روزهای آرزو و امید

پرونده ماجرا زمان؛ 1378 مکان؛ تهران‌ شخصیت‌ها؛ رجب ع؛ زندانی سابق‌ زینت؛ همسر رجب‌ نیلوفر؛ فرزند رجب‌ رحمت؛ برادر زینت‌
کد خبر: ۲۱۴۷۴۲

شرایط روز به روز تغییر می‌کند و اگر آدم بخواهد مثل گذشته رفتار کند، زندگی‌اش، شغلش و نگاهش را به دور و اطراف تغییر ندهد مثل آب راکد بعد از مدتی مرداب می‌شود. شاید اشتباه من هم همین بود. دور و اطرافم را خوب نگاه نکردم. حاضر نشدم با زمانه حرکت کنم. فکر کردم دنیا از حرکت می‌‌ایستد آن هم به خاطر من. یک کارگاه کوچک تولید لوازم پلاستیکی داشتم، از همان لوازم پلاستیکی‌های قدیمی که زمانی در هر خانه‌ای می‌شد پیدایش کرد. در کنار همسرم زینت و دختر تازه متولد شده‌‌ام نیلوفر زندگی آرام و معمولی داشتیم. بیشتر وقتم در کارگاه می‌گذشت و برای حفظ آسایش و امنیت زندگی‌مان خیلی تلاش می‌کردم اما اوضاع به تدریج خراب شد.

دیگر تولیدی من مشتری زیادی نداشت. بازار پر شده از لوازم استیل، خارجی یا پلاستیک‌های رنگ و لعاب‌دار و خوشگل ولی من غافل بودم و سودم ماه به ماه کمتر می‌شد و کار به جایی رسید که ورشکسته شدم دیگر تعدیل نیرو و کم کردن مخارج فایده‌ای نداشت. چک‌هایم مانده بود دست مردم و من نمی‌‌دانستم چطور باید خودم را از این گرداب بیرون بکشم. تصمیم گرفتم من هم شکل کارم را عوض کنم ولی دیگر دیر شده بود. سرمایه‌ای برای این کار نداشتم. با طلبکارها صحبت کردم مهلت بدهند ولی این کار هم فایده‌ای نداشت چون آنها چک‌هایم را خرج کرده بودند و حالا معلوم نبود به چند نفر باید جوابگو باشم. بالاخره هم افتادم زندان. یک عمر با آبرو زندگی کرده بودم. از وقتی از رزن همدان آمده بودم تهران، کارگری کرده و پله پله خودم را بالا کشیده بودم. آن موقع 15 سالم بود و حالا بعد از 15 سال زندگی در تهران با داشتن همسر و یک دختر که شش ساله شده بود باید آب خنک می‌خوردم. شرمنده زینت بودم اما کاری از دستم برنمی‌آمد. او هر هفته به ملاقاتم می‌آمد و سعی می‌کرد دلداری‌ام دهد.

بدبختی آنجا بود که خانه هم نداشتیم که بفروشیم و من از این مخمصه نجات پیدا کنم. معتقد بودم خانه خریدن اشتباه است. آدم باید پولش را به کار بزند نه این که راکد بگذارد. خلاصه دو سال در حبس بودم اما زندان نه برای طلبکارها پول شد نه برای من منبع درآمد که بخواهم بدهی‌هایم را پس بدهم.

آنهایی که مبلغ طلبشان کم بود، با فروش طلاهای زینت، ته‌مانده حساب پس‌اندازم و فروختن ماشین‌مان راضی شدند بخشی از پول را بگیرند و رضایت بدهند، اما سه شاکی داشتم که هیچ‌‌جوری راضی نمی‌شدند و از طرفی بدهی‌ام به آنها به حدی نبود که از عهده پرداختش بربیایم. اواخر سال دوم حبس بود که توانستم شرط تازه‌ای با آن 3 نفر بگذارم. مبلغی کشیدند روی اصل پول و به جایش چک‌های جدید گرفتند و قبلی‌ها را ابطال کردند. آزادی‌ام تازه اول بدبختی و گرفتاری بود. صاحب ملک کارگاه، دستگاه‌هایم را به جای طلبش برداشته بود و آه در بساط نداشتم.

سراغ چند نفر از دوستان قدیمی‌ام رفتم. هرچند قبل از این که به زندان بیفتم هم به آنها رو انداخته و جواب نگرفته بودم، پیش خودم گفتم شاید این بار دستم را بگیرند. بی‌فایده بود باید فکر دیگری می‌کردم. زینت دلداری‌ام می‌داد.
در این دو سال در یک شرکت به عنوان منشی استخدام شده بود و خرج و مخارج خودش و دخترمان را به تنهایی تامین می‌کرد و من بابت این مساله شرمنده‌اش بودم. دخترمان حالا دیگر به مدرسه می‌رفت و توقع‌هایی داشت که از عهده‌اش برنمی‌آمدم. البته حق هم داشت، به همکلاسی‌هایش نگاه و خودش را با آنها مقایسه می‌کرد. در همان دو سه سالی که زندان بودم روحیه‌اش خیلی خراب شده و دکتر گفته بود افسرده شده است، تمام تلاشم این بود که در حد توانم به او محبت کنم تا لااقل این‌طوری کم و کسرهای زندگی‌اش جبران شود. دو هفته از آزادی‌ام گذشته بود و تا موعد اولین چک‌هایی که به 3 طلبکارم داده بودم زمان زیادی نمانده بود.

فقط پنج ماه و نیم وقت داشتم. چه باید می‌کردم؛ بدون سرمایه و با روحیه‌ای خراب. یک شب به سرم زد آشپزی کنم. این کار را خوب بلد بودم. چون از نوجوانی تنها زندگی می‌کردم، آشپز ماهری بودم. فکرم را با زینت در میان گذاشتم، اما او درست می‌گفت آشپزی هم نیاز به مغازه داشت تا بتوانم مشتری جلب کنم. با هم همفکری کردیم تا این که تصمیم گرفتم چیپس، زیتون پرورده، ترشی، خیارشور و سالاد الویه درست کنم. زینت از صبح تا ساعت 6 بعدازظهر سر کار بود، اما همین که به خانه می‌رسید شروع می‌کرد به کمک کردن به من، صبح‌ها مغازه به مغازه می‌رفتم تا بتوانم جنس‌هایم را بفروشم، آن هم به صورت امانی. بالاخره چند تایی مشتری پیدا کردم و محصولاتم چون خانگی بود، طرفدار پیدا کرد، اما درآمد این کار به حدی نبود که بتوانم بدهی‌هایم را پس بدهم. سبزی خردکنی را هم به کارم اضافه کردم و بعد آبغوره‌گیری و آبلیمو و...

سرم شلوغ شده بود. کاری پرزحمت اما همچنان کم‌درآمد. دیگر بیشتر مغازه‌دارهای غرب تهران من را می‌شناختند. شماره تلفن‌خانه‌مان را داشتند و مرتب سفارش می‌دادند. بالاخره موعد اولین چک‌ها فرارسید؛ ولی من هنوز پول کم داشتم. فکر این که باید دوباره به زندان برگردم، دیوانه‌ام می‌کرد. زینت هم طاقت نداشت و مطمئن بودم به نیلوفر ضربه سنگینی وارد می‌شود. در همان شرایط درماندگی، سراغ مرد ثروتمندی رفتم که پول نزول می‌داد. همیشه از این کار متنفر بودم؛ اما چاره‌ای برایم نمانده بود. با نزول، چک‌های اول را پاس کردم و تا 6 ماه از بابت آن 3 نفر خیالم راحت شد؛ اما حالا هر ماه باید سود آن پول‌ها را پس می‌دادم. زینت تصمیم گرفت شرکت را رها کند و به آشپزخانه کوچک من بیاید. این طور وقتم آزادتر بود و فرصت بیشتری داشتم سراغ مغازه‌دارهای جدید بروم. ظرف 7 ماه کار به جایی رسید که حدود 180 مغازه از من خرید می‌کردند، البته یک مشکل هم وجود داشت؛ هر وقت مواد خوراکی می‌ماند و فروش نمی‌رفت، پولش را خودم باید می‌دادم. یک روز که مقداری زیتون پرورده، خیارشور و سالاد الویه به یکی از مغازه‌دارهای خیابان تحویل دادم، موقع برگشت، چشمم به یک غذاکده افتاد که فقط غذا بیرون می‌داد. ای کاش من هم می‌توانستم چنین کاری برای خودم دست و پا کنم؛ ولی سرمایه نداشتم.
داخل رفتم و با صاحب رستوران صحبت کردم. گفتم حاضرم انواع ترشی و دسر برایشان درست کنم؛ ولی قبول نکرد. بیرون که آمدم هرچند از شنیدن جواب رد ناراحت بودم؛ ولی احساس خوبی داشتم. انگار راهم را پیدا کرده بودم. آنقدر به سختکوشی ادامه می‌دادم تا به نقطه‌ای که آن مرد آنجا قرار داشت، می‌رسیدم. ماه هشتم و نهم هم سپری شد. چک‌های نزول را بدون مشکل زیادی پاس کردم، اما هنوز نگران موعد دومین چک‌های اصلی‌ام بودم. در این گیر و دار برادر زینت که سربازی‌اش تمام شده و برای کار به تهران آمده بود هم در خانه ما ماندگار شد و خرج‌مان بیشتر. هرچند از صبح تا شب دنبال کار می‌گشت ولی به هر حال مهمان بود و باید از او پذیرایی می‌کردیم. بالاخره رحمت پیشنهادی داد که می‌توانست برایم نجات‌بخش‌ باشد. او با پولی که پدرش به وی قرض داده بود و مبلغ کمی که خودش داشت می‌توانست یک پیکان مدل پایین بخرد البته به شرط این‌که من هم پولی به او می‌دادم. قبول کردم و پیکان را خریدیم. او مسافرکشی می‌کرد و درصدی از سودش به من می‌رسید. شب‌ها هم خودم با ماشین کار می‌کردم و سفارش مشتری‌ها را هم همان شبانه تحویل می‌دادم تا مجبور نشوم هربار آژانس بگیرم. حالا یک قدم به پیش برداشته بودم. گام دوم را خدا کمک کرد. زینت از سال‌ها قبل یک حساب پس‌انداز داشت که البته پول زیادی در آن نبود. به لطف خدا در قرعه‌کشی برنده شد و چک‌های دوم را بدون هیچ مشکلی پاس کردم.

حالا شش ماه دیگر وقت داشتم تا آخرین بدهی‌ام را هم بپردازم و خلاص شوم. به تدریج کارم را به مسیر تازه‌ای هدایت کردم، نمی‌خواستم مثل دفعه قبل از قافله جا بمانم. بازار پر شده بود از ترشی و سالاد الویه‌های کارخانه‌ای و اگر به خودم نمی‌جنبیدم، دوباره مشتری‌هایم را از دست می‌دادم. این بار سراغ فلافل و سمبوسه رفتم. در خانه آماده می‌کردم و به ساندویچی‌ها می‌فروختم. در این کار هم موفق بودم و مشتری‌های زیادی پیدا کردم. اتفاقا این کار سود بیشتری داشت. مسافرکشی و تهیه فلافل و سمبوسه باعث شد پول بیشتری پس‌انداز کنم.  از طرفی چون وقت زینت هم خالی شده بود دوباره دنبال کار گشت و در یک مطب به عنوان منشی استخدام شد. خلاصه این‌که موعد آخرین‌ چک‌هایم فرارسید و هرچند به زحمت اما بالاخره بدهی‌هایم را تسویه کردم و بعد از حدود 4 سال نفس راحتی کشیدم. حالا وقت آن رسیده بود که سر و سامان بیشتری به زندگی‌ام بدهم. شروع کردم به جستجو برای یک کار نیمه‌وقت و اتفاقا خیلی زود توانستم در یک رستوران به عنوان آشپز کارم را شروع کنم. صبح‌ها آنجا بودم و بعدازظهر در خانه فلافل و سمبوسه درست می‌کردم و آخر شب هم آنها را به مشتری‌هایم تحویل می‌دادم. 2 سال با همین روال زندگی می‌کردیم. هم برای من و هم برای زینت خیلی سخت و خسته‌کننده بود، از طرفی وقت زیادی برای رسیدگی به دفترمان نداشتیم و در واقع اصلا نفهمیدم نیلوفر کی بزرگ شد.

بعد از 2 سال رحمت ازدواج کرد و سهمش از پیکان را به من فروخت و خودش یک ماشین مدل بالاتر خرید. چند روزی بیشتر از تحویل گرفتن پیکان نگذشته بود که صاحب رستوران عذر مرا خواست. دنبال یک آشپز می‌گشت که برای شب‌ها هم بماند. می‌گفت این طوری او حقوق می‌دهد اما اگر یک نفر را استخدام کند فقط کمی اضافه کار بیشتر می‌پردازد. من هم دوباره برگشتم به مسافرکشی. زمان به سرعت می‌گذرد و زمانه تغییر می‌کند. این بار وقتی به خودم آمدم که در هر خیابان یک زیرپله باز شده بود و فلافل و سمبوسه داغ می‌فروخت. طبیعتا کار سابق من دیگر نمی‌توانست پررونق باشد. این بار سراغ شرکت‌های خدمات عروسی رفتم و بالاخره بعد از 2 ماه با یک شرکت قرارداد بستم البته کارم به صورت ثابت نبود و در واقع حق‌الزحمه‌ای کار می‌کردم. هر وقت سفارش می‌گرفتند مرا خبر می‌کردند، من هم در وقت‌های بیکاری همچنان مسافرکشی می‌کردم تا این که توانستم پیکان قدیمی را با یک پیکان تمیزتر عوض کنم و در یک آژانس برای خودم جا باز کنم. یک سال هم در آن آژانس بودم تا این که صاحب مغازه پیشنهاد داد به عنوان رزوشن آنجا کار کنم من هم قبول کردم. ماشینم را هم به برادر یکی از راننده‌ها دادم تا با آن کار کند و درصدی سود به من بدهد. الان 3 سال از آن روزها می‌گذرد و من هنوز مسوول پذیرش همان آژانس هستم و زینت هم در مطب همان پزشک کار می‌کنم.

 نیلوفر با سرعت سرسام‌آوری رشد می‌کند و من و همسرم نگران آینده او هستیم. من خودم به خاطر شرایط خانوادگی نتوانستم درس بخوانم اما هر طور که شده شرایط را باید به گونه‌ای فراهم کنم که دخترم به دانشگاه برود و ادامه تحصیل دهد، چون زمانه واقعا تغییر کرده و آدم باید از صبح تا شب بدود تا از زمان عقب نماند. در واقع زندگی در دنیای امروز چیزی جز تلاش و تلاش و تلاش نیست، این چیزی است که من طی تمام این سال‌های سخت زندگی‌ام فهمیدم.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها