین ایده وجود دارد. دوم این که یک ایده به خودی خود ارزش چندانی ندارد، مگر این که کارهایی را که برای آوردن آن ایده به روی کاغذ ضروری است، انجام بدهی. در روند نوشتن داستان، ایدهای که در ذهن داشتید اغلب دستخوش تغییر میشود. مثل این است که ایده ساختن یک ساختمان را داشته باشید و بعد بخواهید آن ایده را عملی کنید و ساختمان را عملا بسازید. در اغلب موارد ساختمانی که ساخته میشود با نقشه اولیه و اصلیاش فرق میکند.
چگونه توانستید به چنین نویسنده خوبی تبدیل بشوید؟
با زیاد نوشتن! من وقتی در دبیرستان بودم نویسندگی را با جدیت و با استمرار انجام میدادم.
برای کسانی که میخواهند نویسنده بشوند چه توصیهای دارید؟
متأسفانه باید بگویم هیچ توصیه خاصی ندارم جز این که تا میتوانند بنویسند و به نوشتن ادامه بدهند. اغلب میگویند که اگر میتوانید کار دیگری برای زندگیتان انجام بدهید و شغل دیگری را شروع کنید، معطل نکنید، چون زندگی نویسندگان زندگی دشواری است. به نظرم این توصیه خوبی است.
آیا وقتی کتابهایتان منتشر میشوند خودتان هم آنها را میخوانید؟
نه. نوشتن کتاب روند طولانیای دارد و وقتی روانه کتابفروشیها میشود، من معمولا دارم روی کتاب جدیدم کار میکنم. من هر از گاهی گامی به عقب برداشتهام و به کتابهای اولیهام نگاهی انداختهام (واقعا منصفانه نیست بگویم که آنها را خواندم، فقط تورقی کردهام و پاراگرافی را از اینجا و آنجا خواندهام.) معمولا کتابهای قبلیام را دوست دارم، هرچند معمولا به نظرم میرسد که یک کس دیگر آنها را نوشته است.
چرا دوست دارید کتابهای علمی تخیلی بنویسید؟
نمیدانم، من خودم زمینهای علمی و فنی دارم و داستانهای علمی برایم جالب هستند. بنابراین معمولا داستانهای علمی تخیلی از ذهن من تراوش میکنند. ولی من رمانهای تاریخی و کتابهای غیر داستانی هم نوشتهام. سعی میکنم در مورد کتابهایی که از ذهنم خارج میشوند، زیاد قضاوت نکنم. فقط مینویسمشان و حملشان میکنم. سعی نمیکنم خودم یا کارم را تعریف کنم، چون تعریفها معمولا محدودکنندهاند. دوست دارم که آینده برایم واضح باشد.
چه چیزی موجب میشود شما به این سبک و شیوه داستان بنویسید؟
نمی دانم. این داستانها خود به خود از ذهنم خارج میشوند. بعضی وقتها مردم از من میپرسند: چرا فلان صحنه یا فلان شخصیت را نوشتی؟ من برای چنین سوالهایی جواب خوبی ندارم. برای من مثل لباس پوشیدن هر روزه به هنگام صبح است. اگر کسی از شما بپرسد چرا امروز این لباسها را پوشیدید؟ شما جوابی را سر هم میکنید، ولی واقعیت این است که از خواب بیدار شدید و لباسی را پوشیدید که به نظرتان مناسب آن روز بوده.
وقتی هم تصمیم میگیرم صحنه خاص یا شخصیت خاصی را بنویسم، معمولا اینگونه است. چیزی را مینویسم که احساس میکنم کارکرد لازم را در رمانم دارد.
خودتان چه جور کتابهایی دوست دارید بخوانید؟
در زمان نوجوانی کتابهای علمی تخیلی زیاد میخواندم. الان تقریبا همیشه کتابهای غیرداستانی میخوانم. خیلی کم پیش میآید، داستان بخوانم.
آیا شخصیتهای داستانتان را بر اساس آدمهای واقعیای که میشناسید، خلق میکنید؟
معمولا نه. البته یکی دو بار تصمیم گرفتهام به یک آدم واقعی پول بدهم تا بتوانم بدون آن که تملقش را بگویم در کتابم از او استفاده کنم. ولی معمولا این شخصیتها را به طور پنهانی در داستانهایم مورد استفاده قرار میدهم، طوری که خود آن آدمها متوجه نمیشوند که از شخصیت آنها الگو برداری کردهام. بعضی وقتها هم شخصیتهای داستانیام را بر اساس شخصیت کسانی مینویسم که میشناسمشان. ولی آنها را ملاقات نکردهام. مثلا در رمان پارک ژوراسیک خیلیها متوجه شدند که شخصیت آلن گرانت بسیار شبیه یک دیرین شناس دایناسورها به نام جک هورنر بود. ولی من هرگز جک هورنر را از نزدیک ملاقات نکرده بودم تا سالها بعد که فیلمی بر اساس رمان من ساخته شد. اغلب تکهها و بخشهایی از شخصیت آدمهای واقعی را در وجود یک شخصیت میریزم و به همین دلیل آن شخصیت دقیقا مطابق یک آدم خاص نیست.
چه کسانی بیشترین تاثیر را روی حرفه نویسندگی شما داشتند؟
آرتور کانن دویل، مارک توین و آلفرد هیچکاک.
به چه سبک و شیوهای کار میکنید؟
صبح زود از خواب بیدار میشوم، معمولا ساعت 6 صبح، دو کیلومتر با ماشینم تا دفتر کارم میرانم، و در آنجا در تنهایی کارم را شروع میکنم؛ بیشتر سال را هم در تاریکی کار میکنم. دوست دارم که دور و برم ساکت و خلوت باشد و تنهایی خیلی راحت کارم را انجام میدهم. دستیارم دیرتر از خودم میآید، طرفهای ساعت 30/9 دقیقه.
تا وقت ناهار به کار کردنم ادامه میدهم. بعد از صرف ناهار به نامهها جواب میدهم و یا با نوشتههایم ور میروم.
حدود ساعت 3 بعد از ظهر کارم را تمام میکنم و کمی حرکات ورزشی انجام میدهم و بعد هم به خانه میروم.
من معمولا هر روز صبح کارم را با بازخوانی نوشتههای روز قبلم و ویرایش کردن آنها شروع میکنم. البته سعی میکنم به طور کامل گرفتار بازنویسی نشوم، بلکه هر روز کار جدیدی انجام بدهم. ترجیح میدهم که نوشته هایم را به طور گذرا ویرایش کنم، مثلا نوشتهای را که امروز ویرایش کردم، میگذارم بماند تا چند روز دیگر بروم سراغش.
سعی نمیکنم نوشتهام را به طور کامل ویرایش کنم چون میدانم که چند روز دیگر باز هم به سراغ آن خواهم رفت. با پیش رفتن رمان ساعتهای طولانیتر و طولانیتری کار میکنم. در اندک مدتی ساعت کارم را بیشتر میکنم و از صبح یکسره تا وقت شام کار میکنم. بعد از صرف شام دوباره تا سر شب کار میکنم. معمولا میتوانم پیشنویس رمانم را طی چند ماه به پایان برسانم.
کجا به کامپیوتر علاقهمند شدید و آیا در بچگی از کامپیوتر خوشتان میآمد؟
در زمان بچگی من چیزی به اسم کامپیوتر وجود نداشت. ولی از سالهای پیش به کامپیوتر علاقه داشتهام؛ موضوع تزم در دانشگاه در دهه 1960 کامپیوتر بود، کامپیوتر بزرگ.IBM این کامپیوتر آنقدر بزرگ بود که یک ساختمان را در دانشگاه هاروارد به طور کامل اشغال کرده بود. در اواخر دهه 1970 به کامپیوترها علاقهمند شدم و در همان زمان بود که راجع به آنها مطلب نوشتم. بنابراین من با گذشت زمان علاقه و توجهم به کامپیوتر بیشتر شد.
پس در بچگی چیزی به اسم کامپیوتر نداشتید؟ دیگر چه چیزی در زمان بچگی نداشتید؟
قبل از این که 10 سالم بشود چیزی به اسم تلویزیون در خانه ما وجود نداشت، تلفن مستقیم نداشتیم، جت لاینر نداشتیم، کارت اعتباری نداشتیم... خیلی چیزها در زمان کودکی من وجود نداشت. در طول زندگی من اتفاقات زیادی رخ داده است!
مترجم: فرشید عطایی
منبع: نیویورک تایمز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: