لابد غمی داری‌

اصلا نمی‌دانم چرا این روزها گاهی، او حتی وقتی می‌خندد چشم‌هایش بی‌اختیار خیس می‌شوند و غریبه‌ها نهیبش می‌زنند که: «لابد غمی داری!» اما تو و او مگر چه غمی دارید؟
کد خبر: ۲۱۳۴۴۶

حالا که تصویری بزرگ از تو را با آن شکم دریده از ترکش که چنگ انداخته‌ای به خاک و درد می‌کشی ، نرسیده به بیلبورد‌های تبلیغاتی سشوار و ماکارونی و پفک و جاروبرقی در خیابان آویخته‌اند تا بچه مدرسه‌ای‌هایی که صبح‌ها صورتشان را به شیشه اتوبوس می‌چسبانند ، تو را هر روز صبح ببینند که چطور ترکش، پوست نازک شکمت را شکافته است و چطور درد می‌کشی و چطور شیمیایی می‌شوی و چطور موج تو را می‌برد تا ناکجا، تا مجنون و چطور جان می‌دهی.

تو و او چه غمی دارید؟ حالا که همه تعلقت به دنیا، سنگی مرمر و اتاقکی حلبی است که او در آن برایت سفره عقد آراسته و سهم خودش، کلیدی برای قفل در اتاقکت، شده است تا، کسی بی‌خبر آیینه و شمعدان و قرآنت را نبرد.

تو و او چه غمی دارید؟ حالا که نام مستعارت را «گمنام» گذاشته‌اند و هر یکی دو ماه یکبار، تشییع می‌شوی و جایی دورتر از گلزار شهدا، که دیگر جا ندارد، خاک تو را، در آغوش می‌فشارد و حتی شنیده‌ام که مردم محله‌ای در.... برای دفن یکی دو تا از همرزمان همنامت، در میدان شهرکشان درخواست داده‌اند.تو و او چه غمی دارید؟

حالا که یک هفته از سال به افتخار تو و رفقایت نامگذاری شده است تا بدر و فتح‌المبین و کربلای 5 و خیبر، زنده شوند و همرزمانت که 28 سال روی صندلی چرخدار نشسته‌اند یا سرفه‌هایشان با خون آمیخته شده است، خاطرات جنگ را چشم در چشم دوربین‌ها مرور کنند، تا شاعران با کلاه و کلاشینکف و چفیه و پلاک برایت غزل بگویند و روزنامه‌نویس‌ها، با گنج و جنگ و شهید و شاهد و شهد، برای مقاله‌های حماسی‌شان، تیترهای جذاب بزنند.

تو و او چه غمی دارید؟ حالا که او غمگین نیست اگر، سیاهی موها و سپیدی پیراهن بلندش را با سپیدی روزهای بی‌تو و شب‌های بی‌ستاره عوض کرده است و هر چند تو سال‌هاست، در بازگشتت تاخیر کرده‌ای، او همه غروب‌ها به انتظار آمدنت، نشسته است و گلدان‌ها را از شاخه‌های سنگین مریم پر کرده، که شاید غروبی از راه برسی و مریم‌ها، آمدنت را جشن بگیرند، حالا که او دیگر دلخور نمی‌شود اگر، دیگران وقتی از جنگ می‌شنوند، شانه بالا می‌زنند که: «جنگ؟! گذشت!» و حتی نگاهشان به او، چاشنی احترام‌ 28 سال پیش را کم دارد.

تو و او چه غمی دارید؟ نمی‌فهمم، سر در نمی‌آورم و نمی‌دانم چرا این روزها گاهی، او حتی وقتی می‌خندد چشم‌هایش بی‌اختیار خیس می‌شوند و غریبه‌ها نهیبش می‌زنند که: «لابد غمی داری!»

مریم یوشی‌زاده‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها