جدی شدن با اعمال شاقه!

یک زمانی فکر می‌کردیم اگر یک صفحه داشته باشیم هم می‌توانیم هر چقدر که دلمان خواست به نامه‌ها جواب بدهیم هم دیگر کسی از ما دلگیر نمی‌شود که چرا به نامه‌اش پاسخ نداده‌ایم یا حداقل دیر جواب داده‌ایم. بعد به خودمان گفتیم اگر ایمیل هم برای صفحه درست کنیم دیگر نورعلی نور است و همه چیزمان ردیف می‌شود اما نشد. یعنی نه که نشود اما هنوز هم هستند کسانی که از دست ما دلگیر می‌شوند. بعضی از این دلگیری‌ها یک جورهایی تقصیر خود ماست. تقصیر سر به هوایی‌هایمان که مثلا هدیه‌ها را اشتباهی می‌گیریم یا فکر می‌کنیم فلان نامه را جواب داده‌ایم، اما فی‌الواقع پاسخ نداده‌ایم و خلاصه این جوری...
کد خبر: ۲۱۲۷۹۲

اما بعضی چیزها واقعا دست ما نیست. مثلا دوستانی هستند که حتی حضوری زحمت کشیده‌اند و بسته‌هایی برای کافه آورده‌اند ولی آن بسته‌های حضوری به دست ما نرسیده! به هر علتی گم شده یا در آن روز خاص ما نبوده‌ایم و...

بعضی وقت‌ها جملات بعضی از دوستان هنگام چاپ عوض و بدل می‌شود که معمولا دو علت دارد. یا سر صفحه‌بندی به هر علتی بخشی از جمله حذف و اضافه می‌شود! یا بزرگان روزنامه صلاح نمی‌بینند چنین جمله‌ای در نسل سوم باشد که ما هم تا زمان چاپ روزنامه البته از این واقعه بی‌اطلاع می‌باشیم. در این قسمت ما به هیچ وجه مقصر نیستیم و گرچه گردن‌مان از مو باریک‌تر است، ولی وقتی روح‌مان هم از چیزی خبر ندارد. چطور می‌توانیم مسوولیتش را به گردن بگیریم؟

البته این توضیحاتی را که می‌خوانید برای دوستانی است که موارد بالا در موردشان صدق می‌کند و امیدوارم خودشان منظور ما را بفهمند و از دلگیری دست بردارند و ما را تحریم نکنند. پس بی‌خیال دلگیری‌ها شوید و همچنان صفحه کافه کاغذی را قابل بدانید.

آخیییییییییش! مُردیم از بس جدی حرف زدیم. اصولا جدی حرف زدن به ما نیامده. هر بار می‌خواهیم جدی حرف بزنیم یا آن قدر عصبانی می‌شویم که هم خودمان هم طرف مقابل‌مان از جدی حرف زدن‌مان پشیمان می‌شوند. یا طاقت نمی‌آوریم وسط جدی حرف زدن، دوباره می‌زنیم به در بگو بخند و چرت و پرت گفتن. اما به هر حال توضیحات بالا خیلی ضروری بود. بگذریم.

سکینه خانم، مگر نامه نوشتن برای کافه کاغذی، بهانه می‌خواهد؟ ببینم من کی گفتم تو نامه ننویسی؟ خدا وکیلی این چیزها را خواب می‌بینید یا ما واقعا این حرف‌ها را زده‌ایم؟ پس چرا خودمان یادمان نمی‌آید؟ من توی عمرم تا‌به‌حال به هیچ کس نگفته‌ام برای کافه کاغذی نامه ننویس. اما در مورد این که خودت زحمت بکشی و نامه را به روزنامه بیاوری باید بگویم خواهش می‌کنم این کار را نکن. چون ممکن است به هر دلیلی واقعا نامه‌ات گم و گور شود. مثلا ممکن است آن روز من نباشم یا نامه اشتباهی به یک قسمت دیگر برود و... بگیر تا آخر. این اتفاق برای چند نفر دیگر هم افتاده و بسته‌ها و نامه‌هایی را که حضوری آورده بودند متاسفانه به دست من نرسید.
علتش هم مشغله زیادی است که کارکنان روزنامه دارند و خدا را شکر یک سر هستند و هزار سودا و واقعا و انصافا ممکن است به هر دلیلی وقت نکنند امانتی را به دست آدم برسانند. آن هم آدمی مثل من که هیچ وقت معلوم نیست کی روزنامه هست کی نیست! در فرازهایی از توی نامه‌ات احساس کردم یک کمی ناراحت هستی، ولی ننوشته بودی چرا. بنویس. در مورد جایزه هم به جان خودم من الان شده‌ام شبیه لبو! از فرط خجالت اما چه کنم که تقصیر با من نیست. آخ... اگر این سردبیر را گیر بیاورم... لطفا بی‌خیال این دلتنگی‌هاشو و باز هم برای کافه از آن نامه‌های رنگارنگ بفرست. منتظرم.

به‌به سونا خانم، چه عجب. می‌بینم که درس‌ها امان سر خاراندن هم بهت نمی‌دهند! در مورد رشته دانشگاهی و چیزهایی که نوشته بودی باید بگویم اگر از من (به قول خانواده) ذلیل‌مرده می‌پرسی از حالا حرص و جوشش را نخور. این قدر هم به حرف‌های این و آن گوش نکن. وقتش که رسید یکی 2 هفته با خودت خلوت کن ببین واقعا چه رشته‌ای را دوست داری، همان را انتخاب کن. این که این قدر غم و غصه نداشت! اما در مورد این که معلم‌ها همگی نگران تفهیم شدن درس به جنابعالی‌اند باید بگویم... راستش اشکال از تو نیست. آن حرف خواهرت هم فکر نکنم خیلی درست باشد. اصولا معلم‌ها آدم‌های تیزی هستند و خیلی زود می‌فهمند که کدام شاگرد در عین تیزهوشی، سر به هواتر است و اگر ولش کنند نه تنها بی‌خیال درس می‌شود که کلاس را هم به‌هم می‌ریزد و از آن جایی که باز هم اصولا معلم‌ها به طور ذاتی شاگردان تیزهوش را دوست دارند حیف‌شان می‌آید شاگردشان به محض فهمیدن درس برود در عالم هپروت آلبالو  گیلاس چینی و خلاصه این جوری دیگه! حالا اینها را من از کجا می‌دانم؟ این دیگه...... بماند، بله! در مورد آن سوال کلیدی هم باید بگویم بله درست حدس زده‌ای. حالا به نظرت کیفیت‌شان چطور است؟ خوبه یا نه؟

بابا مهسا خانمی که نوشتی چرا به نامه‌ات جواب ندادم. مگه تو همانی نیستی که می‌خواستی دانشگاه آزاد پزشکی بخوانی؟ خب دخترم دفعه قبل اسمت را ننوشته بودی و من قشنگ یادم هست که برایت نوشتم آدم باحالی هستی چون با این که می‌توانی پزشکی آزاد را بخوانی باز هم شاکی هستی. برو شماره‌های قبل را ببین حتما جوابت را پیدا می‌کنی. فقط اشکال اینجا بود که جنابعالی اسمت را ننوشته بودی که خب این دفعه نوشتی و خب من هم اسمت را چاپ کردم. این که دیگه تهدید نداشت بابا جان!

گرمای منجمدکننده (اسم رو حال کن) نسخه‌های «پلنگ» به درد خودش می‌خوره. انصافا از این توصیه‌ها به ما نکن. اعصاب مصاب نداریم! باز هم ایمیل بزن.

اینها را هم طاها حسینی برایمان نوشته: «دیوار نیستیم دور از جان دیوار! که از همان جهت همین چند تایم قبل، خویشتن خویش را مخاطب ساخته و فرمودیم: تا کی در فراق کافه/ می‌سوزی از  فراقش/ جانا ایمیلی زن/ بهر ضمیمه او (او: جام‌جم محترم که در این جا از صنعت تشخیص یا همان جان‌بخشی به اشیاء مرحمت فرموده و استفاده کردیم.)»

آیدین نصیحت جنابعالی را به گوش جان می‌پذیریم!

لیدا خانم تئاتری دست شما هم درد نکند. ایمیل‌ات رسید. این کتابی که گفته بودی درباره چی هست؟ یک کمی در موردش توضیح می‌دی؟

یک دانشجوی شهرستانی که در تهران درس می‌خواند! ایمیل شما هم رویت شد. داداش! ما کی باشیم که به شما بگوییم ...مرد؟ در نشریه‌مان هم نوشتیم که ایمیل شما رسید. فرمایش دیگه؟

خب. ما رفتیم. این هفته نشد زیاد کلمه لت‌و‌پار کنیم و بساط کرکر خنده راه بیندازیم. امیدوارم هفته‌های بعد از خجالت همه دربیاییم! بی‌صبرانه منتظر نامه‌ها و ایمیل‌های‌تان هستم. به جان خودم کور شوم اگر دروغ بگویم.
در ضمن پیاده‌رو را فراموش نکن. خوب چیزیه این پیاده‌رو، خوب... .

kafekaghazi@gmail.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها