داستان غم‌انگیز زندگی کیو آن‌

«من از این که در آمریکا زندگی کنم اصلا راضی نبودم. احساس می‌کردم این کشور جایی است که با جاذبه‌های سطحی‌اش مردم را گول می‌زند اما در واقع هیچ مهر و محبتی در آن وجود ندارد و تمامی ساکنان آن زندگی‌ای دارند که بدون احساس آن را پیش می‌برند. برخلاف من همسرم بشدت از این که در این کشور زندگی کند خوشحال و راضی بود. شاید هم حق داشت.
کد خبر: ۲۱۴۷۵۲

 من 50 ساله بودم و او تازه وارد 23 سالگی شده بود و همه چیز این کشور برایش جذابیت داشت. من هر چه بیشتر سعی می‌کردم تا به او بقبولانم ما در این کشور نمی‌توانیم خوشبختی را پیدا کنیم زیر بار نمی‌رفت. کارگری کردن من در انواع و اقسام محل‌هایی که هیچ تعلقی به آنها  نداشتم ادامه داشت و وجود دخترمان که در این کشور به نظر راحت‌تر و بهتر بزرگ می‌شد سبب شده بود تا دیگر همسرم به هیچ عنوان زیر بار بازگشت ما به کشورمان چین نرود. هرچقدر که زمان بیشتر می‌گذشت درگیری میان ما بیشتر می‌شد. من که تصور می‌کردم با ازدواج با آن لویتی که بسیار از من جوان‌تر بود می‌توانم به خوشبختی برسم هر روز ناامیدتر از قبل می‌شدم. از یک سو به او حق می‌دادم که بعد از سختی‌های بسیار زیادی که در کشور خودمان کشیده بود اکنون به زندگی نسبتا بهترش عادت کند اما از طرف دیگر هرچقدر هم که سعی می‌کردم به این مملکت عادت کنم انگار که بی‌فایده بود. زندگی برایم جهنمی شده بود که دلم می‌‌خواست هر طور شده از آن نجات پیدا کنم. فشار کاری روی من آنقدر زیاد بود که حتی کوچک‌ترین علاقه و توجهی هم به دختر 2 ساله‌مان کیو آن نشان نمی‌‌دادم و با دیدنش با خودم تصور می‌کردم اگر پای او در میان نبود مادرش حتما با برگشت ما به چین موافقت می‌کرد و او را مقصر می‌دانستم. اوضاع روحی‌ام وخیم بود و انگار آتشی زیر خاکستر بودم که هر لحظه امکان آتش گرفتن آن وجود داشت، اما چاره‌ای نداشتم باید می‌ماندم و تحمل می‌کردم.» آقای نای زوی 53 ساله به اتهام به قتل رساندن همسر جوانش آن لویی دادگاهی شده است. با وجود تلاش فراوان پلیس برای دستگیری این مرد که تبعیت چین را دارد دادگاه‌های او همواره در مرکز توجه قرار می‌گیرد. این مرد متهم است پس از این که همسر جوانش را به قتل رسانده است با دختر 3 ساله‌اش کیوآن به استرالیا گریخته و سپس این دختربچه را در ایستگاه قطاری در ملبورن رها کرده است. چند روز بعد آقای زوی که به آمریکا گریخته بود در فرودگاه آتلانتا دستگیر شد و از همان زمان پرونده جنایت وی تشکیل شده است؛ پرونده‌ای که پلیس بارها و بارها آن را مورد بازدید و تجدیدنظر قرار داده و جزئیاتی در آن ارائه کرده که می‌توان به مقصر بودن صددرصد این مرد چینی و حکم حبس ابد یا اعدام برای وی بینجامد. حکمی که از نظر آقای زوی هرچه که باشد از زندگی سختی که او داشته بدتر نخواهد بود. «من برای زندگیم همیشه تلاش می‌کردم و همواره دلم می‌خواست مثل اکثر مردهایی که می‌توانند زندگیشان را به خوبی بسازند زندگی کنم. دلم می‌خواست صاحب خانه‌ای بسیار زیبا و فرزندان سرحالی داشته باشم که در چین آنها را بزرگ کنم، اما انگار هر چه که بیشتر خیال‌پردازی می‌کردم، این رویاها از من دور و دورتر می‌شد. همسرم کوچک‌ترین شباهت اخلاقی به من نداشت و ما در همه موارد با هم بحث می‌کردیم. از همان روزهای اول ازدواجمان متوجه شده بودم که این زندگی به سختی دوام خواهد آورد، اما از طرف دیگر می‌دانستم که آن ‌لویی در زندگی سختی‌های زیادی را کشیده و احساس گناه می‌کردم که اگر بخواهم من هم در زندگی‌اش یک غصه دیگر یا غم بیشتری اضافه کنم. واقعیت این بود که او دختر جوانی بود که دلش می‌خواست زندگی را تجربه و در دنیای مدرن زندگی کند، اما برای من که سال‌های زیادی را در کشورم چین سپری کرده بودم و از نزدیک با سختی‌های آن آشنا بودم، زندگی کردن در کشور پهناوری همچون آمریکا جذابیت زیادی نداشت. آن‌ لویی همیشه به من می‌گفت که اگر من هم در جوانی به این کشور مهاجرت می‌کردم، مطمئنا لذتی که او از زندگی می‌برد را من هم مزه می‌کردم، اما چون سن بالاتری نسبت به او دارم نمی‌توانم راحتی‌هایی که او در زندگی‌اش داشت را احساس کنم.

دخترمان هر چه بزرگ‌تر می‌شد با خودم فکر می‌کردم رفتن ما از این کشور مشکل و مشکل‌تر می‌شود. همسرم توانسته بود کار نیمه‌وقتی برای خودش دست و پا کند و همین موضوع سبب شده بود تا اعتماد به نفس بیشتری پیدا کند و کم‌کم احساس کند به همه آرزویی که در سر داشته نزدیک می‌شود. هر چه که با خودم کلنجار می‌رفتم از خوشحالی او خوشحال باشم بی‌فایده بود. روز به روز احساس تنفر بیشتری نسبت به او و دخترمان پیدا می‌کردم و هیچ‌جوری هم نمی‌توانستم جلوی احساسات خودم را بگیرم، تا این‌که بالاخره آن روز سیاه فرا‌رسید. آن روز زمانی بود که برای اولین‌بار  طی مدت‌ها دعوای بدی بین من و آن‌ لویی سر گرفت. او گفت که هرگز علاقه‌ای به من نداشته و تنها از روی اجبار با من ازدواج کرده است. حرف‌هایی که او آن روز به من زد تا به حال از زبانش نشنیده بودم و این حرف‌ها مثل خنجری در بدنم فرو می‌رفت. باور نمی‌کردم زنی که تا آن زمان جز آرامش و احترام چیزی از او ندیده بودم، ناگهان تبدیل به چنین کسی شود که حرف‌های بسیار خشنی بزند و حتی مرا تهدید کند!
انگار دیگر  چیزی نمی‌فهمیدم. به شدت عصبانی شده بودم و دلم می‌خواست هر آنچه که جلوی چشمانم بود را از بین ببرم. عصبانی بودم و از او بدم می‌آمد. وقتی به او گفتم که او را ترک خواهم کرد، اما دخترمان را هم با خودم می‌برم عصبانی شد و درگیری بین ما صورت گرفت.

با چاقوی آشپزخانه چندین ضربه به او زدم و وقتی مطمئن شدم که از پا درآمده است، دخترم را از اتاق برداشتم و فرار کردم که بعدها پلیس به من گفت همسرم با همان حالت زخمی تا بیرون از در ورودی به دنبال من آمده است، اما قبل از آن‌که کسی متوجه جراحاتش شود، روی زمین جان خود را از دست داده است. من کیو ‌آن را به استرالیا بردم تا شاید خانواده‌ای بهتر از من از او نگهداری کند، اما پلیس او را هم پیدا کرد و اکنون او را به چین فرستاده است. من هرگز نتوانستم طعم خوشبختی را بچشم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها