نویسنده: آیزاک آسیموف - مترجم: حسین شهرابی/ قسمت اول
جایی انسان میپرورند...؟
گروهبان پلیس، منکییویچ، پشت تلفن حرف میزد و از این مکالمه بههیچوجه خوشش نمیآمد. صحبتهایش مثل انفجاری بود که در جواب یک انفجار دیگر به وجود آمده باشد، اما فقط یکیشان را میشود شنید.
داشت میگفت: ...درسته! اومد اینجا و گفت منو زندانی کنید، چون میخوام خودمو بکشم.
...میفرمایین چی عرض کنم. واو به واو حرفاش همین بود. به نظر منم احمقانه مییاد.
کد خبر: ۲۱۱۶۹۶
...ببینید قربان، خودش هم میتونه تعریف کنه.
...اون زخمی که میگید درست روی گونه راستشه و گفت اسمش جان اسمیته. نگفتم دکتر فلانی یا هر چیز دیگهای هستم.
...معلومه اسمش الکیه. هیچکی اسمش جان اسمیت نمیشه. حداقل توی پاسگاه پلیس از این اسما نمیدن.
...حالا زندانه.
...بله، واقعا زندانه.
...مقاومت در برابر پلیس، ضرب و جرح، آزار و ایذا، این شد سه تا.
... به بنده چه مربوطه ایشون کی هستن.
...چشم، گوشی دستمه.
به افسر پلیس براون نگاه کرد و دستش را روی دهنی تلفن گذاشت. دستش چنان بزرگ بود که کل فاصله گوشی تا دهنی را پوشاند. صورت خشنش به سرخی میزد و انگار از زیر انبوه موهای زرد کمرنگش جوش آورده بود.
گفت: «دردسر! توی پاسگاههای بخش، جز دردسر سراغ آدم نمییاد. همین روزاست که فلنگو ببندم.»
براون پرسید: «کی پشت خطه؟» تازه از راه رسیده بود و بدون هیچ دلیل خاصی سوالش را پرسیده بود.
او هم نظرش این بود که منکییویچ در یک حوزه قضایی حومهشهری بیشتر به درد میخورد.
«از اوکریج زنگ زده. تلفن راه دوره. یه بابایی به اسم گرانت. رئیس بخش چیچیشناسی و حالا داره دقیقهای 75 سنت با یکی حرف میزنه... الو!»
منکییویچ دوباره تلفن را از این دست به دست دیگر داد و تلاش کرد آرام بماند.
گفت: نگاه کنید؛ بگذارید از اول ماجرا رو تعریف کنم. میخوام صاف و پوستکنده همهچی رو بگم و بعدش اگه خوشتون نیومد یکی رو بفرستین اینجا. این بابا وکیل نمیخواد.
میگه فقط میخوام زندان بمونم داداش؛ همینه که هست.