گفتگوی توهمی ایادی مشت بر دهان خورده با ناصرخسرو

از ماست که بر ماست

خودش ــ ایادی را می‌گوییم ــ که می‌گوید همین جوری داشته در همین میرداماد خودمان راه می‌رفته که او را دیده. راست و دروغش پای خودش، فقط نمی‌دانیم که چرا این آدم‌ها را تنها ایادی می‌بیند و بس. به هر حال این مصاحبه جناب ایادی مشت بر دهان خورده با ناصرخسرو قبادیانی است. شاعر مسافر تاریخ ادبیات فارسی. حالا این که ناصرخسرو اینجا چه کار می‌کرده و ایادی او را چطور دیده، همه و همه سوالاتی است که خود ایادی باید به آنها جواب دهد، ما چه کاره‌ایم؟
کد خبر: ۲۱۶۲۰۰

نـاصـرخـسـرو: فـرزنـد! مـن راهـی قـیروان و سپس جزیره` العربم، از کدام سوی باید بروم؟

ایادی: پدر جان یک بار دیگه بگو، کجا؟

ناصرخسرو: قیروان و سپس جزیره` العرب.

ایــادی: آهـان... ایـنـایـی کـه مـی‌گـویـی چـی هست؟

نـاصرخسرو: یعنی چه؟ پاسخ مرا صحیح و روشن بده، فی‌الحال از این همه ازدحام کلافه شده‌ایم.

ایـادی: بـبـیـنـم پدر جان بدجوری مشکوک می‌زنی، شما؟

ناصرخسرو: تو با نام من چه کار داری؟ ببینم نکند تو از مفتشان سلطان سلجوقی هستی؟ ها؟

ایادی: اینی که گفتی کی هست؟

نـاصـرخـسـرو: ای جـوان! بدان که من از تو هــراســی بــه دل نــدارم. مـن از دیـار خـود راهـی غـربـت شـدم، تـمـام جـهـان را بـه دنـبـال حقیقت گشتم و عاقبت آن را در درون خود یافتم.

ایادی: ببینم نکنه تو ناصرخسرو هستی؟

ناصرخسرو: آری، تو که هستی؟

ایادی: ای ول، بابا منم، ایادی مشت بر دهان خورده.

نـاصـرخـسـرو: آه‌ ای ایـادی، پـس تـو ایـنجایی. بسیار به دنبال تو گشتم.

ایادی: ما چاکرتیم استاد، این طرف ها؟

نـاصـرخـسـرو: دیـگـر داشتم از یافتن‌ات ناامید می‌شدم. با خود گفتم بهتر است راهی سفر شوم و بـــه ســـراغ شــهــرهــایــی بــروم کــه در زمــان حـیــات سیاحتشان کرده بودم که ناگهان تو را دیدم.

ایادی: نوکرتم. حالا فرمایش؟

نـاصرخسرو: شنیده‌ام که در این شهر خیابانی به نام است که از شهرتی عالمگیر برخوردار است. آمده‌ام مرا با خود به آنجا ببری.

ایـادی: کـجـا؟ بریم ناصرخسرو؟ چیزه.... ببین اسـتاد، بی‌خیال شو، اینجا اینقدر چیزهای قشنگ قشنگ داره، بریم جاهای دیدنی را ببینیم، اوکی؟

ناصرخسرو: پسر، این چه زبانی است که تو با آن تکلم می‌کنی؟ من آن را درنمی‌یابم. گفتم برویم خیابان ناصرخسرو، همین و تمام.

ایادی: آخه اونجا که دیدن نداره آقا جان!

نـاصـرخـسـرو: راه بـیـفـت فرزند. مگر می‌شود خیابانی به نام ما باشد و دیدن نداشته باشد. توی راه بـرایـت یـکـی از شـعـرهـایـم را نـیـز مـی‌خوانم تا  فیض ببری.

ایادی: دستت درد نکنه.

نـاصرخسرو: روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست/ واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست... .

ایادی: ای بابا، اینو که توی کتاب فارسی مون نــوشـتــه بــودنـد. چـقـدر هـم سـخـت بـود. مـگـه آدم حفظش می‌شد.

نـاصـرخسرو: جوان! سخن وقتی به زیور طبع آراسـتـه شـد، بـا زبان هر روزه مردم عام تفاوت‌ها دارد.

ایادی: بله، بله، شما درست می‌فرمایید. خوب می‌گفتید.

ناصرخسرو: چه را؟

ایادی: همین عقابه دیگه... .

نـاصـرخـسـرو: آه... بله... بر راستی بال نظر کرد و چنین گفت:/ امروز همه روی زمین زیر پر مـاسـت.../ گـر بـر سر خـاشاک یکی پشه بجنبد/ جـنـبـیـدن آن پـشـه عـیـان در نظر ماست/ ناگـه، ز کـمینگاه یکی سـخت کمانی/ تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست... .

ایــــادی: ای بـــابـــا، پـــس ایـــن طـــرفـــداران حیات‌وحش کجا بودند؟

ناصرخسرو: سکوت، در میان کلام من مپر. هنوز نرسیدیم؟

ایادی: چرا استاد، همین جاست.

نـاصـرخسرو: ایادی، چرا این خیابان اینقدر گـرفته و اندوهگین به نظر می‌رسد. این آدم‌ها کـه هـسـتـنـد کـه در کنار خیابان ایستاده‌اند؟ چه می‌گویند؟ چه می‌خواهند؟

ایـــادی: اســتــاد بــا اجــازه تــون ایـنـهــا دارو می‌فروشند.

ناصرخسرو: عجب، پس اینان عطارند.

ایــادی: نـخـیـر... یـعـنـی بـلـه، مـنـتـهـا از نـوع قاچاقش...‌‌‌.

ناصرخسرو: چه می‌گویی پسر؟ فکر نکن من نـمـی‌فـهمم. من هر روز به اخبار گوش می‌سپارم می‌دانم قاچاق یعنی چه.

ایادی: خب، پس خدا را شکر لازم نیست من آسمان به ریسمان ببافم.

نـاصـرخـسـرو: آخر چرا؟ آخر چرا از میان این همه خیابان، درست باید در همان خیابانی باشند که نام ما  بر آن است؟ این چه سرنوشتی است؟ این چه نفرینی است؟

ایـــادی: اســتـــاد... اسـتــاد جــان... خــودت رو ناراحت نکن، بگو ببینم عقابه چی شد؟

ناصرخسرو: بر خـاک بیفتاد و بغلـتید چو ماهی/ وانـگـاه پـر خویش گشاد از چپ و از راست/ گفتا عجبست این که ز چوبست و ز آهن/ این تیزی و تندی و پریدنش کجا خاست؟

چون نیک نگه‌کرد، پر خویش بر او دید  گفتا ز که نالیم؟ که از ماست که بر ماست... .

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها