این هفته برای صفحه دخترانه و پسرانه یک اتفاق خوب افتاد. اتفاقی که هم ما را متعجب کرد هم خوشحال. شاید بد نباشد شما هم مثل ما بیهیچ توضیحی دو نامهای را که برایمان رسیده بخوانید تا متوجه قضایا شوید:
کد خبر: ۲۱۴۴۵۵
زینوشکا: سلام حالا دیگر فکر میکنم دوست شده باشیم. بله احتمالا همین طوره. باز هم من هستم همان مزاحم قبلی زینوشکا. آرزو میکنم همگی شاد باشید حتی تو پریسای عزیز (نویسنده نامه اشکها و لبخندها چاپ شده در تاریخ 16 مهر ماه) تویی که گفته بودی جز اشک و حسرت و حسادت و البته اعتیاد به چت کار دیگهای نداری. سلام به زهرا، فاطمه و مهسای عزیزم که آن هم به من لطف داشتند و مطمئنا موصوف آنها من نبودم چون هرگز به آن خوبی و بزرگی نبوده و نیستم... روزی که اولین نامهام را نوشتم خواستم بگویم: «تنهاییام را با تو قسمت میکنم، سهم کمی نیست گستردهتر از عالم تنهایی من عالمی نیست.» و حالا با نامه دومم خواستم بگویم واقعا متشکرم که نوشتید. واقعا متشکرم.
پریسای عزیزم گفته بودی گرفتار سکوتی، سکوتی که انگار قبل از هر طوفانی میآید خواستم بگویم که طوفان اگر بخواهد بیاید بالاخره روزی از راه خواهد رسید و با ساعتها سکوت تو ورودش را به تاخیر نمی اندازد. پس شاد باش و این شادی را با همه تقسیم کن و از شادی دیگران سهمی بگیر. چون سهمی برای تو در شادی آنها هست. مطمئن باش. به قول آنتوان چخوف آدمیان برای شادی خلق شدهاند و هر کس این شادی را به کمال دارد میتواند فریاد برآورد که من اراده خدواند را در زمین برقرار ساختم.
وقتی به مرگ نزدیک میشوی احساس می کنی که زندگی را چقدر دوست داری. اکثرا از مرگ میترسیم و از آن فرار میکنیم حتما این شعر را از سهراب شنیدی که: «مرگ با خوشه انگور میآید به دهان / مرگ در سایه نشسته است و به ما مینگرد/ و همه میدانیم...» پس بیا رل خودت را در این نمایش زندگی که این همه تماشاچی دارد شاد بازی کن.
اکسیر تمام سالهای زندگیام را سخاوتمندانه به تو عزیزم می بخشم که «یادمان باشد تنها هستیم/ ماه بالای سر تنهایی است» بله همه تنها هستیم و این مختص تو نیست. چیزی که مختص توست این است که به بالا نگاه نمیکنی و ماه خودت را پیدا نمیکنی. فقط یک ذره تلاش لازم است. خواهش میکنم سعی کن دوست من. اگر بدانی چه چیزهایی آن بیرون انتظار تو را میکشد حتما تلاش میکنی برای شکافتن جهان و در آمدن از تنهایی و عزلت و انزوای فضایی که بزرگیاش به اندازه یک مانتیور است و هرگز نمیتواند جای این جهان بزرگ را بگیرد.
به جای فرار از یک انزوا به انزوای بزرگتر، سعی کن بشکنی این مجسمه تنهایی را. همان طوری که زرتشت میگوید: «نبرد من تنها با تاریکی است. من برای نبرد با تاریکی به روی تاریکی شمشیر نمیکشم، بلکه چراغ میافروزم.» پس چراغ زندگیات را روشن کن ولی کمی شتاب کن. عمر در گذر است و برای رسیدن به این نور تنها به امید فردا باش. دیروز را از سرت بیرون کن، اصلا همه خاطرات تنهاییات را آتش بزن تا به فردای با هم بودن برسی.
مثل کلامی از شکسپیر که میگوید: «اگر تمام شب را در اندوه از دست دادن خورشید گریه کنی لذت دیدن ستارگان را هم از دست خواهی داد.» عزیزم! من فرصت زیادی برای زندگی کردن نداشتم ولی خوشحالم که از همان فرصتهای کم در حد خودم استفاده کردم... آن چه مهم است این است که الان افسوس فرصتها را نمیخورم. در دنیا ما مامور به تکلیفیم نه مسوول نتیجه، پس انجام بده آن چیزی را که می توانی انجام دهی. من با گابریل گارسیا مارکز موافقم که گفته: «آخر همه چی خوب است. اگر ته یک کاری خوب نشد بدان هنوز تمام نشده» و امیدوارم تو دوست خوبم هم با من موافق باشی و متاسفم از این همه نصیحت.
میدانم که از نصیحتهای فراوانم خسته شدی ولی من سعی کردم از کلام بزرگان استفاده کنم تا چیزی به گزاف نگفته باشم. امیدوارم مرا ببخشی. نامهام را با یک دعای ایرلندی تمام می کنم: «امیدوارم آفتاب به کشتزارهای شما گرم بتابد و خداوند شما را در دستان قدرت خود حفظ کند.»