دندون‌ درد

کد خبر: ۲۱۱۰۹۸

 چند بار مامان و بابا در مورد خوبی‌های مسواک زدن و این‌که چقدر برای دهان و دندان مفیده باهاش صحبت کرده بودند، اما او توجهی نمی‌کرد و این‌کارو درست و منظم انجام نمی‌داد و هر دفعه بهانه‌ای می‌آورد: «مسواکم سفته، مسواکم زشته، خمیردندونم تند و بدمزه‌اس، بدرنگه، خسته‌ام، خوابم میاد و ...»

حتی بابا یکی دو بار مسواک و خمیردندونش رو عوض کرده بود، اما بازم مرتب مسواک نمی‌زد و اون دفعاتی هم که می‌زد خیلی بی‌دقت و بی‌حوصله این‌کارو می‌کرد، تا این‌که یه شب موقعی که خوابیده بود احساس کرد دندونش درد می‌کنه، کم‌کم دردش زیاد شد و دیگه نتونست بخوابه. از شدت درد گریه‌اش گرفت، بابا رو صدا کرد تا کمکش کند، اما بابا کاری نمی‌توانست بکند، بنابراین تصمیم گرفت او را پیش دندانپزشک ببرد.

مریم که از دکتر و وسایلش می‌ترسید با گریه گفت: «من دکتر رو دوست ندارم، می‌ترسم، نمی‌یام، نمی‌یام.»
بابا گفت: «چاره‌ای نداریم دخترم، اگه بخوای خوب بشی باید بریم.»

مریم مامانش  رو صدا کرد: «مامان، مامان‌جون بیا! نمی‌خوام برم دوست ندارم... آی دندونم!»

همین‌طور که آه و ناله می‌کرد صدای مامان رو شنید که می‌گه «چی شده عزیزم؟ چرا گریه می‌کنی؟ بلندشو.»

 چشم‌هاشو باز کرد و دید مامان بالای سرش نشسته. خوب دور و برش رو نگاه کرد، بابا اونجا نبود... تازه فهمید که همه این چیزهارو خواب دیده، خدا را شکر کرد که دندون‌درد نداره.

نگاهی به مادرش کرد و پرید توی بغلش و گفت: «قول می‌دم، به خدا قول می‌دهم که همیشه مسواک بزنم».

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها