در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
رفت سراغ صندوقچه و یه پارچه گلگلی رنگارنگ از اون زیر میرا درآورد و مثل همیشه رفت سراغ جعبه خیاطی قدیمی و خواست که برای موقرمزی یه دامن قشنگ با دستهای مهربونش بدوزه. سوزن و قیچی و نخهای رنگی تا چشمشون به مادربزرگ افتاد، شاد شدن، آخه مدتی میشد که مادربزرگ به سراغ جعبه خیاطیاش نرفته بود. اول قیچی رو برداشت و پارچه رو برید، بعد سوزن بزرگه رو برداشت و نخ کرد و شروع به کوک زدن کرد و زیر لب خوند یه دامن قشنگی درست کنم برای نوهام که بهترین هدیه تولدش باشه. یهو صدای مادربزرگ به سوزن ریزه ته جعبه خیاطی میرسه و خیلی خوشحال میشه،آخه اون تا حالا چند باری میشد که به دست مادربزرگ برای موقرمزی لباس دوخته بود.
واسه همین خودشو رسوند بالای جعبه، جلوی چشمهای مادربزرگ تا که اون هم تو هدیه تولد موقرمزی سهمی داشته باشه. کوکهای دامن که تموم شد مادربزرگ برای اینکه چینهای پُف داری به دامن بده، سوزن ریزه رو برداشت و نخ قرمزرنگی هم انداخت گردنش و شروع کرد به دوختن. سوزن ریزه همینطوری که رو گلهای دامن چرخ میخورد و بالا و پایین میرفت، آرزو کرد تا مادربزرگ یادش بره و اون رو یه جایی تو چینهای دامن جا بذاره تا که روز جشن تولد خوشحال شدن موقرمزی رو از داشتن دامن به این قشنگی ببینه. انگار آرزوی سوزن ریزه به گوش مادربزرگ رسیده باشه، همین که نخ ِ سوزن تموم شد، سوزن ریزه روتو یکی از گلهای دامن فرو کرد تا یه چرت بخوابه.
سوزن ریزه دل تو دلش نبود که نکنه مادربزرگ یادش مونده باشه و اون رو از رو گلهای دامن جدا کنه و بندازه تو جعبه خیاطی و روز جشن رو نبینه. اما مادربزرگ چرتش که پاره شد، نخ و سوزن هم تازه شد.
انگار نه انگار، یه سوزن و نخ ِتازه از تو جعبه در آورد و دامن رو دوخت مثل ماه. اینقدر قشنگ شده بود که خود مادربزرگ یاد کودکیاش افتاد و خواست دامن رو پاش کنه که اینقدر خندهاش گرفت تا اشکش در اومد.
سوزن ریزه هم خندهاش گرفته بود اما صداش در نیومد که نکنه مادربزرگ بفهمه و آرزوش بر باد بره.
مادربزرگ دامن رو پیچید تو یه کاغذ رنگی و گذاشت لای رختخوابها تا روزتولد.
بالاخره روز تولد رسید و مادربزرگ خوشحال تر از موقرمزی بود چرا که هدیهاش از همه سَر بود.
موقرمزی که 6 تا شمع کیکش رو فوت کرد و پاشو گذاشت تو هفت سالگی دل تو دل ِ سوزن ریزه نبود تا کاغذ کادو باز بشه و اون چشمهای شاد موقرمزی رو ببینه.
همینطور هم شد موقرمزی اول کادوی مادربزرگ رو باز کرد و تا چشمهاش به دامن چیندار پُفی افتاد جیغی از سر خوشحالی کشید و پرید تو بغل مادربزرگ و تشکر کرد. اما همین که خواست دامن رو بذاره روی میز تا بعد پاش کنه، دستش خورد به یه سوزن و چشمهاش گرد شد و خندهاش گرفت و آروم سوزن ریزه رو انداخت تو گلدون شیشهای روی میز و چیزی نگفت. آخه سوزن ریزه حواسش از خوشحالی موقرمزی پرت شده بود و کم مونده بود که اشکش بریزه رو دامن، خواست اشکش رو پاک کنه که خورد به دست موقرمزی و خودش رو رسوا کرد، اما کسی جز موقرمزی خبردار نشد که مادربزرگ لای چینهای پُفدار دامن یه سوزن ریزه میزه جا گذاشت و جشن تولد موقرمزی یه مهمون ناخونده داشت.
سوزن ریزه بعدها که به جعبه خیاطی برگشت برای همه از خاطره روز جشن هفت سالگی موقرمزی گفت اما هیچکدوم از اونها باور نکردن.
نرجس ندیمی دانش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: