در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او درباره قتل میگوید: «مستاجر زنی سالمند بودم که تنها زندگی میکرد. وقتی به فکر دزدی افتادم فکر کردم بهترین جایی که میتوانم سرقت کنم خانه مهین است. در واقع هدفم فقط دزدی بود اصلا نمیخواستم او را بکشم، اما متاسفانه این کار را انجام دارم.»
پیش از آنکه خسرو ماجرای قتل را بازگو کند، یک سال به عقب بر میگردد و توضیح میدهد که چگونه زندگیاش در سراشیبی تباهی قرار گرفت: «معتاد شدم. اوایل تفننی بود، اما کمکم همیشگی شد. دیگر بدون مواد نمیتوانستم زندگی کنم. رفتارم تغییر کرده بود و همسرم نمیتوانست این وضعیت را تحمل کند، حق داشت، زندگی با یک مرد معتاد بسیار سخت است. او من را رها کرد و فرزندم را هم با خودش برد، آن زمان زن و بچه اهمیتش را برایم از دست داده بود غرق در اعتیاد شده بودم».
مردی متاهل وقتی زندگیاش در معرض از هم گسستن قرار میگیرد، معمولا هر کاری انجام میدهد تا از بحران پیشگیری کند، اما خسرو چنین کاری نکرد. او میگوید: «نهتنها مواد را ترک نکردم، بلکه بیشتر و بیشتر گرفتار شدم. مصرفم تغییر کرد و شروع به مصرف کراک کردم، آنقدر وضعم وخیم شده بود که دیگر سر کار هم نمیتوانستم بروم. اخراج و بیکار شدم، البته بعد از آن هم زیاد دنبال شغل نگشتم نه تواناییاش را داشتم و نه از نظر ذهنی و روانی آماده بودم».
زندگی در منجلاب اعتیاد و آمیخته شدن آن با بیکاری شرایط را برای فرد سختتر کرد و او را در مسیر ارتکاب جرم قرار داد، مسیری که پیش از این بسیاری از قاتلان آن را پیموده و در انتهای راه و در بنبستی که هیچ راه فراری از آن وجود ندارد، بیثمر ابراز ندامت کردهاند. خسرو در حالی که حالا دستش را از روی صورت برداشته، اما لرزش صدایش بیشتر شده است، میگوید: «بیپول شده بودم. نمیتوانستم مواد مخدر بخرم، هیچکس به من کراک نمیداد و اگر مواد نمیکشیدم نمیتوانستم زندگی کنم. بدون سرمایه و پسانداز، در فقر دست و پا میزدم تا اینکه به فکر دزدی افتادم تنها راهی که میتوانستم پول مواد را تهیه کنم سرقت بود، اما تا قبل از آن این کار را انجام نداده بودم. هر چند ته دلم میترسیدم، اما چارهای نداشتم. از اینکه میخواستم اموال دیگران را بدزدم و کراک بخرم احساس عذاب وجدان نمیکردم، اصلا به جز مواد چیزی برایم اهمیت نداشت. اینها را میگویم تا بقیه بخوانند و بفهمند این کراک چه بر سر آدم میآورد. نه اینکه فقط کراک اینطور باشد، اما این لعنتی از همهشان بدتر است. آدم را بهتدریج میکشد و وجدان و عقل را میگیرد. نابودت میکند».
اشک از گونههای متهم سرازیر میشود. یکی دو دقیقهای سکوت میکند. نیمنگاهی به پشت سر میاندازد تا ببیند اولیای دم مقتول دادگاه را ترک کردهاند یا هنوز آنجا هستند. سپس میگوید: «خجالت میکشم از آنها واقعا شرمنده و متاسف هستم.»
خسرو به ماجرای قتل بر میگردد و نحوه وقوع حادثه را این طور توضیح میدهد: «خیلی فکر کردم و بالاخره به این نتیجه رسیدم بهتر است از خانه مهین سرقت کنم. او صاحبخانهام بود و با وجود مشکل مالی که داشتم و نمیتوانستم کرایه پرداخت کنم زیاد سختگیری نمیکرد با وجود همه این مهربانیها مصمم شدم طلا و جواهرات او را بدزدم. شب بود و مطمئن بودم او خوابیده است. به طبقه پایین رفتم و از بالکن آرام وارد خانه شدم چراغها خاموش و همهجا تاریک بود، نمیدانم یکدفعه پایم به چه خورد که سر و صدای زیادی برپا شد».
با ایجاد سر و صدا زن سالمند از خواب پرید. او چوبدستی را که در نزدیکیاش بود برداشت و چراغها را روشن کرد تا ببیند چه کسی وارد آپارتمان او شده است. متهم میگوید: «وقتی چشمش به من افتاد چند سیلی زد. توقع نداشت کسی که این قدر به او محبت کرده بخواهد شبانه از خانهاش سرقت کند. اول حسابی سیلی زد بعد شروع کرد به کتکزدن با چوبدستی. عصبانی شدم و نتوانستم خودم را کنترل کنم. ناگهان او را به زمین کوبیدم و ضربهای زدم. مهین بیهوش شده بود. خیلی ترسیدم. فکر کردم الان است که همسایهها سربرسند و من را دستگیر کنند. با عجله طلا و جواهراتی که مهین به خودش آویزان کرده بود، در آوردم و فرار کردم. حتی جرات نکردم بقیه خانه را جستجو کنم».
خسرو نیز مثل اکثر متهمان به قتل پس از ارتکاب جنایت تصور نمیکرد هرگز دستگیر شود. او آنطور که خودش میگوید؛ هنگامی که برای سرقت به خانه صاحبخانهاش رفت به عواقب این عملش و مجازات آن فکر نمیکرد.
متهم ماجرا را این طور ادامه میدهد: «چند روز بعد از فرار، طلاهایی را که دزدیده بودم به یک جواهرفروشی در شرق تهران فروختم، البته آن مرد نمیدانست طلاها دزدی است و به من اعتماد کرد. از طرفی جسد مهین پیدا شد و پلیس در جستجوی قاتل بود نمیدانم چطور شد که به من مشکوک شدند و دستگیرم کردند اول شروع کردم به حرفهای بیربط زدن، اما انگار فایدهای نداشت. مدرکی علیه من به دست آمده بود که غیرقابل انکار بود.»
آن مدرک چه بود و خسرو چطور وادار شد جرم سنگیناش را گردن بگیرد. او میگوید: «ماموران فهمیده بودند مهین با قاتل درگیر شده است. به خاطر وجود آن چوبدستی در صحنه قتل و هم بهخاطر اینکه قاتل داخل خانه نرفته بود و همان نزدیک بالکن زن را کشته و فقط طلاهایی را که همراهش بود، برداشته بود. من را به پزشکی قانونی بردند و در آنجا معاینهام کردند وقتی خراشها و زخمهایی که موقع درگیری با مهین ایجاد شده بود، دیدند دیگر نتوانستم حقیقت را انکار کنم. من را به دادسرا بردند و پیش بازپرس همه چیز را توضیح دادم. بعد هم گفتند باید صحنه قتل را بازسازی کنم من این کار را انجام دادم و فرستادنم به زندان.»
خسرو که تا پیش از این سابقه کیفری نداشت، اوایل به سختی میتوانست فضای زندان را تحمل کند اما خودش میگوید: «بالاخره به آن عادت کردم. روزهای اول واقعا برایم وحشتناک بود احساس میکردم دوام نمیآورم همه مجرم بودند خیلیها مدت زیادی از زندانی شدنشان میگذشت. فضای واقعا ترسناکی بود. آدم باید تمام سعیاش را به کار بگیرد تا پایش به زندان باز نشود. روزها به سختی و خیلی کند میگذشت ولی به هر حال چارهای نبود باید به آن عادت میکردم. با چند نفر از هم بندهایم دوست شدم. آنها هم وضعیتی مشابه من داشتند و همه نگران سرنوشتشان بودند. درست مثل من. تازه فهمیده بودم چه کار کردهام. احساس عذاب وجدان به سراغم آمده بود و یک لحظه هم رهایم نمیکرد. آنقدر منتظر ماندم تا اینکه خبر دادند نوبت دادگاهم شده است. واقعا پراضطراب بود.»
متهم همانطور که ناخنهایش را میجود به جایگاهی که برای متهمان در نظر گرفته شده، چشم میدوزد و میگوید: «وقتی آنجا ایستادم همه چیز را گفتم و گفتم که چقدر پشیمان هستم. اولیای دم مقتول برای من درخواست قصاص کردهاند و میدانم اگر رضایت ندهند اعدام میشوم. از آنها خواهش میکنم مرا ببخشند، التماس میکنم از قصاص بگذرند. شرمنده آنها هستم. و از کاری که انجام دادهام بشدت پشیمانم. واقعا بجز ابراز تاسف کار دیگری از دستم برنمیآید. فرزندان مقتول میتوانند مرا عفو کنند و زندگی دوباره به من ببخشند. قول میدهم دیگر سراغ مواد مخدر و کارهای خلاف نروم.»
دوباره اشک از چشمان خسرو سرازیر میشود. هق هقکنان و بریده بریده میگوید این چند جمله را میخواهم، بگویم: «فقر و اعتیاد من را به اینجا کشاند. در واقع همه چیز از مواد مخدر شروع شد. از همه جوانها میخواهم، اصلا خواهش میکنم دنبال این زهرمار نروند. بدبخت میشوند. زندگیشان آتش میگیرد. به سرنوشت من دچار میشوند. آنهایی هم که اعتیاد دارند باید به حرفهای اطرافیان و خانوادهشان گوش کنند و مواد را کنار بگذارند. اینها را به خاطر خودشان میگویم که به حال و روز من دچار نشوند.»
حالا دستبند دوباره بر دستان خسرو چفت میشود و او همراه سرباز زندان از دادگاه بیرون میرود تا به زندان بازگردد، جایی که باید تا روز مرگ در آنجا به انتظار بماند. آیا اولیایدم او را میبخشند و به وی فرصتی دوباره میدهند؟
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: