کانی‌، کانگورویی که ‌بزرگ شد

کد خبر: ۲۱۲۵۸۹

اونها همیشه به کانگورو کوچولو که مامانش کانی صداش می‌کرد‌، می‌خندیدن و مسخره‌اش می‌کردن. یه روز سنجاب کوچولو قاه‌قاه خندید و با صدای بلند گفت: کانی تا آخر عمرش باید تو کیسه زندگی کنه. کانی کوچولو هم از خجالت سرش رو کرد تو کیسه‌اش و همونجا بود که تصمیم گرفت پا به فرار بذاره؛ اما اون خیلی مامانش رو دوست داشت و بدون اون نمی‌تونست زندگی کنه. واسه همین تصمیمش رو عوض کرد و به یه راه دیگه فکر کرد.
آخر هر هفته صبح زود همه دوستاش زیر درخت بزرگ گردو جمع می‌شدن و تا شب با هم بودن و تفریح می‌کردن، اما هیچ وقت کانی باهاشون نبود و هر وقت اونها از تعطیلات آخر هفته‌شون می‌گفتن‌،  کانی دلش می‌سوخت و غمگین می‌شد.

اون تصمیم گرفت آخر همین هفته صبح خیلی زود وقتی مامانش خوابه از کیسه‌‌اش بپره بیرون و با پاهای خودش تمام جنگل رو زیر پا بذاره. اینقدر از تصمیمی که گرفت خوشحال شد که شروع کرد به لحظه شماری تا آخر هفته. مامانش که فهمید کانی از حرف دوست‌هاش ناراحته اونو از کیسه در آورد تا یه هوایی بخوره و باهاش تمرین پرش کرد.

مامان کانگورو خودش می‌تونست تا 3 متر به بالا بپره و تا 8 متر به جلو‌،  اما کانی که هنوز کوچولو بود نمی‌تونست خوب بپره. خودمونیم‌، کانی از حرکت پرشی بدش می‌اومد و دوست داشت که راه بره تا این‌که بپره. چون فکر می‌کرد خیلی خنده دار می‌شه وقتی می‌پره.

مامان کانی وقتی دید بچه‌اش نمی‌خواد بپره و بیخودی خودش رو خسته می‌کنه گذاشتش تو کیسه وگفت: هنوز زوده تا خوب یاد بگیری‌،  ناراحت نشو دختر گلم.

کانی که ته دلش به مامانش می‌خندید‌، با خودش گفت‌، من اگه بخوام بپرم از همه کانگورو‌ها بلندتر می‌پرم، اما دوست ندارم مامان خانم. بعد از تو کیسه شونه سرش رو در آورد و داد به مامانش تا موهاشو شونه کنه‌، همین‌طوری که مامانش موهای کانی رو شونه می‌کرد‌،  اون تو فکر آخر هفته بود. کانی نمی‌تونست به دوست‌هاش بگه که این هفته منتظر اون هم بمونن واسه همین باید اولین نفری که زیر درخت گردو می‌رسید‌، اون باشه. تا اون شب اینقدر فکرهای عجیب غریب به سرش زد‌،  مثلا این‌که خواب بمونه یا که مامانش طوری روی شکمش بخوابه که اون نتونه از کیسه‌اش درآد و... تا جایی‌که مامانش فکر کرد کانی مریض شده و بردش پیش آقا بزه که دکتر جنگل بود. آقا بزه هم کانی رو معاینه کرد و گفت: حالش خوبِ خوب که خیال مامان کانگورو راحت شد و اما نمی‌دونست که تو سر دختر کوچولوی شیطونش چی می‌گذره.

بالاخره شبی که قرار بود فردا صبحش همه دوست‌های کانی زیر درخت گردو جمع بشن، رسید.

کانی یه لحظه هم چشم رو هم نذاشت و منتظر بود تا سپیده سر بزنه و آرومکی از کیسه‌اش بزنه بیرون. تا صبح چند بار مامانش چشمهاشو باز کرد و به کانی نگاهی انداخت و نوازشش کرد. کانی که بیدار بود‌، ‌ الکی خودش رو به خواب زد و دست‌های مهربون مادرش رو آروم بوسید و تو دلش خیلی ناراحت شد از این‌که بدون اجازه مامانش می‌خواد کیسه‌اش رو ترک کنه زیر لبی گفت حتما مامان از غصه دق می‌کنه و مریض می‌شه. آهی کشید و سپیده زد و اون هنوز تو کیسه مامانش بود.

کانی گیج و دو دِل شده بود‌،  از یه طرف دوست داشت بیرون از این کیسه با دوست‌هاش تفریح کنه و از طرفی هم اینقدر مامانش رو دوست داشت که دوری از اون براش سخت بود و نمی‌تونست بهش دروغ بگه یا برای یه روز هم که شده از پیشش فرار کنه. به سرش زد که مامانش رو از خواب بیدار کنه و واقعیتش رو بهش بگه و با اجازه اون از کیسه‌اش بره بیرون.

کانی سرش رو از کیسه در آورد و با دست‌های کوچولو چشم‌های مامانش رو دست کشید و صورتش رو بوسید و از خواب بیدارش کرد و همه غصه‌هاش رو به مامانش گفت و از اون خواست که اجازه بده تا خودش تنهایی با دوست‌هاش بره جنگل.  مامان کانی وقتی چشم‌های غمناک دخترش رو دید‌،  بغلش کرد و اون رو از کیسه در آورد و بهش گفت: من منتظر شنیدن این حرف‌ها بودم‌، می‌دونستم یه روز خودت‌ بزرگ می‌شی و از من می‌خوای که از این کیسه کوچولو بیرونت بیارم و آزاد باشی. حالا زمان این‌که تنهایی بالا و پایین بپری رسیده. پس زودتر برو که سر قرار دوست‌هات برسی.کانی انگار که خواب دیده باشه چند بار دست‌های مامانش رو تو دستهاش گرفت و چرخید، اما بیدار ِبیدار بود. یه جستی زد و مامانش رو بوسید و رفت یه راست زیر درخت گردو. هنوز کسی نیومده بود‌،  دارکوب کوچولو خمیازه کشون فکر کرد کانی رو اشتباهی دیده، اما وقتی به درخت نزدیک شد‌، دید که نه‌، کانی کوچولو با اجازه مامانش می‌خواد دیگه هر هفته با دوست‌هاش به گشت و گذار جنگل بره. یکی یکی دوست‌هاش جمع شدن و با دیدن کانی تعجب کردن و برای اولین حضور کانی در تعطیلات جشن گرفتن و تا شب شادی کردن. کانی که حسابی دلش برای کیسه گرم و نرم مامانش تنگ شده بود از همه تشکر کرد و با چند پرش بلند خودش رو به مامانش رسوند و تو بغلش آروم گرفت.

نرجس ندیمی‌دانش

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها