در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در سال 1962 با ایفای نقش شریفعلی در لارنس عربستان (دیوید لین) در نخستین فیلم بینالمللی خود ظاهر شد و بسیار مورد استقبال قرار گرفت. در این فیلم او راهنمای لارنس است و بعدها استوارترین همراه او در تلاشش برای متحد کردن اعراب.
لارنس عربستان کاندیدای دریافت جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش دوم مرد را برای عمر شریف به همراه داشت. سال بعد در 1963 با فردزینهمان در اسب کهر را بنگر همکاری کرد. در نقش کشیشی جوان که به این نتیجه رسیده وظیفهاش در برابر خداوند مقدم بر وظیفهاش در قبال دولت است. سقوط امپراتوری روم (1964 ــآنتونیمان) فیلم بعدی شریف بود که دومین فیلم تاریخی او پس از لارنس عربستان بود و در آن شخصیت شاه ارامنه را بازی کرد. در همین سال در یکی از اپیزودهای فیلم رولزرویس زرد نقش یک انقلابی اهل یوگسلاوی را بازی کرد که همراه با یک زن ثروتمند آمریکایی از رولزرویس زرد برای یک عملیات پارتیزانی استفاده میکند. شریف پس از بازی در نقش اصلی فیلم چنگیزخان (هـ . یومن) و حضور در فیلم ماجرای شگفتانگیز مارکوپولو (کریستین ژاک)، در دومین همکاریاش با دیویدلین در دکتر ژیواگو شاه نقش زندگیاش را بازی کرد: در نقش دکتر یوری ژیواگو که هنگامی که در جنگ جهانی اول در مقام پزشک راهی جبهه میشود، نمیتواند از تعقیب لارا (فداکارترین پرستار بیمارستان نظامی) خودداری کند. اما وکیل برجستهای به نام ویکتور کاماروفسکی قبلا این زن را فریب داده است. لارا درصدد کشتن او بر میآید اما گلولهاش مرد دیگری را زخمی میکند و حالا او تلاش دارد تا با خدمت به بیماران خود را تسلی دهد. شوهر او پاول طبق گزارش رسمی در عملیاتی جنگی مفقود شده است. هنگامی که ارتش روسیه بر اثر شکست و انقلاب از هم میپاشد لارا نیز ناپدید میشود اما دکتر ژیواگو نمیتواند او را فراموش کند. ژیواگو به شغل قبل از جنگش در بیمارستان صلیبسرخ در مسکو باز میگردد و به خاطر خدماتش محبوبیت پیدا میکند. او از انقلاب استقبال میکند اما پس از به قدرت رسیدن بلشویکها شور و شوقش کاهش پیدا میکند. چون انعطاف ناپذیری و خشونت و تفکراتشان در توقیف اموال و ملی کردن زمـین توسط آنها را دوست ندارد. پس از تحمل سختیهایی بر اثر یک تصادف ژیواگو لارا را پیدا میکند اما تصمیم میگیرد که از او چشم بپوشد اما در راه بازگشت از آخرین دیدارش بالارا توسط پارتیزانهای سرخ دستگیر میشود و آنها او را وا میدارند تا به عنوان پزشک در صفوف مبارزهشان علیه کولاکها خدمت کند. او پس از یک سال فرار میکند و پای پیاده فرسنگها در بیابانها و دهکدههای ویران راه میرود و پس از برخورد دوباره بالارا در کلبهای محصور در برف در حالی که سوخت و خوراکشان به انتها رسیده به سر میبرند. در همین هنگام تراژدی لارا آغاز میشود: هنگامی که کاماروفسکی از طرف دولت شوروی برای تاسیس دژی کمونیستی در منطقه پیدایش میشود. او به لارا پیشنهاد میکند که همراه دخترش در معیت او با قطار به شرق دور برود و قول میدهد که از آنجا ترتیب فرار او به روسیه را بدهد. ژیواگو لارا را به رفتن تشویق و راضی میکند و خودش به مسکو میرود و در آنجا با نوشتن کتابهای درسی روزگار میگذراند و دچار فقر و بینوایی میشود.
در نهایت در یک قطار در حال مسافرت به حمله قلبی دچار میشود، از واگن میافتد و در کنار جاده میمیرد. عمر شریف با بازی در نقش دکتر ژیواگو بهترین بازی کارنامهاش را ارائه داد با آن چشمهای غمگین و چهره انـدوهـگـین شاید هیچ بازیگری دیگر به اندازه او نمیتوانست تراژدیای را که در این داستان عشقی در بستر انقلاب روسیه وجود دارد، منتقل کند. عمر شریف با بازی در این فیلم بار دیگر در مرکز توجه همگان قرار گرفت و محبوبیت دوچندانی نصیبش شد. در 1967 در فیلم شب ژنرالها با آناتول لیتواک همکاری کرد. او در اینجا نقش سرگرد گرو از واحد اطلاعات ارتش آلمان را بازی میکند که با کشته شدن خیابانگردی که جاسوس آلمانیها هم بوده، تحقیقاتش را روی 3 ژنرال آلمانی متمرکز میکند. اما ژنرالها به زودی از سماجت او در پیگیری یک ماجرای بیاهمیت به ستوه میآیند و ترتیب انتقالش را میدهند. سال بعد در مایرلینگ (ترنس یانگ) نقش ولیعهد رودولف را در وین سال 1888 بازی کـرد کـه بـر خلاف پدرش امپراتور فرانتس یوزف انـدیـشههایی دموکراتیک دارد و تا حدودی موافق آزادیخواهان است. ضمن این که همسرش را دوست ندارد و از محبوبهاش خسته شده است. وقتی به طور اتفاقی دختری 20 ساله از طبقه عوام به نام ماریا را میبیند، رابطه نزدیکی با او پیدا میکند. اما پس از مدتی رسوایی به بار میآید و امپراتور رودولف را به سرکشی افراد تحت فرمانش میفرستد تا در این فاصله ماریا را به ونیز تبعید کند. رودولف سرپیچی میکند و ماریا را به دربار میبرد، اما به توصیه مادرش او را به شکارگاه سلطنتی مایرلینگ منتقل میکند و در آنجا درمییابد همکاریاش با آزادیخواهان به گوش امپراتور رسیده و سرانجام ناخوشایندی در انتظار او و ماریا خواهد بود. بنابراین ابتدا ماریا را با شلیک گلولهای از پا درمیآورد و سپس خود را.
پس از بازی در نقش یک قمارباز عاشقپیشه (ویلیام وایلر ــ 1968) با جان لی تامپسن در طلای مکنا همکاری کرد.
در نقش راهزن بیرحمی به نام کلرادو که دختری را گروگان گرفته و مکنا را وادار میکند تا او را به سوی دره طلا راهنمایی کند. فیلم البته جزو آثار خود شریف نبود و اثری کسالتبار و کشدار از کار درآمد. سال 1969 سال آغاز سقوط شخصیت سینمایی شریف بود. بازی چندبارهاش در نقش یک چهره تاریخی (این بار چهگوارا در فیلم چه)! یک شکست تمامعیار بود که از آن به سلامت نگذشت و به کار در اروپا پرداخت. او سال 1970 را با همکاری جان فرانکن هایمر در فیلم سوارکاران آغاز کرد. 
در نقش اوراز که در آتش اشتیاق پیشی گرفتن از پدرش ــ که هرچند پیر و علیل شده، اما هنوز مشهورترین سوارکار افغانستان است ــ میسوزد. فیلم از آثار ناموفق فرانکن هایمر بود و حضور عمر شریف و جک پالانس نتوانست کمکی به موفقیت فیلم کند، اما فیلم بعدی شریف آخرین دره (جیمز کلاول ــ 1971) اثری خوب بود که در آن کار دشوار آمیختن اکشن با شخصیتپردازی به خوبی انجام گرفته بود. در سال 1973 در اقتباسی از رمان جذاب ژول ورن جزیره اسرارآمیز بازی کرد و یک سال بعد در نیروی نابودکننده (ریچارد لستر) حضور یافت. فیلم یکی از آثار معروف حادثهای دهه 1970 در ژانر سینمای فاجعه است که نوعی انتقاد از وضعیت انگلستان در آن زمان نیز به شمار میرود. کارگردانی فیلم قابل توجه است و شریف یکی از بهترین بازیهایش را در این فیلم به نمایش گذاشته است. هسته تمرهندی (1974) از فیلمهای ناموفق بلیک ادواردز بود که در آن شریف در نقش وابسته نظامی سفارت شوروی در پاریس بازی کرده است. این نقش هم مکملی برای شکستهای قبلی شریف بود و دیگر فیلمهایش در این دهه هم نشانی از عمر شریف دهه 1960 نداشتند. در واقع شریف پس از بازی خوبش در جنایت و شوریدگی (1976) فقط پیشنهادهای معمولی در فیلمهای پیشپاافتاده را میپذیرفت و در کنار آن در تلویزیون و سریالها نیز حضور پیدا میکرد که این هم نتوانست محبوبیت سابق او را احیا کند. شریف از جمله بازیگرانی است که بیتمایل به دامن زدن به حاشیهها در مورد زندگی خصوصیاش نبوده و از همان اوایل بازیگریاش علاقه به این موضوع را نشان داده است و اصلا همین زندگی خارج از پردهاش بود که در دهه 1980 باعث جلوگیری از فراموش شدن او شد. از همین دهه بود که امیدهایی را که حضور او در دهه 1960 برانگیخته بود کمرنگ شد و در حال حاضر هم که هنوز در قید حیات است، همچنان نتوانسته در نقشی ظاهر شود که همتراز با نقشآفرینیهای او در دهه 1960 باشد.
مسعود ثابتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: