بعد از سلام

غوره‌ها حلوا می‌شوند اگر...

می‌گوید از این همه ندارم و نمی‌توانم خسته شده. می‌گوید می‌خواهد برای یک بار هم که شده صبح از خواب بیدار شود و ببیند می‌تواند همه چیزهایی که حسرت خریدنش را دارد بخرد. می‌گوید تا کی قرار است این همه آرزو را درسته درسته قورت بدهد و یک آب هم رویش؟ می‌گوید و من فقط گوش می‌دهم. روزگار سخت شده است. این را که می‌گویم عصبانی می‌شود. می‌گوید تو هم فقط از آن حرف‌های تکراری می‌زنی که بقیه می‌زنند. و می‌پرسد چرا ما باید همیشه مراعات حال بزرگ‌ترها را بکنیم؟ یک بار هم آنها مراعات کنند. حرف از آینده که می‌زنم دیگر حسابی آتشی شده است. هوار می‌کشد و می‌گوید این آینده‌ای که آمدنش به قیمت قربانی شدن امروز و حالای من است همان بهتر که نیاید.
کد خبر: ۲۱۴۴۲۴
عصبانی‌تر از آن است که بشود حرفی بهش زد. خیلی از ما توی این روزهای نسل سومی بودن این عصبانیت‌ها را داشته‌ایم. خیلی‌هایمان در یک لحظاتی می‌خواستیم سر به تن دنیا نباشد چون بر وفق مرادمان که نمی‌چرخید، هیچ، کلی هم روی اعصابمان راه می‌رفت و خلاصه... خلاصه این حرف‌ها که گفتن ندارد.

ولی در اوج این عصبانیت‌ها، پرخاش‌ها، داد و فریاد‌ها هیچ وقت چشمتان به نگاه آنهایی که سرشان داد می‌کشید افتاده؟ به نگاه پدر و مادر که اندوه شرمندگی خیلی خوب در آنها پیدا است؟ شرمی که پشت نقابی از عصبانیت پنهان شده ولی هست. نمی‌شود انکارش کرد. چاره این چیزها چیست؟ چاره خلاص شدن از این وضعیت؟ باید چشم روی همه خواسته‌ها بست یا اصلا بی‌خیال همه چیزهایی شد که هوس داشتنشان را  درست یا نادرست  داری. شاید هم باید سطح توقعات را کمی پایین آورد. شاید هم باید خودت آستین بالا بزنی و کمر همت ببندی و بیفتی دنبال کار و پول و این چیزها؟ شاید هم باید فقط سکوت کرد. باید سکوت کرد تا این لحظات بگذرند... راستش من هم مثل شما نمی‌دانم چه باید کرد. فقط می‌دانم که این همه پرخاش و اعتراض فقط زهر لحظات را بیشتر می‌کند. فقط باعث می‌شود که دقایق سخت‌تر بگذرند، اما واقعا سکوت و صبر بعضی وقت‌ها جواب می‌دهد. اگرچه تحملش کمی سخت است، اما بعد آدم به خودش می‌گوید چقدر خوب که چیزی نگفتم. چقدر خوب که پرخاش نکردم. چقدر خوب که صبوری به خرج دادم. و بعد می‌بینی که سبک شده‌ای. درست به اندازه صبری که خرج کرده‌ای سبک می‌شوی. چون بازی را تو برده‌ای! چون این تو بوده‌ای که با بزرگواری چشم روی نداشتن‌ها و نتوانستن‌ها بسته‌ای بدون این که مجبور باشی خواسته‌هایت را فاکتور بگیری. بالاخره دنیا که همیشه این جور نمی‌ماند. یک روزی می‌رسد که تو هم می‌توانی دست توی جیبت بکنی و به سراغ همه آن چیزهایی بروی که دلت می‌خواست. آن روز اگر یاد صبوری و سکوتت بیفتی شادمانه‌تر می‌توانی لحظه رسیدن به خواسته‌هایت را جشن بگیری، برعکس اگر یاد پرخاش‌ها و بگو مگو‌ها بیفتی همین لحظه شاد را هم باید با تلخی بگذرانی. درست با همان شرمی که آن روزها در نگاه آنها می‌دیدی! باور کنید راست می‌گویم، این را کسی به شما می‌گوید که خودش... .
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها