در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
امکان ندارد همه چیز را با هم داشته باشی. همیشه یک چیزی کم است. به قول معروف یک پای بساط لنگ است و تو کاری از دستت برنمیآید. لااقل در مورد زندگی من که این طور بود. از گرگان که آمدم تهران تازه سربازیام تمام شده بود. پر بودم از آرزوهای بزرگ و شور و هیجان. دنبال کار گشتم و گشتم تا این که بالاخره شاگرد یک کبابی شدم ولی زیاد راضی نبودم. دوست داشتم بروم دنبال یک فنی که بتوانم در آن خبره شوم؛ شغلی که آینده داشته باشد. یک سال از آمدنم به تهران گذشته بود که یکی از دوستانم مرا به نادر معرفی کرد. او یک مغازه داشت و در کار لولهکشی گاز بود، کاری پردرآمد. مخصوصا این که آن روزها همه خانهها در تهران باید لولهکشی میکردند و سر نادر و همکارانش حسابی شلوغ بود. چند ماهی طول کشید تا فوت و فن کار دستم آمد. در همان ایام مادرم از گرگان پیغام فرستاد که یک سر بروم پیششان. گفته بود امر خیر است خودم حدس میزدم ماجرا از چه قرار است.
وقتی به خانهمان برگشتم فهمیدم حدسم درست بوده است. مادرم، خواهرزادهاش ثریا را برای من نشان کرده و قول و قرارها را گذاشته بود. رفتیم خواستگاری. سنگها را واکندیم و خلاصه همه چیز روبهراه شد برای برگزاری مراسم عقد و عروسی، البته طبق قرار 8 ماه فرصت داشتم کارهایم را سر و سامان بدهم و در تهران خانهای مناسب اجاره و شرایط زندگی مشترک را فراهم کنم. از این که قرار بود سر و سامان بگیرم خیلی خوشحال بودم. از نادر خواستم دستمزدم را بیشتر کند وی گفت: نمیتواند. بیشتر از این برایش صرف ندارد. در موقعیتی نبودم که بتوانم شغلم را عوض کنم. به ناچار قبول کردم و به کارم ادامه دادم تا این که یک روز در خانهای در خیابان ستارخان چشمم به یک گردنبند طلا افتاد که گوشهای افتاده بود و هیچ کس به آن توجهی نداشت. وسوسه شدم. اگر آن را برمیداشتم و میفروختم به اندازه دستمزدم از لولهکشی آن خانه پول درمیآوردم. خیلی با خودم کلنجار رفتم اما بالاخره وسوسه را مهار کردم و به کارم مشغول شدم. نمیخواستم دنبال کارهای خلاف بروم. فکر میکردم آدم اگر بیپول باشد بهتر از این است که دزدی کند. آن شب وقتی به اتاقم برگشتم از خستگی حتی نتوانستم شام بخورم. فکر آن گردنبند از سرم بیرون نمیرفت. دوست داشتم کاری کنم که ثریا در خانهام احساس راحتی کند و چیزی کم و کسر نداشته باشد. خانه دیگری که در آن لولهکشی کردم در خیابان سازمان آب بود. بیاختیار چشمم همه جا را جستجو میکرد به دنبال گردنبند طلا یا چیز با ارزش دیگری. میدانستم در این 8 ماه هر چه بیشتر پول پسانداز کنم، زندگی بهتر و آرامتری را در کنار دخترخالهام خواهم داشت. نادر هم اصلا برایش مهم نبود قرار است من متاهل شوم، فقط به فکر سود و درآمد خودش بود. روز دوم کار در آن خانه بود که چشمم به یک صندوقچه کوچک افتاد. دور و اطرافم را نگاه کردم. کسی حواسش به من نبود. در یک لحظه در صندوقچه را باز کردم. یک بسته اسکناس 500 تومانی در آن بود. برش داشتم و در جیبم گذاشتم. آنقدر اضطراب داشتم که احساس میکردم قلبم میخواهد از سینه بیرون بپرد. دست و پایم میلرزید، اما سعی کردم خونسردیام را حفظ کنم. آن شب هم نتوانستم بخوابم. مرتب در این فکر بودم که پولها را پس بدهم اما به خودم میگفتم اگر این کار را بکنم، خیلی احمق هستم. باید به فکر خودم و ثریا باشم. بالاخره هم خودم، خودم را فریب دادم. روز بعد که به آن خانه رفتم، مطمئن شدم صاحبخانه هنوز صندوقچهاش را وارسی نکرده است. خیالم راحت شد. روزها به سرعت میگذشت و من و 2 نفر از همکارانم که با هم یک تیم شده بودیم، مرتب از این خانه به آن خانه میرفتیم. دیگر به دزدی عادت کرده بودم و جایی نبود که چیزی از آنجا برندارم. دیگر از آن ترس و اضطراب و عذاب وجدان اولیه هم خبری نبود. هر وقت که به گرگان میرفتم، برای ثریا هدیهای میخریدم. او خیلی خوشحال میشد و همین شادی برایم به اندازه یک دنیا ارزش داشت. اما بالاخره آن دنیا روی سرم آوار شد. خانه بیستم بود که از آن دزدی کرده بودم ولی اوضاع مثل همیشه پیش نرفت. صاحبخانه خیلی زود ماجرای گم شدن سکههای بهار آزادیاش را فهمید و پلیس را خبر کرد. من دستگیر شدم. نمیتوانستم جرمم را انکار کنم، چون سکهها را در خانهام پیدا کرده بودند. این طور شد که به ناچار بقیه دزدیها را هم گردن گرفتم و به زندان افتادم. تا یک ماه اول هیچ کس از من خبری نداشت. پدر و مادرم و ثریا حسابی نگران شده بودند. نه تلفن میزدم و نه به گرگان میرفتم. بالاخره پدرم شال و کلاه کرد و آمد تهران. پرسان پرسان مغازه نادر را پیدا کرد و ماجرا را از زبان او شنید. وقتی به ملاقاتم آمد، آنقدر عصبانی بود که اگر میتوانست، همان جا مرا میکشت. آبرویش را برده بودم. همان جا به من گفت دیگر باید او، مادر و خواهر و برادرهایم را فراموش کنم. فکر ازدواج با ثریا را هم باید از سرم بیرون میکردم.
شرایط آنقدر سخت بود که اصلا نمیشود توصیفش کرد. هنوز هم که به یاد آن مدت میافتم، احساس خفقان میکنم. به هر ترتیب که بود دوره زندان تمام شد. امیدم این بود که با پدر و مادرم آشتی و خالهام را راضی کنم اجازه بدهد با ثریا ازدواج کنم. شب اول را در مسافرخانه خوابیدم اما شب دوم را ترجیح دادم در پارک لاله بخوابم، چون پول زیادی نداشتم و اگر آن مبلغ تمام میشد، باید به گدایی میافتادم. روز سوم از یک بقالی با خانهمان تماس گرفتم. برادرم صدایم را که شنید انگار شوکه شده با صدایی لرزان پدرم را صدا زد. او پای تلفن آمد اما بدون این که حرفی بزند گوشی را کوبید. به خانه خالهام تلفن زدم. ثریا گوشی را برداشت ولی نتوانستم حرف بزنم و قطع کردم. بعد از آن این کار به کار همیشگیام تبدیل شد؛ هر روز زنگ میزدم به خانه ثریا و بدون این که بتوانم دهان باز کنم قطع میکردم. یک خیابانخواب حرفهای شده و یکی از نیمکتهای پارک را به نام خودم ثبت کرده بودم. بزرگترین شانسم این بود که هوا هنوز سرد نشده بود. از طرفی دنبال کار هم میگشتم. هر چه پول داشتم خرج یک وعده غذای ساده مثل نان و پنیر یا بیسکویت میکردم و دو روز در میان حمام میرفتم چون کسی به یک خیابانخواب کثیف کار نمیداد. چند جایی سر زدم تا شاید دوباره به لولهکشی گاز مشغول شوم اما نتوانستم کار پیدا کنم، چون لولهکشی کمکم داشت از رونق میافتاد و هر مغازهای به اندازه کافی کارگر داشت. هفته سوم آزادیام بود که چشمم به نوشته پشت شیشه یک قنادی افتاد. کارگر ساده میخواستند. داخل رفتم و خودم را معرفی کردم. خدا را شکر صاحب مغازه زیاد سخت نگرفت. فقط شناسنامهام را خواست و مبلغ حقوق و شرح وظایفم را توضیح داد. هرچند حقوقش بسیار کم بود، اما به هر حال برای من نجاتدهنده بود. مخصوصا این که شبها در طبقه پایین قنادی که درواقع آشپزخانه بود، میخوابیدم. 2ماهی میشد که کارم را در آنجا شروع کرده بودم و هنوز سعی میکردم با ثریا یا پدر و مادرم صحبت کنم ولی نمیتوانستم یا آنها نمیخواستند.
چند بار به سرم زد دل را به دریا بزنم و بروم گرگان اما یاد حرف پدرم میافتادم که شرط گذاشته بود حق ندارم به آنجا بروم. ماه سوم هم گذشت، یک روز توانستم با خواهر کوچکم تلفنی صحبت کنم. خیلی ترسیده بود. میگفت اگر پدر بفهمد با من حرف زده است شر به پا میکند. خواهرم گفت ثریا و خاله خیلی ناراحت هستند. با مادرم قطع رابطه کردهاند و تا آنجا که او خبر دارد ثریا قرار است با پسر دیگری که از هممحلیهایشان است، نامزد کند. این جمله را که شنیدم دیوانه شدم. فردای آن روز مرخصی گرفتم و رفتم گرگان. جلوی در خانه خالهام که رسیدم دوباره ضربات قلبم تند شد. عصبانی بودم. زنگ زدم. شوهرخالهام جلوی در که آمد و مرا دید در را محکم به رویم بست.
دوباره زنگ زدم، اعتنا نکرد، به در کوبیدم، داد و هوار راه انداختم و گفتم حق ندارند ثریا را به کس دیگری بدهند.
شوهرخالهام بالاخره جلوی در آمد. یقهام را گرفت و گفت اگر همین الان راهم را نکشم و برنگردم پلیس را خبر میکند. من هنوز هوار میکشیدم و ناگهان شروع کردم به مشت و لگد کوبیدن، بعد با یک سنگ شیشه خانهشان را شکستم. شوهرخالهام به پلیس زنگ زد و من بازداشت شدم. خبر به پدرم رسید و به سرعت خودش را به کلانتری رساند، همین که مرا دید سیلی محکمی زیر گوشم خواباند، بعد کمی با افسرنگهبان و شوهرخالهام صحبت کرد و بالاخره برایم رضایت گرفت. آزاد که شدم همراه پدرم به خانه خودمان رفتیم. مادر و خواهر و برادرم با دیدن من شوکه شدند. بعد از آن گریه و زاری به راه افتاد. یک ساعتی که گذشت پدرم رفت سر خانه اول و دوباره تاکید کرد همین امشب باید با اتوبوس برگردم تهران و دیگر پشت سرم را نگاه نکنم. البته با اصرار مادرم آن شب را ماندم و صبح روز بعد راهی شدم. دیگر مطمئن شده بودم باید ثریا را فراموش کنم، اما حسی به من میگفت رابطهام با خانواده خودم کمکم به حالت عادی برمیگردد. در یک سالی که در قنادی کار کردم، دو بار به گرگان رفتم و هر بار فقط یک شب خانه خودمان ماندم.
همین که سابقه کارم در شیرینیفروشی به یک سال رسید، صاحبکارم بدون این که دلیلی بیاورد مرا اخراج کرد. آخرش هم نفهمیدم چرا، فقط حدس میزدم به خاطر ندادن سنوات و بیمه و از این جور مسائل بود. دوباره بیکار شده بودم، البته با پسانداز کمی که داشتم دیگر خیابانخوابی نمیکردم و اتاقی را در یک مسافرخانه برای 3 ماه اجاره کردم.
در همان روزهایی که دنبال کار میگشتم چشمم به مردی افتاد که روی یک چرخدستی ماهی میفروخت. پیش خودم گفتم من چرا این کار را نکنم. روز بعد به گرگان رفتم، مخفیانه با مادرم صحبت کردم و کمی پول از او قرض گرفتم، بعد راهی رشت شدم. چند تایی ماهی آزاد و یک یخدان خریدم و به تهران آمدم. پیدا کردن چرخدستی کار سختی بود. در راهآهن یکی خریدم و دوره افتادم در خیابانها همان روز هر هفت ماهی را فروختم و صبح روز بعد دوباره رفتم رشت. این بار بیشتر خرید کردم و روز بعدش در تهران دوباره در خیابانهای اطراف ونک به دستفروشی پرداختم. دو ماهیای را که نتوانسته بودم بفروشم شب به مسافرخانه برگرداندم و خود مسوول پذیرش آنها را خرید. دیگر ماهیفروشی رسما به شغل من تبدیل شده بود. مرتب در راه رشت تهران بودم. هم راننده اتوبوسها و هم ماهیفروشها من را میشناختند. کارم درآمد خوبی داشت مخصوصا شب عید به اندازه حقوق یک سالم در قنادی پول درآوردم. البته در تابستان کاسبی کساد شد. بیشتر قزلآلا میفروختم و مجبور بودم کم خرید کنم تا ماهیها فاسد نشود. دیگر مشتریهای ثابت و همیشگی خودم را پیدا کرده و دنبال این بودم که به خیابانهای بیشتری بروم. سه سال تمام با این وضعیت روزگارم را سپری کردم اما این کار نمیتوانست برایم آیندهدار باشد.
احساس کردم کمی بلندپروازی برای پیشرفت لازم است. مدتی کار را تعطیل کردم و سراغ چند مرغفروشی و قصابی رفتم و با صاحبانشان صحبت کردم که بخشی از مغازه را به من اجاره بدهند تا ماهیفروشی کنم. هیچکس قبول نمیکرد ولی بالاخره یک مرغفروشی در خیابان... پیشنهادم را قبول کرد و قرار شد هر چه سود کردم نصف نصف شویم.
آنجا کار و بارم گرفت، اما سر 6 ماه صاحب مغازه عذرم را خواست و خودش ماهیفروشی هم راه انداخت. البته من مغازه دیگری پیدا کردم و 3 ماه هم در آنجا ماندگار شدم، تا اینکه بالاخره خودم یک مغازه خیلی کوچک در شرق تهران اجاره کردم. مغازه آنقدر کوچک بود که فقط یک مشتری میتوانست بیاید داخل، اما خدا کمک کرد و مشتریهایم آنقدر زیاد شد که مردم صف میکشیدند. دو سال آن مغازه را داشتم تا به اینکه به جای بزرگتری رفتم، البته هنوز مستاجر بودم. در همان ایام بود که با دختر جوانی به نام مریم آشنا شدم و احساس میکردم او میتواند همسر خوبی برایم باشد. مراسم خواستگاری و عقد و عروسی خیلی سریع برگزار شد. آنقدر سریع که خودم باورم نمیشد، اما همانقدر سریع هم زندگی ما از هم پاشید. مریم بهانه میگرفت. میگفت چرا صبحها زود سر کار میروی، چرا شبها دیر میآیی، چرا روز تعطیل مغازه باز است؟ آخرسر هم ایراد گرفت که تو بوی ماهی میدهی و باعث خجالت من میشوی. کارمان شده بود دعوای هر روزه و بالاخره یک سال نشد که کار به طلاق کشید، از نظر روحی شرایط بحرانی داشتم ولی سعی میکردم سرم را با کار گرم کنم و بالاخره با وام یک مغازه کوچک خریدم و علاوه بر ماهی، مرغ و گوشت هم آوردم.
حالا از نظر مالی وضعم خوب شده و هر ماه مبلغی هم برای پدر و مادرم میفرستم، اما تنهایی اذیتم میکند. ثریا و مریم دو خاطره تلخ در زندگی من هستند، ولی باز هم خدا را شکر میکنم که از آن قهقرا توانستم خودم را تا همینجا بالا بکشم.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: