در اولین برگ پروندهات علاوه بر اتهام سرقت، فرار از خانه نیز ثبت شده است. تعریف کن چه جور دستگیر شدی؟
وارد آپارتمانی شده بودم که از مقابل در واحدها کفش بدزدم، وقتی داشتم چند جفت کفش از مقابل یکی از واحدها برمیداشتم، صاحبخانه یکدفعه در را باز کرد. من پا به فرار گذاشتم اما او با داد و فریاد همسایهها را خبر کرد و مرا دستگیر کرده و تحویل پلیس دادند، وقتی دستگیر شدم آدرس خانوادهام را خواستند، گفتم که فرار کردم و خانوادهای ندارم.
چطور شد که سارق شدی؟
از وقتی خانه را ترک کردم مجبور بودم هزینههای زندگیام را خودم تامین کنم، نه چیزی برای خوردن داشتم و نه پولی برای اینکه جایی را اجاره کنم و بخوابم، چون پسربچه بودم کسی هم اعتماد نمیکرد که شغلی به من بدهد، به سراغ هر کاری که میرفتم از من ضامن میخواستند، من هم که کسی را نداشتم و ضامنی نبود که کارم را تضمین کند دست از پا درازتر برمیگشتم. البته نه به خانه پدری. دوباره شدم فرزند خیابان. در کوچه پسکوچهها پرسه میزدم و گاهی هم گدایی میکردم تا پول به دست آورم، اما از این کار خیلی خجالت میکشیدم. ترجیح میدادم گرسنگی را تحمل کنم اما گدایی نکنم.
گفتی روزها در خیابان پرسه میزدی، شبها چه میکردی؟
شبها هم در پارکها و فضای سبز میخوابیدم، چون من یک پسر بودم زیاد کاری نداشتند و راحتتر از دختران میتوانستم شب را در خیابان بگذرانم.
به همین خاطر هم تا 2 سال پس از فرار از خانه دستگیر نشدم. تا این که به خاطر سرقت دستگیرم کردند.
تا به حال چند جفت کفش دزدیدی؟
زیاد کفش نمیدزدیدم، هر وقت پولم تمام میشد و دیگر پولی نداشتم که غذا بخورم دوباره سرقت میکردم. سرقتهایی که من انجام میدادم از سر گرسنگی بود نه جاهطلبی. من در این دو سال شرایط بسیار سختی داشتم.
مگر خانه چطور بود که حاضر شدی این 2 سال سختی را تحمل کنی اما برنگردی؟
پدر و مادرم هر دو به موادمخدر اعتیاد داشتند. دو خواهر بزرگتر از خودم داشتم که یکی در خانههای مردم کار میکرد و دیگری هم کارهای پدر و مادرم را انجام میداد، من تنها پسر خانواده بودم و مادرم مرا خیلی دوست داشت، اجازه نمیداد که به سمت مواد بروم و یا این که پدرم مرا وادار کند مواد مصرف کنم، با این حال شرایط زندگیام آنقدر بد بود که ترجیح دادم خانه را ترک کنم.
اما پدر و مادرت به رغم اعتیادی که داشتند تو را از این مساله دور نگه داشتند...
وقتی خواهر جوانم از سر کار میآمد من میدیدم که چطور خسته شده و دستان جوانش، زخمی و چروکیده است. در دلم هزار بار به خودم فحش میدادم که چرا این شرایط را تحمل میکنم، خواهرم هر چه پول درمیآورد خرج مواد مخدر پدر و مادرم و خورد و خوراکمان میشد، هر بار که من میخواستم سر کار بروم اجازه نمیداد و میگفت آینده من نابود شده، تو و راضیه (خواهر کوچکم) باید به فکر خودتان باشید.
فکر نمیکنی اگر تصمیم عاقلانهتری میگرفتی و در کنار خواهرت میماندی شرایط برای هر دوی شما بهتر میشد؟
زمانی که از خانه فرار کردم آنقدر وضعیت بدی داشتم که فکر میکنم در آن زمان بهترین تصمیم را گرفتم. پدر میخواست در قبال دریافت یک سال موادمخدر خواهر کوچکم را به مردی بدهد. ناراحتی خواهرم را که میدیدم احساس میکردم دیگر آن خانه جای من نیست، چون نه میتوانستم به خواهرم کمک کنم و نه این که جلوی کار پدرم را بگیرم، ترجیح دادم در خانه نباشم و نظارهگر بدبختی خواهرم هم نشوم.
در این مدت کسی به دنبال تو نیامده است؟
چه کسی قرار بود به دنبال من بیاید؟! پدر و مادر معتادم یا خواهر نگونبختم که به زور شوهرش دادند؟ خواهر بزرگم هم آنقدر غرق در بدبختیهایش است که فرصت فکر کردن به من را پیدا نمیکند.
تا به حال در این مدت به خانوادهات فکر کردهای؟
گاهی دلم برای خواهر بزرگم و دستهای پر از خراشش که موهایم را نوازش میکرد تنگ میشود و دلم میخواهد در آغوشش آرام بگیرم، اما به سمت خانه نمیروم، چون میدانم دوباره همان مشکلات همیشگی آغاز میشود.
فکر میکنی چه اشتباهی کردی کهزندگیات این طور دگرگون شد؟
آنچه باعث تباهی زندگی من شد، رفتار پدر و مادر بود، آنها آنقدر خانه را ناامن کردند که مجبور به فرار شدم، من هم آرزو دارم مادری مهربان و پدری فداکار داشته باشم، اما حسرت یک بوسه از سوی پدر همیشه در دلم باقی است. من آرزوی یک زندگی خوب را دارم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم