جسدی در چاه‌

پاییز سال 1370 بود. پیگیر پرونده مفقود شدن مرد 50 ساله‌ای به نام جواد بودم. جواد مرد معتادی بود که از سه‌هفته پیش به طور ناگهانی ناپدید شده بود. همه از وجود او اظهار بی‌اطلاعی می‌کردند. زن و فرزندش اهمیتی به گم شدن او نمی‌دادند و حتی از این بابت هم خوشحال بودند، چرا که او یک مرد لاابالی بود که زندگی آنها را سیاه کرده بود.
کد خبر: ۲۱۱۴۸۹

 در این میان جعفر برادر بزرگتر او بیشتر از همه تب و تاب داشت و به طور جدی پیگیر گم شدن برادرش بود. او به قول خودش همه جا را دنبال جواد گشته بود و وقتی اثری از او نیافته بود، به کلانتری پناه آورده بود و وقتی پرونده به اداره آگاهی ارجاع شده بود از کارآگاهان کمک خواست تا ردی از برادرش پیدا کنند. برگی از پرونده گم شدن جواد را که با تراژدی تلخی پایان یافت مرور می‌کنیم.

29 آبان 1370 بود. در شعبه ویژه گمشدگان با پرونده عجیب مفقود شدن مرد معتادی به نام جواد  رو به رو شدم. او از 10 آبانماه گمشده بود و هیچکس اطلاعی از او نداشت. خانواده‌اش اهمیتی به گم شدن او نمی‌دادند و در این میان تنها برادرش جعفر بود که بشدت پیگیر یافتن او بود.
جعفر به قول خودش همه جا را دنبال او گشته بود، اما  کوچکترین اثری از او پیدا نکرده بود. او می‌گفت حتی مراکز بازپروری معتادان را هم سرکشی کرده اما هیچ ردی از او نیافته است.
البته اصرار جعفر برای پیدا کردن برادرش نه به خاطر او، بلکه به این جهت بود که پرونده انحصار و وراثت را تکمیل کند تا بتواند خانه پدری‌اش را بفروشد.
جعفر که دل خوشی از زن و بچه جواد نداشت در بازجویی به کارآگاهان گفت:
از 7 سال پیش که جواد به تهران آمد دیگر با خانواده‌اش رفت و آمد نداشتم و فقط جواد آن هم چندماه یکبار سری به من می‌زد.
وی مدعی بود که زن و فرزند جواد، اصلا با جواد میانه خوبی نداشتند و بسیاری از اوقات او را از خانه بیرون می‌کردند. البته این ادعای جعفر با تحقیقاتی که کارآگاهان بعدها از همسایگان انجام دادند کاملا متناقض بود.
خلاصه با شکایت جعفر و سماجت او برای یافتن برادرش کارآگاهان  را وارد صحنه کرد و تحقیقات برای یافتن جواد آغاز شد، تحقیقاتی که بیش از 11 ماه به طول انجامید و بالاخره با حادثه تلخ و دردناکی پایان یافت.
کارآگاهان در اولین گام و با توجه به اعتیاد جواد به تحقیق و بررسی در مراکز بازپروری، بیمارستان‌ها، زندان‌ها، پزشکی قانونی و ... پرداختند. اما هیچ نتیجه‌ای به دست نیاوردند. هیچ اثری از جواد نبود؛ گویا قطره‌ای آب شده و به قعر زمین فرو رفته بود.
کارآگاهان در گام بعدی به بازجویی از خانواده جواد پرداختند. بنا به اظهارات اعضای خانواده جواد وی صبح روز 10 آبانماه از خانه خارج شده و دیگر برنگشته بود و چون معتاد و بی‌خیال بود خانواده او هم هیچ اقدامی برای پیدا کردنش نکردند و از طرفی هم از این بابت بسیار خوشحال و خرسند بودند، چرا که آنها برای مدتی به قول خودشان در آرامش زندگی می‌کردند. اکرم همسر 45 ساله جواد در حالی که قیافه خسته، شکسته و افسرده‌ای داشت به کارآگاهان گفت: 15 سالم بود که قدم به خانه جواد گذاشتم. از همان روز اول در خانه او درد و بدبختی کشیدم و هرگز روز خوش به خود ندیدم. راست است که می‌گویند گلیم بخت کسی را که سیاه بافتند به آب زمزم هم نتوان سفید کرد.
من در طول 30 سال زندگی مشترک با جواد جز بدبختی، دربه‌دری، فحش و بد و بیراه چیزی ندیدم. در تمام این سال‌ها همه چیز جواد در مواد خلاصه می‌شد. او مرد معتادی بود که به هیچ چیز جز خودش و اعتیادش فکر نمی‌کرد. هر چه درمی‌آورد خرج خودش می‌کرد و تنها چیزی که برایش اهمیت نداشت زن و زندگی بود و این من بودم که می‌بایستی خرج زندگی را تامین کنم. در تمام این سال‌ها در خانه مردم کلفتی و بچه‌هایم را بزرگ کردم. این در حالی بود که جواد در دنیای خودش سیر می‌کرد و از زندگی فقط فحش و کتک و بد و بیراه را یاد گرفته بود. اوایل چندین بار تصمیم به جدایی گرفتم اما تحمل دوری بچه‌هایم را نداشتم، به همین خاطر سوختم و ساختم و مثل شمع آب شدم.
بعد هم که از کار افتادم و به علت بیماری خانه‌نشین شدم، این پسر بزرگم بود که بار زندگی را بر دوش کشید. او درس را رها و از همان زمان نوجوانی شروع به کار کرد تا چرخ زندگی را بچرخاند و این در حالی بود که جواد همچنان در خواب بود.
اکرم در حالی که اشک می‌ریخت، افزود: 7 سال پیش راهی تهران شدیم. امیدمان این بود که با ورود به تهران جواد مواد را کنار بگذارد، مشغول به کار شود و زندگی تازه‌ای را آغاز کنیم. این قولی بود که جواد داد.
ما در حاشیه شهر در خانه‌ای محقر سکنی گزیدیم. جواد هم اعتیاد را کنار گذاشت. زندگی به ما لبخند زد و همه خوشحال بودیم که آینده‌ای خوب در پیش رو داریم. اما این خوشحالی زیاد به طول نینجامید. جواد دوباره شروع کرد و این بار بیشتر و بدتر و از آن به بعد دوباره روزهای سیاه و تار زندگی ما شروع شد. جواد دوباره به دام اعتیاد افتاد. او این بار دیگر حتی به وسایل خانه هم رحم نمی‌کرد. هر چه جلو دستش می‌رسید می‌فروخت و دود می‌کرد و اگر هم کوچکترین اعتراضی می کردیم فحش و بد و بیراه راه می‌انداخت و شروع به ناسزا و فحاشی و کتک‌کاری می‌کرد.
او چندین بار دستگیر و روانه زندان شد اما به محض آزادی دوباره شروع می‌کرد و این در حالی بود که هیچ کاری از دست من ساخته نبود جز این‌که بسوزم و بسازم.
بیچاره پسر بزرگم بهروز تمام جور زندگی ما را می‌کشید. صبح تا شب کار می‌کرد،هم خرج زندگی ما را می‌داد و هم خرج اعتیاد جواد را تامین می‌کرد. او حاضر بود تمام بار زندگی را به دوش بکشد. به پدرش می‌گفت من پول موادت را می‌دهم ولی بداخلاقی نکن، آبروریزی نکن، اما جواد گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود. انگار فحش و ناسزا گفتن و کتک‌کاری برایش عادت شده بود که اگر انجام نمی‌داد کلافه بود.
سرتان را درد نیاورم، ما زندگی نکبت‌باری داشتیم و هیچ چاره‌ای جز سوختن و ساختن برایمان باقی نمانده بود، تا این‌که آن روز صبح جواد از خانه خارج شد و من دیگر هیچ خبری از او نداشتم.
البته گاهی چند روز به طور ناگهانی غیبش می‌زد، این بار هم ما فکر کردیم مثل سابق است، تا این‌که سر و کله برادرش جعفر پیدا شد و به دنبال او شروع به جستجو کرد.
ما هیچ خبری از جواد نداریم، نمی‌دانیم کجاست و چه بلایی سرش آمده است.
وی به سوالات متعدد کارآگاهان پاسخ داد و در طول بازجویی فقط اشک ریخت و ناله کرد.
2 دختر 14 و 19 ساله و دو پسر 10 و 27 ساله او هم اظهارات مادرشان را تایید کردند. آنها هم دل پرخونی از پدر معتاد داشتند.
مرضیه دختر بزرگ وی به کارآگاهان گفت: پدرم آبروی ما را برده بود. همه چیز او اعتیاد بود. برای او هیچ چیز اهمیت نداشت. رفتار او به قدری زننده و زشت  بود که  هیچ کس در محل جرات نمی‌کرد قدم به خانه ما بگذارد. نگاه‌های مردم به ما طور دیگری بود و ما روزهای سختی را پشت سر می‌گذاشتیم.
بهروز فرزند ارشد خانواده نیز در اظهارات خود به کارآگاهان گفت: اعتیاد همه چیز پدرم را گرفته بود. او دنیای سیاهی داشت که آن را به خانه هم انتقال داده بود. دائم فحش می‌داد، مادر و خواهرانم را کتک می‌زد و گاهی هم با من درگیر می‌شد. همسایه‌ها از دست ما آرامش و آسایش نداشتند. خلاصه پدرم زندگی نکبت‌باری را به وجود آورده بود. با این وجود تلاش می‌کردیم تا با او کنار بیاییم تا این که به طور ناگهانی غیبش زد.
وی افزود: ما هیچ خبری از پدرم نداریم. من 2 روز قبل از این که پدرم گم شود، برای کاری به شهرستان رفتم و وقتی برگشتم دیدم اثری از او نیست. فکر کردیم به شهرستان رفته یا مثل همیشه مدتی غیبش زده است، لذا اهمیتی ندادیم. راستش همه ما از رفتن او خوشحال بودیم، چراکه بعد از سال‌ها آرامش پیدا کردیم تا این که عمویم برای انحصار وراثت به سراغ او آمد و پیگیر یافتن وی شد.
کارآگاهان پس از بازجویی از تک‌تک خانواده جواد، به تحقیق و بررسی از دوستان و رفقای جواد پرداختند. تعداد بسیاری از رفقای معتاد او شناسایی و دستگیر شدند. همه آنها از وی اظهار بی‌‌اطلاعی کردند. و از این که او به یکباره ناپدیده شده است تعجب کردند، چرا که جواد قبل از رفتن به جایی حتما به آنها می‌گفت.
در عین حال اکثر رفقای او متفق‌القول به کارآگاهان گفتند که آخرین بار او را در غروب نهم آبان‌ماه دیده‌اند که به خانه‌اش رفته و از آن پس دیگر اثری از او نیافتند.
کارآگاهان در ادامه تحقیقات خود به تحقیق از همسایگان پرداختند. همه همسایه‌ها دل پرخونی از جواد داشتند. آنها می‌گفتند او مرد معتاد بداخلاق و بد دهانی بود که روزگار زن و بچه‌اش را سیاه کرده بود.
آنها همچنین خاطرنشان کردند که همیشه در خانه آنها دعوا و زد و خورد بود و بهروز همواره با پدرش بگو مگو می‌کرد و حتی گاهی اوقات کار آنها به زد و خورد می‌کشید که به واسطه همسایه‌ها خاتمه می‌یافت.
کارآگاهان در تحقیقات گسترده خود از همسایه‌ها دریافتند شب قبل از گم شدن جواد سر و صدای زیادی در خانه آنها رخ داده و پدر و پسر به سختی با هم داد و بیداد کردند، بعد هم به یکباره همه چیز و بدون وساطت همسایه‌ها ساکت شد، بعد هم دیگر کسی جواد را ندید. کارآگاهان با به دست آوردن این تحقیقات دریافتند که بهروز پسر ارشد خانواده به کارآگاهان دروغ گفته است، چرا که وی مدعی بود که دو روز قبل از گم شدن پدرش به شهرستان رفته است و این در حالی بود که همسایگان شهادت دادند شب قبل از گم شدن او صدای داد و فریاد و درگیری شدید پدر و پسر از خانه بلند بوده که به یکباره خاموش شده است.
واقعا علت سکوت به یکباره این درگیری شدید چه بوده است؟
پاسخ این سوال را تنها بهروز می‌توانست بدهد.
او به اداره آگاهی احضار و تحت بازجویی قرار گرفت.
بهروز بعد از یک سکوت طولانی در حالی که اشک از چشمان سرخ‌شده‌‌اش جاری بود پرده از راز گم‌شدن پدرش کنار زد و فاجعه دردناکی را در برابر کارآگاهان گشود.
او در میان آه و اشک و ناله گفت: پدرم با رفتار و کردارش آبرو و حیثیت ما را برده بود. کاسه صبر همه ما لبریز شده بود. دیگر طاقت و تحمل او، اعتیادش و رفتار ناشایست او را نداشتیم. همه از ما فراری بودند. هر کس که به خواستگاری خواهرم می‌آمد تا پدرم را می‌دید، فراری می‌شد. آن شب پدرم طبق معمول شروع به بهانه‌گیری کرد.
با هم درگیر شدیم. یکباره کنترلم را از دست دادم و با ضربه‌ای هولناک او را نقش زمین کردم. پدرم بی‌هوش روی زمین افتاد. معطل نکردم روی سینه‌ او نشستم و با تمام قدرت گلویش را فشار دادم. آنقدر فشار دادم تا جان به جان‌آفرین تسلیم کرد و جان سپرد. بعد هم جسدش را به زیرزمین بردم.‌ آنقدر از او خشمگین بودم که عقلم کار نمی‌کرد. در عرض چند دقیقه جسد او را مثله کردم و در چاه انداختم و...
با اعترافات بهروز پرده از راز گم شدن جواد کنار زده شد. کارآگاهان با کمک ماموران آتش‌نشانی قسمت‌هایی از جسد او را از چاه بیرون کشیدند.
و این‌چنین بود که اعتیاد بار دیگر جنایتی هولناک و فجیع را رقم زد و کانون خانواده‌ای را تلخ و دردناک از هم پاشید.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها