سراب زندگی بهتر

کد خبر: ۲۱۱۰۸۵

یکی از دوستانم که در مدرسه با او همکلاس بودم  با خاله پیرش  زندگی می کرد  زیرا مادر و پدرش از هم جدا شده بودند و او را به خانه خاله‌اش فرستاده بودند؛ او از این‌که چقدر آزاد و مستقل شده است با من صحبت می‌کرد و من به دقت به او گوش می‌کردم. متاسفانه هرگز از تنهایی‌ها و بی‌کسی‌ها و تنگناهایش برایم چیزی نگفت.

در واقع من که احساس می‌کردم دیگر آنقدر بزرگ شده‌ام که بتوانم برای خودم تصمیم بگیرم و زندگی کنم و بدون نظارت سایرین آزاد و رها باشم تمامی پس‌اندازی را که از دوران کودکی والدینم در یک حساب پس‌انداز برایم ذخیره کرده بودند تا در هنگام ورود به دانشگاه و شروع زندگی جدید از آن استفاده کنم، با مراجعه به بانک و نوشتن تقاضایی مبنی بر بستن آن دریافت کردم و شبانه از خانه پدری فرار کردم.

فکر می‌کردم که من پسری مستقل هستم که پولی هم دارم و در ضمن برایم مهم نبود که چه چیزی درست و چه چیزی اشتباه است. دلم می‌خواست به جایی دور بروم که هیچ‌کس از من نپرسد کجا می‌روی و کی برمی‌گردی و با چه کسی بودی؛ اما در واقع داشتم از راه درست و مسیر خاکی بی‌انتها منحرف می‌شدم.

از طریق یکی از دوستان با چند پسر جوان فراری دیگر آشنا شدم و در مدت یک ماه هر یکی دو شب جای خواب موقت داشتیم. مرتب به مهمانی می‌رفتیم و هر چه می‌خواستیم، می‌خوردیم. البته باید مراقب پولم می‌بودم اما نمی‌شد چون هر جا می‌رفتیم و برای هر کاری از من پول می‌خواستند، اما من می‌گفتم همین که کسی به کارم کاری ندارد، خوب است.

تا جایی که پولم تمام شد و با تمام شدن پول دوستان ظاهری نیز از کنارم رفتند.

آنها خیلی مهربان به نظر می‌رسیدند، اما به هر یک که زنگ زدم حتی حاضر نبودند جای خوابی به من بدهند.

من چندین روز روی نیمکت پارک‌ها و زیر پل و هر جایی که می‌شد خوابیدم. من که تا قبل از آن همیشه باید در رختخواب تمیز و گرم خودم می‌خوابیدم و لباس‌هایم خط اتو داشتند حالا مانند یک آواره شده بودم که در ‌آرزوی یک رختخواب و یک بشقاب غذای گرم بی‌منت بودم.

درست است من می‌خواستم کسی از وضع و حال من نپرسد و حالا واقعا هیچ‌کس سراغی از من نمی‌گرفت و این بسیار دردناک‌تر از سوال و جواب‌های والدینم بود. چون وقتی کسی سوالی نمی‌کند یعنی برای کسی اهمیتی نداری.

با خود فکر می‌کردم اگر از گرسنگی بمیرم آرزوهای دور و درازم مبنی بر دانشگاه و کار خوب و زندگی و خانه عالی چه می‌شود؟ آیا ارزش داشت که فقط به خاطر چند شب بی‌قیدی همه چیز و حتی زندگی و آبرویم را از دست بدهم؟

اما احساس می‌کردم غرورم اجازه نمی‌دهد به منزل برگردم و از والدینم عذرخواهی کنم. پس در خارج از شهر به یک مزرعه رفتم تا به عنوان کارگر در طویله کار کنم.

قرار شد آنها در ازای کارم به من جای خواب دهند و یک بشقاب غذا. فکر می‌کردم خوب است. من تمام روز مثل یک اسب کار می‌کردم؛ اما غذاهای مانده و کم و جای خواب بدبو و ناراحت اصلا مزد خوبی برایم نبود.

با خود فکر کردم در خانه پدری حداقل برای یک جای خواب و یک بشقاب غذا لازم به این همه کار کردن و کارگری نبود.

اما فکر می‌کردم دیگر جایی برای من در آن خانه نیست. پس فکر کردم به نزد پدر و مادرم بروم و از آنها بخواهم مرا به عنوان کارگر منزل بپذیرند و در ازایش اتاقم و یک بشقاب غذایم را به من پس دهند.

پس به طرف خانه حرکت کردم. خسته‌تر و دلمرده‌تر از هر زمان دیگری. در راه پدرم را دیدم که مشغول قدم زدن بود و در فکر بود. جلو رفتم و با شرمندگی سرم را پایین انداخته و به او سلام کردم. فکر کردم که برای این مدتی که خانه را ترک کردم حتما با من دعوا می کند. اما آنقدر سختی کشیده بودم که دیگر این موضوع اهمیتی برایم نداشت.

اما با کمال تعجب پدر مرا در آغوش گرفت و بوسید. بقدری شرمنده شده بودم که خواهش خود مبنی بر این‌که برایشان کار کنم را با بغض مطرح کردم، اما او در حالی که دستش را روی شانه‌ام گذاشته بود به من گفت: «پسرم. بزرگ شدن به معنای تنها زندگی کردن نیست. انسان‌ها وقتی واقعا بالغ می‌شوند که بدانند مشکلاتشان را باید به چه صورتی حل کنند. آیا تو مشکلت را به بهترین شیوه برطرف کردی؟»

این سوال پدر مرا متوجه اشتباهم کرد. از او معذرت خواستم. زیرا من هنوز آنقدر بزرگ نشده بودم که بتوانم در جایی رسما مشغول به کار شوم زیرا هنوز دیپلم خود را هم نگرفته بودم و محصل به شمار می‌رفتم.

پدر به من گفت اگر مشکلی تو را ناراحت می‌کند بهتر است با یک متخصص و مشاور مشورت کنی یا به مکان‌های مذهبی بروی و در مراسم مذهبی با دیگران همراه شوی و از خداوند کمک بخواهی. ما هرگز تو را رها نمی‌کنیم و در این مدت نیز از دور مراقب کارهایت بودیم که نکند به راه‌های خطا و غیرقابل برگشت کشیده شوی. کارهایی مانند سرقت و ورود به باندهای قاچاق و غیره، اما حالا که خود پشیمان شده‌ای به خانه برگرد تا مثل قدیم با هم زندگی کنیم و من و مادرت نیز مثل همیشه تمام سعی خود را می‌کنیم تا تو در رفاه باشی و بتوانی در مسیر درست زندگی به اهدافت برسی و راضی باشی.من حالا که دانشجوی سال سوم دانشگاه هستم و کار نیمه وقت هم دارم هرگز حاضر نیستم حتی برای یک روز آن خاطرات تلخ را تجربه کنم و از زحمات والدین متشکرم.

مترجم :‌سحر کمالی‌نفر
منبع: dailymail

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها