یک خاطره

دزد شب های تابستان‌

آن سال تابستان بود و مطابق همه تابستان‌ها ما شب‌ها در حیاط روی تخت چوبی کنار حوض می‌خوابیدیم. خدا رحمت کند مادرم را غروب که می‌شد، حیاط آجرفرش را آب و جارو می‌کرد، زیلو روی تخت را پهن می‌کرد و بعد یکی یکی بالش، تشک و روانداز را از اتاق می‌آورد و با دقت و صبوری بسیار روی تخت پهن می‌کرد و همچین که تک آفتاب می‌پرید، پشه‌بند را باز می‌کرد تا شب، پشه‌ای، مگسی، جانوری، چیزی وارد پشه‌بند نشود.
کد خبر: ۲۱۱۴۹۱

 خدابیامرز پدرم هر روز صبح به مادر می‌گفت:

 زری نکنه دوباره رختخواب‌ها را ببری تو اتاق، سنگینه، کمردرد می‌گیری.

اما مادرم مگر گوشش به این حرف‌ها بدهکار بود، کار خودش را می‌کرد. مادر اغلب یا جواب پدر را نمی‌داد یا می‌گفت:

 تو حیاط، تو ظل آفتاب، رختخواب‌ها می‌پزن، شب نمی‌توانیم از حرارت تشک و بالش بخوابیم.

بگذریم. آن موقع من 9 سالم بود .  همچین که یک خرده بزرگ شدم، پدرم یک تخت چوبی سفارش داد من رفتم پشت بام و شب‌های تابستان پشت‌بام می‌خوابیدم و اصلا هم اجازه نمی‌دادم مادرم رختخوابم را جمع کند. تابستان سال 1354 بود که من پشت‌بام خوابیده بودم که یک لحظه احساس کردم سر و صدایی می‌آید، تو خواب سنگینی بودم، به سختی چشمهایم را مالیدم و بفهمی، نفهمی متوجه شدم که کسی از خرپشته پایین رفت، درست، سن و سالش را تشخیص ندادم، چون آن شب، شبی ابری و نه مهتابی بود. با این حال این را فهمیدم که او پدرم نبود، بنابر این باید غریبه یا دزد باشد، یکهو از جا پریدم، آمدم دنبالش بروم، دیدم کفشم نیست، ‌پابرهنه پریدم دنبالش، او تو پله‌های آخر بود که با داد و قال من؛ آی دزد! آی دزد! پدرم از خواب پرید و گذاشت دنبال دزد و من هم به دنبال دزد. آقا دزده وقتی از حیاط بیرون رفت، در را بهم کوبید و همین کار او باعث شد گره بقچه‌ای که دستش بود لای در گیر کند. من پریدم بقچه را گرفتم. دزد بینوا آن سوی در مانده ‌بود. پدرم در را باز کرد که دزد را دنبال کند دزد سر کوچه بود، ساکی به دست داشت و انگار نگران بقچه‌اش بود، چند لحظه مکث کرد. اما وقتی با سر و صدای ما چند همسایه بیرون پریدند بنده خدا فلنگ را بست و پا به فرار گذاشت و دنبال کردن او هم بی‌فایده بود. همسایه‌ها پرسیدند؛ خبری بوده یا نه؟ جواب ما هم معلوم بود: هنوز خبر نداریم وقتی برگشتیم خونه، مادر حسابی آشفته و دلواپس بود چراغ اتاق را روشن کردیم، مادر به صندوقخانه رفت و دید همه چیز سر جایش است. اینجا بود که پدر متوجه شد آقادزده رادیو ضبط، کت شلوار او و کفش را برده است، بی‌معرفت کفش مرا هم برده بود. اینجا بود که به صرافت افتادیم ببینیم تو بقچه چیست. چیز خاصی نبود، چند دانه نان شیرمال و یک پاکت رنگ و رو رفته در بقچه بود. داخل پاکت را که دیدیم، نامه‌ای بود که گویا آقا دزده برای پدرش نوشته بود که به شهرستان بفرستد، کلی حال و احوال کرده بود و گفته بود که در تهران کار می‌کند، وضعش که بهتر شد برای آنها پول می‌فرستد. آقا دزده در نامه‌اش شماره تلفنی هم داده بود که اگر خواستند شب ها بین ساعت 8 تا 10 با او تماس بگیرند . بنده خدا فرصت نکرده بود نامه را پست کند. روی پاکت نام شهر را نوشته بود و آدرس قهوه‌خانه‌ای را داده بود که از طریق آن قهوه‌خانه در شهرشان نامه به دست پدرش برسد.

پدرم گفت: با این شماره تلفن، جا و مکان آقادزده معلوم شده، تماس می‌گیریم و مساله را دنبال می‌کنیم. من گفتم: از کجا معلومه که جا و مکانش هم، مربوط به شماره تلفن باشه. شاید خودش جای دیگری زندگی می‌کنه و این شماره مال کسی دیگر است.
پدر جواب داد: وقتی می‌گوید 8 تا 10 شب تماس بگیر خوب حتما همانجا زندگی می‌کند که شب‌ها می‌شود با او تماس گرفت.
بگذریم، قرار شد صبح فردا پدر با آن شماره تلفن تماس بگیرد و ماجرا را تعریف کند و هشدار دهد که اگر آقا دزده اموال را پس ندهد، از طریق شماره تلفن محل را پیدا کرده و با طرح شکایت با ماموران پلیس به محل می‌رود.
پدر صبح زود تماس گرفت. آن سوی خط جواب چندان درستی نشنید و پاسخ به بعدازظهر موکول شده بود و سرانجام به 9 تا 10 شب موکول شد.
در آن ساعت همه در خانه بودیم و پای تلفن نشستیم تا پدر تماس بگیرد. آن سوی خط کسی خودش را آشنای آقادزده معرفی کرده بود و مدعی شده بود که چند روزی است که از آقادزده بی‌خبر است، اما هر طور شده امشب او را پیدا می‌کند و تا فردا وسایل برده شده را به ما برمی‌گرداند. پدر به آن شخص تا ظهر فردا مهلت داد.
البته بعد از قطع ارتباط پدر مدعی بود پشت خط خود آقادزده بوده است. وقتی پرسیدیم از کجا می‌دانید؟ پدر جواب داد، برای این‌که صدای کسی که با او صحبت می‌کرد ترس خورده‌ای داشت. صدایش جوان بود و هیچ مقاومتی هم نکرد وقتی گفتم دزدی شده و رادیو و کت و شلوار و کفش‌ها را برده‌اند.
پدر تصمیم داشت روز بعد هر کس به در خانه آمد و وسایل را تحویل داد، او را دستگیر کنیم و تحویل پلیس بدهیم، اما مادرم مخالفت کرد. گفت گناه دارد، این کار را نکن، دیدی که در بقچه‌اش چند نان شیرمال بود، به حرمت آن نان از خطایش بگذر. پدر دیگر چیزی نگفت و دست برقضا صبح روز بعد، هنوز من به مدرسه نرفته بودم و پدر هم سر کار نرفته بود که در خانه به صدا درآمد، پسرکی 1312 ساله پشت در بود، دستمالی گره‌پیچ به دست داشت که در آن، رادیو ضبط، کت و شلوار و کفش‌ها در آن بود.
پدر گفت: خودش کو؟
پسرک گفت: نمی‌دانم سر کوچه یک نفر پولی به من داد و این بقچه را داد که به شما بدهم.
پدر گفت: خودش کجا رفت؟
پسرک گفت: نمی‌دانم.
مادرم بقچه نان شیرمال و نامه را به پسرک داد و گفت: اگر او را دیدی این بقچه را به او بده، اگر ندیدی شیرمال‌ها را بخور و این پاکت نامه را هم پاره کن.
خدا رحمتش کند، عجب مادر رئوف و دل مهربانی داشتم.

 رئوف - ح - تهران‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها