در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هزار تومانیها را روی زمین چید تا جلوی چشمش باشد و اشتباه نکند. بله، دقیقا 10 هزار تومان دیگر داشت.
او با خودش فکر کرد اگر یک ماهی کوچک پیدا کنم که بشود 4 قسمتش کرد برای 4 هفته ماهی دارم.
یک مرغ میخرم که بشود هشت قسمتش کرد و هفتهای دو روز هم مرغ میخورم.
اگر یک کیلو گوشت گوسفند بخرم میشود 10 سهم و خیلی زیاد است. نیم کیلو برای من کافی است که میشود 5 سهم.
حـســاب کـرد و دیـد کـه 17 روز را ایـنطـوری میگذراند. با خودش گفت همهاش که نباید گوشت خورد. یک روز در میان هم سوپ و چیزهای دیگر میخورم.
کمی میوه و سبزی هم که بخرم دیگر چیزی احتیاج ندارم.
بعد بلند گفت خدایا شکرت که روزی ما دست توست و هیچ کس گرسنه نمیماند.
پیرزن در حالی که به سختی راه میرفت چادرش را سر کرد و از خانه بیرون رفت.
برای او راه زیادی بود تا به بازار برسد. اول از همه سراغ ماهی رفت. یکی را انتخاب کرد. دفعه قبل یکی از همین ماهیها را 1000 تومان خریده بود. پرسید آقا این ماهی چقدر در میاد؟
مرد ماهیفروش ماهی را وزن کرد. ماهی حدود یک کیلو بود. به او پاسخ داد: 3000 تومان.
پیرزن غرغری کرد و یک ماهی کوچک تر را انتخاب کرد و گفت: این یکی چقدر میشود؟
مغازهدار گفت: 1500 تومان.
پیرزن گفت: هزار تومان نمیشود؟ دفعه قبل یک بزرگترش را هزار تومان خریده بودم.
مغازهدار گفت: خدا بیامرزدش. اون یک سال پیش بود. حالا قیمتش اینقدر است.
پـیـرزن میخواست حرف دیگری بزند که مرد دیگری 3000 تومان به مرد ماهیفروش داد و بیهیچ حرفی ماهی بزرگتر را گرفت و به پیرزن داد.
پیرزن که چشمانش پر از اشک شده بود با دستان فرتوتش دست مرد را چسبید و گفت شما چرا؟ مرد گفت: دلم میخواهد مادرجان. میخواهم مثل مادرم به شما کمک کنم. پیرزن هزار تومانی را به سمت او دراز کرد و گفت لااقل این را بگیر.
مرد دستش را پس نزد و هزار تومانی را از او گرفت. پیرزن دلش آرام گرفت و از مرد تشکر کرد و دعا کرد: الهی با عزت به پیری برسی و بیمنت زندگی کنی.
مغازه دیگری که پیرزن سراغش را گرفت مغازه مرغفروشی بود.
یکی از مرغهای متوسط را انتخاب کرد و گفت این را برایم بکش.
مرد آن را کشید. 5 هزار تومان میشد. پیرزن رویش نشد چانه بزند. ترسید باز کسی حواسش به او باشد و پولش را حساب کند. زود 5 هزار تومان را به مرد داد و مرغ را گرفت.
بعد از آن سراغ مغازه گوشتفروشی رفت.
از پولهایش 4 هزار تومان مانده بود.
برای بقیه چیزها کم میآورد. مجبور بود کمتر خرید کند. با شرمندگی یواشی در گوش پسر گوشتفروش گفت: پسرم 2 هزار تومان گوشت میدهی؟
پسر جوان که چشمانش پر از اشک شده بود گفت چشم. بعد نیم کیلو گوشت کشید و بقیه پول را یواشکی از توی جیبش درآورد و در دخل انداخت و گوشت پیرزن را به او داد.
پیرزن گفت این چقدر است؟ پسر گفت: 2 هزار تومان گوشت. پیرزن پرسید ارزان شده؟
پسر جواب داد: برای شما هنوز هم گران است.
پیرزن سر در نیاورد ولی گوشت را که میدانست همان نیم کیلو است در ساکش گذاشت و پسر را دعا کرد: الهی خدا به مالت برکت بدهد که دستت اینقدر برکت دارد.
پیرزن حالا 2000 تومان داشت و باید سبزی و میوه هم میخرید. کمی هویج و کدو ، یک کیلو انگور حبه و یک هندوانه کافی بود تا کیفش را خالی و ساکش را کاملا پر کند.
پیرزن حالا دیگر کاملا به نفس نفس افتاده و رنگش مثل گچ سفید شده بود. از این همه خرید پشیمان شد. دیگر چارهای نداشت. از ناتوانی اشک در چشمانش حلقه زد و آه کشید ای کس بیکسان!
زن جوانی که از آنجا رد میشد او را دید و گفت: مادرجان چقدر خرید کردهای. خانهات کجاست؟
پیرزن گفت ته همین خیابان کوچه دوم. زن جوان گفت خانه من هم همانجاست، بیا میرسانمت. بعد به پیرزن کمک کرد تا از زمین بلند شود و بارش را هم برداشت و در ماشین گذاشت و پیرزن را سوار کرد و به سرعت به کوچه دوم رسید.
زن جوان وقتی داشت به پیرزن کمک میکرد که ساکش را بردارد کیف پول خالی پیرزن را که کف ماشین جا مانده بود دید و آن را داخل ساک گذاشت.
بعد هم کمکش کرد تا به منزل برود. وقتی داشت از او جدا میشد، گفت: مادرجان صورت نورانی داری. تو را خدا برای من دعا کن. دعای شما مستجاب میشود.
پیرزن گفت الهی خدا مراد و مطلبت را بدهد و بار غمت را سبک کند که بار مرا برداشتی. خدا زمینگیرت نکند مادر. پیر شی مادر. و همینطور که از ته دل دعا میکرد باز اشک توی چشمانش آمد و بدنش مور مور شد. پیرزن با خودش فکر کرد حتما خدا حرفهایم را شنید.
وقتی پیرزن ساکش را خالی کرد یک دویست تومانی از ته ساک به زمین افتاد. آن را برداشت تا داخل کیف بگذارد اما دید کیفش پر از پول است.
از تعجب خشکش زده بود. پولها را شمرد، درست 10 هزار تومان بود. انگار که هیچ خرجی نکرده باشد. فکرش رفت سمت خدا و همه آدمهای خیری که امروز به او کمک کرده بودند. یعنی کار کدامشان بود؟ بعد یاد داستان کیسه پول جادویی افتاد که هرگز تمام نمیشد و رویش را سمت خدا گرفت و به شیرینی یک کودک خندید. او حالا آن داستان را باور میکرد.
ماندانا ملاعلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: