در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نـاصـرخـسـرو: فـرزنـد! مـن راهـی قـیروان و سپس جزیره` العربم، از کدام سوی باید بروم؟
ایادی: پدر جان یک بار دیگه بگو، کجا؟
ناصرخسرو: قیروان و سپس جزیره` العرب.
ایــادی: آهـان... ایـنـایـی کـه مـیگـویـی چـی هست؟
نـاصرخسرو: یعنی چه؟ پاسخ مرا صحیح و روشن بده، فیالحال از این همه ازدحام کلافه شدهایم.
ایـادی: بـبـیـنـم پدر جان بدجوری مشکوک میزنی، شما؟
ناصرخسرو: تو با نام من چه کار داری؟ ببینم نکند تو از مفتشان سلطان سلجوقی هستی؟ ها؟
ایادی: اینی که گفتی کی هست؟
نـاصـرخـسـرو: ای جـوان! بدان که من از تو هــراســی بــه دل نــدارم. مـن از دیـار خـود راهـی غـربـت شـدم، تـمـام جـهـان را بـه دنـبـال حقیقت گشتم و عاقبت آن را در درون خود یافتم.
ایادی: ببینم نکنه تو ناصرخسرو هستی؟
ناصرخسرو: آری، تو که هستی؟
ایادی: ای ول، بابا منم، ایادی مشت بر دهان خورده.
نـاصـرخـسـرو: آه ای ایـادی، پـس تـو ایـنجایی. بسیار به دنبال تو گشتم.
ایادی: ما چاکرتیم استاد، این طرف ها؟
نـاصـرخـسـرو: دیـگـر داشتم از یافتنات ناامید میشدم. با خود گفتم بهتر است راهی سفر شوم و بـــه ســـراغ شــهــرهــایــی بــروم کــه در زمــان حـیــات سیاحتشان کرده بودم که ناگهان تو را دیدم.
ایادی: نوکرتم. حالا فرمایش؟
نـاصرخسرو: شنیدهام که در این شهر خیابانی به نام است که از شهرتی عالمگیر برخوردار است. آمدهام مرا با خود به آنجا ببری.
ایـادی: کـجـا؟ بریم ناصرخسرو؟ چیزه.... ببین اسـتاد، بیخیال شو، اینجا اینقدر چیزهای قشنگ قشنگ داره، بریم جاهای دیدنی را ببینیم، اوکی؟
ناصرخسرو: پسر، این چه زبانی است که تو با آن تکلم میکنی؟ من آن را درنمییابم. گفتم برویم خیابان ناصرخسرو، همین و تمام.
ایادی: آخه اونجا که دیدن نداره آقا جان!
نـاصـرخـسـرو: راه بـیـفـت فرزند. مگر میشود خیابانی به نام ما باشد و دیدن نداشته باشد. توی راه بـرایـت یـکـی از شـعـرهـایـم را نـیـز مـیخوانم تا فیض ببری.
ایادی: دستت درد نکنه.
نـاصرخسرو: روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست/ واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست... .
ایادی: ای بابا، اینو که توی کتاب فارسی مون نــوشـتــه بــودنـد. چـقـدر هـم سـخـت بـود. مـگـه آدم حفظش میشد.
نـاصـرخسرو: جوان! سخن وقتی به زیور طبع آراسـتـه شـد، بـا زبان هر روزه مردم عام تفاوتها دارد.
ایادی: بله، بله، شما درست میفرمایید. خوب میگفتید.
ناصرخسرو: چه را؟
ایادی: همین عقابه دیگه... .
نـاصـرخـسـرو: آه... بله... بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:/ امروز همه روی زمین زیر پر مـاسـت.../ گـر بـر سر خـاشاک یکی پشه بجنبد/ جـنـبـیـدن آن پـشـه عـیـان در نظر ماست/ ناگـه، ز کـمینگاه یکی سـخت کمانی/ تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست... .
ایــــادی: ای بـــابـــا، پـــس ایـــن طـــرفـــداران حیاتوحش کجا بودند؟
ناصرخسرو: سکوت، در میان کلام من مپر. هنوز نرسیدیم؟
ایادی: چرا استاد، همین جاست.
نـاصـرخسرو: ایادی، چرا این خیابان اینقدر گـرفته و اندوهگین به نظر میرسد. این آدمها کـه هـسـتـنـد کـه در کنار خیابان ایستادهاند؟ چه میگویند؟ چه میخواهند؟
ایـــادی: اســتــاد بــا اجــازه تــون ایـنـهــا دارو میفروشند.
ناصرخسرو: عجب، پس اینان عطارند.
ایــادی: نـخـیـر... یـعـنـی بـلـه، مـنـتـهـا از نـوع قاچاقش....
ناصرخسرو: چه میگویی پسر؟ فکر نکن من نـمـیفـهمم. من هر روز به اخبار گوش میسپارم میدانم قاچاق یعنی چه.
ایادی: خب، پس خدا را شکر لازم نیست من آسمان به ریسمان ببافم.
نـاصـرخـسـرو: آخر چرا؟ آخر چرا از میان این همه خیابان، درست باید در همان خیابانی باشند که نام ما بر آن است؟ این چه سرنوشتی است؟ این چه نفرینی است؟
ایـــادی: اســتـــاد... اسـتــاد جــان... خــودت رو ناراحت نکن، بگو ببینم عقابه چی شد؟
ناصرخسرو: بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی/ وانـگـاه پـر خویش گشاد از چپ و از راست/ گفتا عجبست این که ز چوبست و ز آهن/ این تیزی و تندی و پریدنش کجا خاست؟
چون نیک نگهکرد، پر خویش بر او دید گفتا ز که نالیم؟ که از ماست که بر ماست... .
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: