حواس‌پرتی حسن‌

کد خبر: ۲۱۱۰۹۴

چون که مامانم خیلی سفارش کرده بود که پولم را گم نکنم. نمی‌دانم با چه رویی به خانه برگردم. علی گفت: پس بیا با هم برویم و به دنبال پولت بگردیم. حتما توی راه که می‌آمدی یک جایی افتاده. حسن هم قبول کرد و با علی رفتند تا پول حسن کوچولو را پیدا کنند.

مدتی آن محدوده را گشتند تا این‌که به مغازه ابراهیم آقا رسیدند ولی اثری از پول نبود. علی از ابراهیم آقا سوال کرد: کسی پولی پیدا نکرده و به شما بدهد؟ ابراهیم آقا گفت: نه پسر، توی این محله هیچ چیزی گم نمی‌شه. اگر هم گم شده حتما پیدا می‌شه. هر دو ناامید به سمت کوچه بازگشتند. حسن می‌ترسید به خانه برگردد. نگران بود که مبادا مامان ناراحت بشه و دعوایش کند. علی گفت: خوب بیا خانه ما تا ببینیم چه کار کنیم. حسن گفت: نه آخه اول باید از مامانم اجازه بگیرم. تو برو من همینجا دم در می‌نشینم تا پولم پیدا بشه.

حسن تک و تنها روی پله خانه نشسته بود و فکر می‌کرد. گاهی اوقات هم گریه می‌کرد. دیگه هوا هم داشت تاریک می‌شد. به‌ناچار زنگ در خانه را زد مادر در را باز کرد و حسن داخل شد.حسن با خجالت سرش را پایین انداخته بود، ولی دید که مادر اصلا به روی خودش نیاورد. حتی سراغی هم از خرید‌ها نگرفت. هم خوشحال شده بود و هم تعجب کرده بود. ساعتی گذشت و حسن دیگه خیالش راحت شد که مادر فراموش کرده است. پسر کوچولو مشغول کار خودش شده بود که مادر برای صرف شام صدایش کرد. حسن به سرعت خودش را به سفره رساند و نشست و اولین چیزی که دید سطل ماست بود که در سفره قرار داشت. چون که ماست جزو خریدهای حسن بود.
با خودش گفت: من که ماست نخریدم پس چطور...!  فکر کرد که حتما خواب می‌بیند.

مادر هم زیر چشمی حسن را نگاه می‌کرد و منتظر بود که او چیزی بگوید. عاقبت مادر گفت: پسرم تعجب کردی که خریدهایی که تو باید می‌کردی در سفره هست.

حسن زد زیر گریه و گفت: مامان ببخشید به خدا من نفهمیدم چطوری پولم گم شد.

مادر همان موقع بود که زد زیرخنده و گفت:  پس مشکل حواس‌پرتی تو هست. حسن جان تو اصلا پول را با خودت نبرده بودی. حسن گفت: چی نبرده بودم؟ مادر: بله پسرم پول را روی جا کفشی جا گذاشته بودی. حسن خوشحال شد و خندید و به مادر قول داد که از این به بعد بیشتر حواسش را جمع کند.

گلنوشا صحرا نورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها